آوای درون

١- سلااااااااااااااااام، باز هم سلاااااااااااااااااااااااااام!!

٢- الان حالم خوبه! از اول اسفند ۴-۵ بار به پزشک مراجعه کردم، یه روز در میون تو خونه بودم... لحظاتی بود که به خودم می گفتم کاش وصیت نامه نوشته بودم، کاش از پدر و مادر و .. معذرت خواهی کرده بودم، کاش ...

اما الان بعد از ٣ هفته حس می کنم به زندگی برگشتم! خدایا ممنونم.... وقتی اوضاعم بد میشه یاد خدا میفتم و اشتباهاتم تو ذهنم میاد، وقتی همه چیز درست میشه دوباره میشم همون آدم فراموشکاری که  قدر سلامتی و هزارتا نعمت دیگه ای که خدا بهش داده رو نمی دونه و به جای قدرشناسی مدام ناشکری می کنه.... خدایا منو ببخش....

٣- این دو هفته آخر قبل از نوروز چه قدر بده!!! این قدر شلوغه که آدم جرات نمیکنه جایی بره!

۴- اگر کسی فکر میکنه که خونه تکونی کردم، خرید کردم، کارام رو کردم و الان منتظر عید هستم سخت در اشتباهه!!! پریروز که حالم کمی بهتر شده بود تونستم کمی از جنگلی که تو این ٣ هفته توی خونه درست شده بود رو جمع کنم!

۵- من دلم بدجوری مسافرت می خواااااااد! اما این تهران دست از سر ما برنمی داره!

۶- بهار با اومدنش یه حس جدید توی قلبم کاشته، حسی مثل فروبردن پاها توی آب رودخانه، مثل نوازش باد روی گونه، مثل تماشای آسمون آبی از روی یه تپه، تپه ای که تازه چشم هاشو باز کرده تا آفتاب ملایم از زندگی سرشارش کنه.... حس می کنم دوباره عاشق شدم، عاشق زندگی، عاشق پرواز....

٧- دلم برای پدر و مادرم خیلی تنگ شده.

۱۳۸٧/۱٢/٢٥ | ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir