آوای درون

من در تب,سنگین,خویش فریاد می کشیدم

 و خلق را گوش ودل امّابه من نبود. ...

پس من بسیار گریستم _ وهر قطره ی اشک,من حقیقتی بود

هر چند که حقیقت خود کلمه یی بیش نیست.

_ گویی من با گریستنی از این گونه حقیقتی مأیوس را تکرار می کردم.

آه این جماعت حقیقت,خوف انگیز را تنها در افسانه ها می جویند

وخود ازاین روست که شمشیر را سلاح,عدل, جاودانه می شمرند،

چرا که به روزگار,ما شمشیر سلاح,افسانه هاست. ...

 آه این جماعت حقیقت را تنها در افسانه ها می جویند

آن که حقیقت را افسانه یی بیش نمی دانند...

« شاملو »

۱۳۸٦/۱۱/٢٩ | ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir