آوای درون

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن/وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم/سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید/ هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

دلم گرفته، خیلی زیاد. بیرون غوغایی به پا است؛ باران، تگرگ، و حالا برف. در درونم اما توفانی بزرگتر آغاز شده  است. حساس و زودرنج شده ام، و بیشتر از آن ساکت. و گوشه گیر.

حتی پیاده روی اول صبح توی خیابان باران خورده و خالی هم حالم را بهتر نکرد، و نه حتی نوشیدن چای گرم در فضای یخ زده این صبح ابری.

هیچ حوصله ندارم. حوصله هیچ کاری، و هیچ چیزی، جز گریه! چشمانم می سوزد، شاید از کم خوابی. دلگیرم از لحظات. افسرده شده ام به گمانم!!!

 

انگار مدتی است که احساس می کنم,خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام

احساس می کنم که کمی دیر است,دیگر نمی توانم,هر وقت خواستم در بیست سالگی متولد شوم ؛ انگار فرصتی برای حادثه,از دست رفته است؛ از ما گذشته است که کاری کنیم,کاری که دیگران نتوانند.

فرصت برای حرف زیاد است,اما,اما اگر گریسته باشی... آه...

مردن چقدر حوصله می خواهد,بی آنکه در سراسر عمرت یک روز,یک نفس,بی حس مرگ زیسته باشی!

انگار این سالها که می گذرد,چندان که لازم است ,دیوانه نیستم؛احساس می کنم که پس از مرگ,عاقبت یک روز ,دیوانه می شوم!

شاید برای حادثه باید گاهی عجیب تر از این باشم؛با این همه تفاوت,احساس می کنم که کمی بی تفاوتی بد نیست,حس می کنم که انگار نامم کمی کج است و نام خانوادگی, نیز از این هوای سربی, خسته است.

امضای تازه ی من دیگر امضای روزهای دبستان نیست. ای کاش , آن نام را دوباره پیدا کنم , ای کاش آن کوچه را ببینم ؛ آنجا که ناگهان یک روز نام کوچکم از دستم افتاد و لابه لای خاطره ها گم شد  ؛ آنجا که یک کودک غریبه با چشمهای کودکی من نشسته است ؛

از دور لبخند او چقدر شبیه من است !

آه ! ای شباهت دور ! ای چشمهای مغرور ! این روزها که جرات دیوانگی کم است , بگذار باز هم به تو برگردم !

بگذار دست کم گاهی , تو را به خواب ببینم ! بگذار در خیال تو باشم !

بگذار...

        بگذریم !

این روزها , خیلی برای گریه

                                       دلم تنگ است !

(زنده یاد قیصر امین پور)

۱۳۸۸/۱/۱۱ | ٩:۳٤ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir