آوای درون

دل من دیر زمانی است که می پندارد :

« دوستی » نیز گلی است ؛

مثل نیلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظریفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان این ساقه نازک را

                       - دانسته-

                          بیازارد !

 

در زمینی که ضمیر من و توست ،

از نخستین دیدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هایی است که می افشانیم .

برگ و باری است که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش « مهر » است

 

گر بدانگونه که بایست به بار آید ،

زندگی را به دل‌انگیزترین چهره بیاراید .

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف ،

که تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس .

 

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

 

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز ،

عطر جان‌پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت .

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج می باید کرد .

رنج می باید برد .

دوست می باید داشت !

 

با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دل هامان را

                مالامال از یاری ، غمخواری

بسپاریم به هم

 

بسراییم به آواز بلند :

- شادی روی تو  !

                      ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

        عطر افشان

                   گلباران باد .

زنده یاد فریدون مشیری

چند روز پیش فرصتی پیش آمد برای دیدار با دوستان دوره لیسانس، دوستانی که بعضی هاشان را سه چهار سالی بود که ندیده بودم، فرصتی شد برای همدلی.... در جمعمان یک مادر هم بود، با یک پسر کوچولوی چهارده ماهه! تنها مادر در بین همکلاسی های دوره لیسانس!

جمعه ای که گذشت هم دوستان دوره راهنمایی و دبیرستان دور هم جمع شده بودند که نشد بروم. دلم برای آنها هم تنگ شده... مخصوصا آنهایی که هشت سال است دورادور جویای حالشان هستم... 

متاسفانه با همکلاسی های دوره ابتدایی ارتباطی ندارم! دوست صمیمی دوره ابتدایی ام را دو سه سال پیش دیدم، عوض شده بود، آن قدر که دیگر نقطه مشترکی پیدا نکردم! 

۱۳۸٩/۸/۱٢ | ۱:٢٩ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir