آوای درون

دو روز آخر هفته را در خانه پدری بودم، خواهر و برادرم هم بودند، فرصتی بود برای کنار هم بودن.

برای چندمین بار در دو ماهه اخیر از خواهرم رنجیدم، چیزی نگفتم، مثل چند دفعه قبل.

تا آخر امروز به خواهر و برادرم فرصت می دهم تولدم را تبریک بگویند! این کمترین انتظارم از آنها است، کمترین پاسخ به نگرانی و مهربانی ام برای آنها.

در خانه پدری سری به وسایل شخصی ام زدم، وسایلی که ماه ها از آخرین باری که به یادشان افتاده بودم می گذشت، دفتر یادداشت های روزانه دوران دبیرستان.... نامه های دوستانم در دوره راهنمایی... یادداشت های یادگاری.... کارت های دعوت عروسی... و کلی خاطره تلخ و شیرین از دوستانی که اکنون هر کدام یک سر دنیا هستند.... و حتی کارنامه های دوران مدرسه... عکس های قدیمی.... پرت شدم به سالها قبل، سال هایی که خاطره شدند چه زود! سال های دوست داشتنی امتحان های سخت، سال های شیرین قهر و آشتی... سال های تو تاریکی صبح سوار سرویس شدن، سال های عصرهای سرد مدرسه، روزهای تلخ و شیرین ( و البته بیشتر شیرین!)

یادش بخیر زمانی که تو خونه تلفن نداشتیم و تابستان ها برای دوستانمان نامه می نوشتیم!! و بیشتر از همه دوستی که چند سالی از دیارمان می گذرد و آخرین بار که دیدمش چند روزی آمده بود اینجا برای ماه عسل! و حالا مادر شده، مادر پسری تپل و شیطون!

یادش بخیر سر به سر گذاشتن های فراوان دوستی که هم اسمم بود و بسیار هنرمند بود، او هم دیگر ایران نیست....

یادش بخیر بسکتبال بازی کردن های پرهیاهو با دوستانی که هنوز میبینمشان و هنوز به یاد هم هستیم...

یاد همه روزهایی که اینجا چیزی درباره شان ننوشتم بخیر!

روزها مثل برق و باد می گذرد، سریع تر از آنچه تصورش را می کردم...

۱۳۸٩/٧/۱٩ | ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir