آوای درون

يه مدّتی يه که خيلی دلم گرفته، خيلی زياد. اينکه چرا اينقدر دلم گرفته بماند. اين روز ها همش حالم گرفته ميشه، از خيلی چيزها...

سه شنبه امتحان ميان ترم داشتيم. وسط امتحان اونقدر حالم خوش نبود که با اينکه ميدونستم يکی از سؤال ها رو اشتباه حل کردم و هنوز نيم ساعت وقت باقی بود، برگه ام رو دادم. اميدوارم که پنج نفر ديگه اي که امتحان می دادند من رو نفرين نکرده باشند!!

اين روز ها رو اصلاً دوست ندارم. کاش... ولی چه فايده! دنيا قرار نيست که بر وفق مرادمون بگذره، هرچی بيشتر ميگذره، بيشتر به بی ارزشی اين دنيا پی می برم!!

يه کم نا اميد شده ام، از همه چيز! از همه اون چيز هايی که ميخواستم به دست بيارم و به دست نياوردم، از همه اون چيز هايی که به دست آوردم ولی خيلی زود فهميدم که اونی نيستند که به نظر می آمدند.

وقتی به اين موضوع فکر می کنم که چه آرزو هايی دارم، به اين نتيجه می رسم که اين آرزو ها يا توی اين دنيا تا حدود زيادی دست نيافتنی اند و يا اينکه مثل خيلی چيز های ديگه اي که روزی "آرزو" ی من بودند، بعد از به دست آوردن برام بی معنی ميشوند.

چيزی هست که بتونه راضی ام کنه؟

کاش می شد reset بشم، تا اينقدر قصه نخورم. کاش می تونستم اون چيز هايی که توی فکر، قلب و ذهنم ميگذره رو بيان کنم. کاش بعضی چيز ها رو هرگز نمی ديدم و درک نمی کردم. کاش.....

امّا چه فايده! اين "کاش" ها هرگز به واقعيت تبديل نمی شوند.

به حافظ تفألی می زنم، اون هم فهميد که من دردم چيه!! :

بود آيا که در ميکده ها بگشايند

گره از کار فرو بسته ما بگشايند

اگر از بهر دل زاهد خود بين بستند

دل قوی دار که از بهر خدا بگشايند

۱۳۸٦/٢/٢٧ | ۸:٤٩ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir