آوای درون

در این مدتی که چیزی از خودم ننوشتم کمی درگیر بودم. البته بهتره بگم در نوشتن تنبل شده ام.

اوایل اسفند سفر دو روزه ای داشتم به اهواز به بهانه عروسی دختر خاله ام و بیشتر به خاطر دیدار و روحیه دادن به خاله بیمارم که البته چند روز بعد از عروسی در بیمارستان بستری شد و خوشبختانه قبل از عید مرخص شد و فعلا مراحل درمان را خارج از بیمارستان طی می کنه.

 اواسط اسفند هم سفر چند روزه ای به رامسر داشتیم. چون تو عید شمال خیلی شلوغ میشه ترجیح دادیم قبل از عید بریم سفر، جای دوستان خالی خیلی خوش گذشت.

بعد هم نوبت به خونه تکونی عید رسید که خیلی از کاراش رو آقای همسر انجام داد.

تو تعطیلات هم تهران ماندیم (و انصافا تهران توی تعطیلات نوروز چه شهر قشنگی میشه!) و در حال حاضر هم درگیر ادامه دید و بازدید های عید هستیم!(که به دلیل مسافرت برخی از اقوام در عید هنوز تموم نشده!! و امیدواریم در روزهای آخر این هفته و آخر هفته بعد به اتمام برسد!)

از وقایع روزهای آخر سال هم می تونم به آمدن همکار جدید در شرکت و هم اتاقی شدنش با من اشاره کنم و در نهایت مشکلاتی که همکار قدیم ایجاد کرد (همونی که گفته بودم با من قهره! البته هنوز هم قهره و چه بهتر!) اما هر روز داره مشکلات جدیدتر و بچه گانه تری ایجاد میکنه که گرچه ارزش گفتن نداره، اما روز آدم رو خراب می کنه. بد تر از اون احساسیه که در من ایجاد میشه، احساس نفرت! که حس می کنم گوشه کوچکی از قلبم رو تاریک می کنه. دارم سعی می کنم خودم رو از این احساس آزاد کنم. که تنها حسی که نسبت به اون شخص داشته باشم بی تفاوتی باشه و نادیده گرفتن.

از وقایع روز اول سال هم سه ساله شدن وبلاگمه! الان که فکرش رو می کنم می بینم در این سه سال چه قدر عوض شدم! ازدواج کردم، مستقل تر شدم، دوره فوق لیسانس رو تموم کردم (به اضافه ماجراهای استاد راهنما و .. !!) به طرز خنده داری شاغل شدم (منظورم اینه که شوخی شوخی قضیه جدی شد!! من خیلی دنبالش نبودم و فقط رزومه فرستادم، اما کارها سریع تر از اونی که تصورش رو می کردم درست شد.) و البته همه اینها جنبه ظاهری قضیه است. تغییرات بزرگتری در درون من اتفاق افتاد، دید من نسبت به بعضی چیزها عوض شد، دوستان جدیدی پیدا کردم، سعی کردم انسان بهتری باشم،...

تو این یکی دو ماه چند تا کتاب خوندم، چند تا فیلم هم دیدم... کتاب زهیر را دیشب تموم کردم، چهار پنج روز پیش خوندنش رو شروع کردم و الان که تموم شده دلم میخواهد فارغ از هیجان فهمیدن آخر داستان یک بار دیگه بخونمش! هنوز برداشت گنگی دارم از این کتاب. اما دوست دارم چند تکه جالب توجه رو اینجا بنویسم. احتمالا خیلی از شما این کتاب رو خوانده اید، اما اینجا می نویسم، تا یادم نره!! گرچه کتاب فقط 360 صفحه است، آن هم رمان، و این یعنی من باید بتونم در دو روز و در کنار کارهای دیگر روزمره ام خواندنش رو تموم کنم، اما خواندنش خیلی بیشتر زمان می بره، و البته انرژی.

سعی میکنم در پست بعدی بخش هایی از این کتاب رو بنویسم.

۱۳۸٩/۱/۱٦ | ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir