آوای درون

سلام! بالاخره یک آپ دیر هنگام!

دوره توجیهی بدو (!!) استخدام هم تمام شد. سر کلاس ١٣ نفر بودیم و همه از یک شرکت. بعضی ها دو سال بود که استخدام شده بودند. خلاصه اینکه کمی راه و چاه این شرکت را فهمیدم و مهم تر از همه فهمیدم که معاونت ما از بقیه شرکت جداست!!! یک دوست هم پیدا کردم، خانم ل. که مهندس عمران و دانشجوی دکترای عمران با دو سال سابقه کار و چیزایی میدونست که من نمیدونستم. ولی اکثر شرکت کننده های دوره یا بیحال و خوابالو!! بودند یا مدام داشتند با اساتید جدل می کردند! مخصوصا سر کلاس ق.ا.ن.و.ن.ا.س.ا.س.ی!

روز آخر بعد از کلاس مجبور شدم خیابان ١۶ آذر رو پیاده بیام. خاطراتی که بعد از شش سال کم کم داشتند محو می شدند دوباره برام زنده شدند.... خوابگاه زشت و تنگ و تاریک... عصرهای دلگیر جمعه... ساک سنگین... خیابان یک طرفه شلوغ و کثیف... اتاق های پر جمعیت...و بدتر از همه تنهایی، نداشتن حریم شخصی....  چقدر تلخ بود. حتی بعد از شش سال وقتی از کنارش رد شدم اوقاتم تلخ شد. تنها چیز خوبی که داشت هم اتاقی بودن با فاطمه بود و آخر هفته هایی که می رفتم خونه و صد البته دوستانی که اونجا باهاشون آشنا شدم، الهام، پگاه، سپیده، رضوان، پریسا، سحر، شلاله،... که با بعضی هاشون نقاط مشترک زیادی پیدا کردم.

 پ.ن: من تازه الان بعد از یک روز فهمیدم که فقط نصف نوشته هام به عنوان پیشنویس ذخیره شده بوده و بقیه اش پاک شده!!!

۱۳۸۸/٥/۱٩ | ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir