آوای درون

سلام....

آخر هفته رفته بودیم دماوند! یکی از دوستان دوران دبیرستان آقای همسر ما و خیلی های دیگه رو دعوت کرده بود که پنجشنبه و جمعه تو ویلاشون تو دماوند مهمونشون باشیم، البته بیشتر دعوت شام پنجشنبه بود به مناسبت اتمام سربازی. خلاصه اینکه بعد از ظهر پنجشنبه با یکی دیگه از دعوت شدگان که همراه همسر و پسر یازده ماهه اش اومده بود، قرار گذاشتیم و راهی شدیم.. اولین باری بود که می رفتم اون اطراف... عصرش که خوش گذشت! بیشتر پانتومیم و شلوغ بازی بود. با چند تا از خانوم هاشون آشنا شدم...

اما شب چند نفرشون که خیلی شر و شیطون بودند تا حدود ساعت ۵ صبح مافیا بازی می کردند و نگذاشتند بخوابیم!! آقای همسر هم که از کار روزانه و رانندگی حسابی خسته شده بود پیشنهاد کرد صبح زود برگردیم تهران! یا به عبارتی فرار کنیم بریم خونه بخوابیم!! ساعت ٨ صبح که همه خواب بودند یواشکی از صاحب خونه خداحافظی کردیم و برگشتیم تهران! یک کله پاچه حسابی هم گرفتیم.... (قابل توجه الهام: باورت میشه من کله پاچه بخورم؟؟! پس از کش و قوس های فراوان و تلاش های آقای همسر مبنی بر اینکه یک بار امتحان کنم، بالاخره یک بار خوردم و بدم نیامد! این دفعه دومین بار بود)

خواهر خانوم و نامزدشان یک دفعه تصمیم گرفتند عقد کنند!! در عرض یک هفته کارهای خرید و آزمایش را انجام دادند و ١٠ روز پیش با حضور خانواده ها در محضر عقد کردند تا احتمالا خرداد ماه جشن عقدی هم بگیرند...

بالاخره اتاقم را در محل کار عوض کردم! در پی بازنشستگی رئیس گروهم و پافشاری خودش و هم گروهی ام رفتم تو اتاق هم گروهی ام!! گروه ما کلا شامل سه نفر بود، حالا شدیم دو نفر. رفتم در جای رئیس قبلی ام مستقر شدم. در حال حاضر رئیس گروه نداریم ولی احتمالا هم گروهی ام رئیس می شود. رابطه مان هم خدا رو شکر خوب است..... توضیح جانبی: رئیس یک گروه دیگر بسسسیار سعی کرد من را ببرد زیر دست خودش، یا حداقل بیاید رئیس گروه ما شود، اما خوشبختانه فعلا زورش نرسیده و امیدوارم هیچ وقت زورش نرسد!! این اواخر هم با اینکه دو نفر زیر دستش بودند کارهایش را به من حواله می داد! هر چی هم من بد اخلاقی و اخم و تخم می کردم و می گفتم این کار اصلا به من مربوط نیست به روی خودش نمی آورد...

فعلا همین جا باشد، تا دفعه بعد! چشمک

۱۳٩٠/٢/٥ | ۸:٢٥ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir