آوای درون

سلام و معذرت بابت غیبت طولانی!

راستش کمی سرم شلوغ بود...

یه دوره آموزشی باید شرکت می کردم که فشرده و سنگین بود شش روز طول کشید و انرژی زیادی مخصوصا در رفت و آمد از من گرفت! حیف که تموم شد و برگشتم شرکت! البته کل دوره سه هفته است که دو هفته بعدی در آینده برگزار میشه (البته امیدوارم که برگزار بشه!) از کل اعضای دفتر ما توی شرکت که 11 نفر هستیم فقط یک نفر سطح یک این دوره رو گذرونده (دوره در سه سطح برگزار میشه و در پایان هر سطح آزمون برگزار میشه)، در دو سه سال اخیر هم ورود به دوره از طریق آزمون بوده و من اولین کسی هستم که این آزمون رو با موفقیت پشت سر گذاشته ام و خلاصه اینکه این دوره آموزشی تخصصی برام خیلی مهمه و یه جورایی حیثیتی حساب میشه!!! و حتما باید در آزمونی که انتهای دوره برگزار میشه پذیرفته بشم.... خوبی بزرگش اینه که به مباحث مطرح شده علاقه دارم. در طول یک هفته اول هم با چند نفر دوست شدم، با یکیشون کمی صمیمی شدم، دختر خیلی خوبیه....

بالاخره تعلیم رانندگی ثبت نام کردم، یعنی کردیم! کلاسای تئوری دو هفته پیش بود و کلاسای عملی هم چند روزی هست شروع شده. امروز جلسه پنجم پشت فرمون نشستن منه! مربی هم چندان خوش اخلاق نیست. مدام نگران ماشین خودشه و تهدید میکنه که اگر اتفاقی بیفته باید به حساب من بریم تعمیرگاه! میگه من صفحه کلاجش رو خط خطی کردم!! ولی من فقط یکی دو تا اشتباه ناجور داشتم، مثلا یک بار سر پیچ با تذکرهاش حواسم رو پرت کرد و ماشین خاموش کرد. خلاصه که پشیمونم که چرا کلاسامو با این مربی برداشتم!!! نه درست و حسابی توضیح میده و نه خوش اخلاقه. به من هم آزادی عمل چندانی نمیده، تا حالا نگذاشته خودم استارت بزنم!! لابد میترسه خرابش کنم!! به خاطر چاله های وسط خیابونای فرعی با من دعوا میکنه! کلاسم ساعت 4 تا 6 عصره. ساعت یک ربع به 4 از شرکت بدو بدو باید برم آموزشگاه.... آقای همسر به خاطر مشغله های زیاد کلاساش رو ساعت 6 تا 8 صبح برداشته و بعد از اذان صبح بدو بدو نماز می خونه و پیاده میره آموزشگاه! آخه اون موقع تو خیابون ما پرنده هم پر نمیزنه چه برسه به تاکسی!

هم اتاقی نازنین (!!!) هم همچنان با من قهره (چه بهتر!). دست از تلاش های فراوان برای دادن پیشنهاد هم برنداشته و مسئول گرفتن و بررسی پیشنهادها بدجوری از دستش عاصی شده! من هم اصلا از قهر کردنش ناراحت نیستم و با خوشحالی اوقات می گذرانم!!! اگر فکر کرده من برای آشتی با اون قدمی جلو میگذارم سخت در اشتباهه.

راستی!! بالاخره بعد از شش ماه مدرک فوق لیسانسم رو گرفتم و نفس راحتی کشیدم. در تمام این شش ماه حس میکردم یه کار ناخوشایند و وقتگیر به اسم تسویه حساب رو دوشمه! خدا رو شکر تموم شد. اما چه حیف! دلم برای دانشگاه تنگ میشه، خیلی زیاد.

7 اسفند عروسی دختر خالمه، اگر برنامه جور شد میرم، عروسی اهواز برگزار میشه و هر جوری هم که بخوام برم حداقل یک روز باید مرخصی بگیرم. من هم که بیشتر مرخصیهام رو برای دفاع پایان نامه و گرفتن مدرک و .... استفاده کردم و تقریبا چیزی از مرخصیهام باقی نمونده.

از حالا باید کم کم به فکر خونه تکونی عید باشم. البته وقتی میگم خونه تکونی فکر نکنید یه ماه قراره خونه بتکونم!! سه چهار روز!حد اکثر!

بیشتر خریدهای عید رو هم کردیم و مقدار کمی هم که مونده سعی می کنیم تا دو سه هفته آینده حتما انجام بدیم. به نظر من خرید در دو هفته آخر سال خیلی خسته کننده است! من که هر وقت چیزی خواستم همون موقع می خرم و صبر نمی کنم که اتفاق خاصی بیفته!

به نظر من آدم باید دید و بازدیدای عید رو دودر کنه و بره مسافرت!

اسفند شلوغی دارم، هفته اول منو فرستاده اند دوره آموزشی سطح یک ICDL (مهارت های اول و دوم و هفتم)!! انگار تا حالا نمی دونستم کامپیوتر و ویندوز و اینترنت چیه و حالا باید بفهمم!! آخر هفته اول هم که عروسی دختر خالمه، آخر هفته دوم اگر خدا بخواد و جور بشه یه مسافرت سه چهار روزه می خوایم بریم، دو هفته باقیمونده هم که مال خداحافظی با سال 88 و خونه تکونی و کارای عقب افتاده شرکت و این جور کاراست.

کاش بتونیم تا آخر سال گواهینامه بگیریم، یعنی میشه؟ یه ساعت دیگه کلاس دارم، از الان استرسم شروع شده! کاش این مربی کمی خوش اخلاق تر بود.

۱۳۸۸/۱۱/۱٧ | ۱:٥٥ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir