آوای درون

 تقدیم به سونای عزیز! 

   "... روزها می گذشت و گنجشک به گوشه ای پناه برده بود
و با خدا هیچ نجوایی نداشت
فرشتگان سراغش را می گرفتند
و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه می گفت
می آید، من تنها شنونده ای هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را درخود نگه می دارد
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای بر بلندای درختی نشست
فرشتگان چشم به او دوختند
گنجشک هیچ نگفت و خدا به او گفت
"با من بگو از آنچه باعث سنگینی سینه توست"
گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام، تو همان را هم از من گرفتی
این طوفان بی موقع چه بود؟
چه می خواستی؟ این خانه محقر من کجای دنیا را گرفته بود ؟
و سنگینی بغضی راه را بر کلامش بست
سکوتی در عرش طنین انداز شد
فرشتگان همه سر به زیر انداختند
و خدا به او گفت
ماری در راه لانه ات بود خواب بودی باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند
آنگاه تو از کمین مار پرگشودی
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود
خداوند گفت
و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود
ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرده بود"

۱۳۸٧/۱۱/۱٩ | ۸:٠٠ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir