آوای درون

یادتونه گفته بودم که با مدیر دفترمون تو شرکت حرف زدم و ازش خواستم کار بهتر و علمی تری بهم بده؟ مدیر بسیار تنبل هم خیلی جدی نگرفت تا اینکه رفتم پیشش و گفتم تغییر کار من چی شد؟ اون هم حسابی جا خورد! چون حرف قبلی منو جدی نگرفته بود! گذشت و گذشت تا اینکه آقای م. یک روز برای کاری که با هم اتاقیم داشت اومد اتاق ما و بین حرفاش با اون خانمی که هم اتاقیمه به من گفت آقای مدیر با شما در مورد کار ... حرف زدند؟ من هم تعجب گفتم پس چرا به من چیزی گفته نشد؟؟ و ازش خواستم که به مدیر فوق العاده تنبل یادآوری کنه که به من بگه چه خوابی برام دیده!! دو روز پیش آقای مدیر (که حتی شماره تلفن داخلی من رو هم نمی دونند!!) آمدند دم در اتاق ما و منو احضار فرمودند! بعد هم کار جدید توضیح داده شد!! آقای م. هم که این کار قبلا به عهده اون بود کلی برام کلاس گذاشت من هم که از کار سررشته داشتم سوالای خیلی خوبی ازش کردم و اون هم مجبور شد اعتراف کنه که تا حالا کار رو از سرش باز میکرده و می پیچونده نیشخند

تو جلسه اون روز تو اتاق مدیر بحث دکترا خوندن پیش اومد و به مدیر گفتم که اگر اوضاع همین جوری بمونه بعید نیست که بخوام برم دکترا بخونم شیطان اون هم از اینکه دارم تهدیدش می کنم حسابی جا خورد!! فکر می کرد تا حالا دارم شوخی می کنم!

خلاصه اینکه بالاخره کار بهتری بهم داده شد.... لبخند 

در مورد اینکه ادامه تحصیل بدم یا نه هنوووز دارم فکر می کنم!!! کم کم دارم تصمیمم رو می گیرم! (یکی نیست بهم بگه آخه مگه دانشگاه برات دعوتنامه فرستاده که این قدر خودتو تحویل می گیری!!)

۱۳۸۸/۸/٢٠ | ٦:٥۳ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir