آوای درون

دفاع کردم، بالاخره! با کلی استرس بابت جور کردن وقت اساتید و عوض کردن نماینده گروه تو جلسه دفاع. این هم از این. پایان نامه هم تمام شد. دلم برای اون روزایی که رو پایان نامه کار می کردم تنگ میشه....

یک هفته است که نرفته ام شرکت. منو فرستادن به دوره توجیهی بدو استخدام! اون هم بعد از هشت ماه. خوبی این کلاس ها اینه که بفهمی کجاها ممکنه سرت کلاه بره!!! سر کلاس سیزده نفریم، بعضی ها دو سال پیش استخدام شده اند، جمع نسبتا خوبیه، بعضی راه و چاه های گرفتن حق رو یاد گرفتم!!!

ملالی نیست جز ابری بودن دل! هوا هم این قدر گرمه که در فاصله محل برگزاری دوره تا رسیدن به خونه پز میشم!!! آخه وقتی همه شرکت کننده های این کلاس از یک شرکت هستند و شرکت تو سعادت آباده چرا باید برای کلاس بریم محل آموزش های وزارتخونه که تو خیابون ویلاست؟؟؟

الان خونه مادرم هستم، بعد از پنج هفته. سری به خاله و مادربزرگم زدم، اینجا چیز زیادی عوض نشده و نمیشه. این منم که تغییر کرده ام. بعضی وقت ها حس می کنم که کسی جز مادر و پدر و مادر و مادربزرگم دلش برای من تنگ نمیشه. احساس غریبی می کنم. وقتی خاله و داییم و بچه هاشون در مورد مسائل سی.یا.سی حرف میزنند دوباره زخم دلم دهن باز می کنه. سکوت می کنم و بغضم رو فرو می خورم.... من اینجا تنهام.... تنهای تنها... تنهایی درد میکشم...

رو میز تحریر برادرم عکس ا.ح.م.د.ی.ن.ژ.ا.د رو میبینم و باز حالم بد میشه... کاش واقعا رای آورده بود.. اگر واقعا رای آورده بود این قدر ناراحت نمیشدم... بگذریم.....

کارای زیادی دارم که انجام بدم. کارایی برای دل خودم، برای بهتر شدن حالم... باید برنامه ریزی کنم.    

۱۳۸۸/٥/۸ | ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir