آوای درون

نه تو می مانی،

نه اندوه،

نه هیچ یک از مردم این آبادی!

 

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت‏‏‏٬

غصه هم خواهد رفت!

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند!!

 

لحظه ها عریانند‏‏‏٬

به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز!

 

تو به آئینه،

نه، آئینه به تو خیره شده است!

تو اگر خنده کنی،

او به تو خواهد خندید،

و اگر بغض کنی،

آه از آئینه ی دنیا که چه خواهد کرد!!

 

گنجه ی دیروزت،

پر شد از ˝حسرت˝ و ˝اندوه˝ و˝چه حیف˝؛

بسته های فردا،

همه ˝ای کاش˝، ˝ای کاش˝؛

ظرف این لحظه ولیکن خالیست!

ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد شد؟؟

 

غم که از راه رسید،

در این خانه بر او باز مکن!!

تا خدا یک رگ گردن باقیست،

تا خدا هست به غم وعده ی این خانه مده!!!

۱۳۸٦/۳/۱٤ | ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir