آوای درون

کتاب با تعریف زهیر آغاز می شود. خوزه لوئیس بورخس مفهوم زهیر را متعلق به سنت اسلامی می داند و حدس می زند در آغاز سده هجدهم مطرح شده باشد. زهیر به عربی یعنی بیش از حد تابناک، مرئی، حاضر، چیزی که نمی توان نادیده اش گرفت. چیزی یا کسی که وقتی برای اولین بار با آن ارتباط پیدا می کنیم، کم کم فکر ما را اشغال می کند، تا جایی که نمی توانیم به چیز دیگری فکر کنیم. این حال را می توان سلامت دانست، یا جنون.

استر، خبرنگار جنگی، برنده دو جایزه بین المللی خبرنگاری، سی ساله، متاهل، همسر شخص اول داستان، بدون گذاشتن ردی از خود ناپدید می شود. داستان حول محور تلاش مرد جوان، همسر استر می گردد که در تلاش برای یافتن همسر خویش است. در این مسیر مرد جوان چیزهای زیادی را می آموزد...

 

... بازرس گفت آزادم. حالا آزادم، در زنجیر هم آزاد بودم، چرا که هنوز برای من آزادی محترم ترین چیز دنیاست. اگر این باعث شد باده هایی را بچشم که دوست نداشتم، کارهایی بکنم که نباید می کردم و دیگر تکرار نکردم، داغ زخم های بسیاری بر جسم و جانم بماند، بعضی ها را برنجانم... هر چند بعدها پوزش خواستم، چرا که پی بردم اجازه همه کار دارم، جز آنکه کسی را وادار به پیروی از جنون و عطش زندگی خود بکنم. از رنج هایم پشیمان نیستم، داغ زخمهایم را مثل مدال حمل می کنم، می دانم بهای آزادی سنگین است، به سنگینی بهای بردگی. تنها فرقش این است که این بها را با لذت و لبخند می پردازی، هر چند لبخندی آمیخته به اشک.

 

 

... احمقانه است: بهتر است رنج بکشم. همان طور که قبلا، وقتی عزیزان دیگرم ترکم کردند، رنج کشیده ام... تا اینکه روزی متوجه می شوم که به چیز دیگری فکر می کنم، و پی می برم که دوران سخت گذشته. قلبم زخم برداشته، اما خوب شده و دوباره می توانم زیبایی زندگی را ببینم. قبلا هم این اتفاق افتاده، باز هم همین است. مطمئنم. یکی که می رود، معنی اش این است که یکی دیگر می آید... عشق را دوباره پیدا می کنم.

 

 

... و ناگهان معجزه رخ می دهد: همان طور که زنی را نگاه می کنم که قهوه درست کرده، روزنامه می خواند، از چشم هایش خستگی و یاس می بارد، زنی که همیشه ساکت است، و معمولا محبتش را در چهره و حرکاتش نشان نمی دهد، زنی که وقتی می خواستم بگویم نه وادارم کرد بگویم آری، که مرا واداشت برای چیزی بجنگم -به درستی فکرمی کرد- دلیل زندگی ام است، که حاضر شد غیبت مرا تحمل کند، چرا که عشقش به من بزرگتر از حتی عشقش به خودش بود، که وادارم کرد دنبال رویاهایم راهی سفر شوم، همان طور که زنی را تماشا می کنم که دخترکی بیش نیست، ساکت است، چشم هایش بیشتر از هر کلامی حرف می زند،بارها در دلش ترسیده، اما همیشه در عمل شجاع است، می تواند دوست بدارد بی آنکه احساس حقارت کند، ... معجزه رخ می دهد.

 

 

... تصمیم می گیرم هر لحظه را طوری زندگی کنم که انگار آخرین لحظه است...

 

 

.. تا وسط راه می توانی رشد کنی، اما نمی توانی به حداکثر توقعت دست پیدا کنی. در دورهای زندگی ات شروع می کند به تنزل. به نیمه راه رسیده ای، اما تا آخر راه نرفته ای، نیمه شاد و نیمه غمگینی، نه ناکامی و نه موفق. نه سردی و نه گرم، ولرمی. و همان طور که یکی از انجیل نویس ها در کتاب مقدس گفته، چیز ولرم تاثیری بر کام انسان نمی گذارد.

 

این بود بخش هایی کوتاه از کتاب زهیر، تا صفحه پنجاه. ادامه کتاب جالب تر و خواندنی تر است. اگر فرصتی شد باز هم تکه هایی از ادامه کتاب را اینجا می نویسم.

۱۳۸٩/۱/۱٧ | ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir