آوای درون

اسماء نوزاد را پیچیده بود توی یک پارچه سفید.محمد(ص) نوزاد را از او گرفت.در گوش راستش اذان گفت و در گوش چپش اقامه.اسمش را گذاشت شبیر.شبیر به عربی می شود حسین.نوزاد، پسر کوچک علی بود و علی برای محمد، مثل هارون بود برای موسی.شبیر پسر کوچک هارون بود.
 *****
نصیحت کننده ها خیلی بودند.
می گفتند:نرو.
می گفت:خدا می خواهد مرا کشته ببیند.
می گفتند:لااقل زن و بچه ات را نبر.
می گفت:خدا می خواهد آنها را هم اسیر ببیند.کار این امت درست
نمی شود مگر با کشته شدن من و اسیر شدن خانواده ام.
  *****
حج را ناتمام گذاشت.حرکت کرد سمت کوفه.قبل از رفتن نامه نوشت.از حسین بن علی به محمد بن علی و از طرف او به بنی هاشم:هر کس با من بیاید شهید می شود و هر کس بماند پیروز نمی شود.والسلام.
 *****
جنگ که به پا شد انگار صدایی رسید به گوش حسین یا ندایی به گوش دلش:پیروزی بر دشمنان یا ملاقات پروردگار؟انتخاب کن.
انتخاب کرد، اما نه پیروزی بر دشمنان را.
  *****
1400سال،شاید هم کمی بیش تر گذشته ومحرم ها انگار سال اول،
اشک ها به یادش جاری می شود. به رغم همه ی نگذشتن ها،به یاد حسین.
 
*برگرفته از کتاب" آفتاب بر نی"زینب عطایی

۱۳۸٧/۱٠/۱۸ | ٥:٤٥ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir