آوای درون

خيلی وقته که دستم به قلم نميره، يا اگر هم ميره از توی دفترچه يادداشتم بيرون نمياد، حرفهام تو لحظه ها و ثانيه های تاريک و روشن به زمان سپرده ميشن تا شايد روزی يا شبی دوباره از توی کاغذ بيان تو ذهنم و دوباره خاطراتم رو برام زنده کنند، خاطراتی که گاهی دوست دارم که تا ابد تو ذهنم نور افشانی کنند و گاهی هم آرزو می کنم که از صفحه زمان برای هميشه محو بشن، امّا می دونم که نميشه.....

گاهی آرزو می کنم که زمان به عقب برگرده و يه جوری بتونم جلوی بعضی چيزها رو بگيرم، گاهی از ادامه باز می مونم، خسته ميشم.... وقتی تنها ميشم و فکر می کنم می بينم که تو اين شش ماه چقدر تغيير کردم، خيلی چيزها عوض شد، حتّی آرزوهم تغيير کردند، شناختی که از خودم داشتم کامل تر شد، الان ديگه بعضی از واکنش های روح خودم رو بهتر درک می کنم....

و باز بر ميگردم به اين نقطه که: هنوز خيلی راه مونده، خيلی بيشتر از راهی که تا الان تو زندگی طی کردم، به خيلی از اشتباهاتم پی بردم و سعی کردم درستشون کنم، امّا چيزی که هست اينه که بعضی از پيچ و خم های اين زندگی رو بايد تنهايی طی کنم، تنهای تنها... هيچ کس نميتونه کمکی به من بکنه، خودم بايد تصميم بگيرم، و اين تصميم ممکنه تمام زندگيم رو از الان به بعد تحت تأثير قرار بده.

بيرون برف مياد، چه برفی.... دونه های ريز و سفيد همه جا رو پوشوندن، پنجره بازه، سردمه، ولی دوست دارم يخ بزنم! دوست دارم به دور از تمام آدم های اين دنيا، به دور از دغدغه های تز و آزمون

phd ، به دور از فکر گزارش دادن به استاد راهنما که آخر اين هفته مياد، به دور از همه چيز، بدون فکر کردن که من کی هستم و چه آرزوهايی دارم، به دور از همه چیز و همه کس و هر چيزی که تو قلب و ذهنم هست، آسوده تو برف دراز بکشم و حس يخ زدن تا مغز استخوانم، تا عمق وجودم، رو تجربه کنم. به نظر بچگانه مياد!! دوست دارم سرما منو در آغوش خودش بگيره و منو از اين همه فکر کردن و مشغوليت ذهنی، فکر هايی که نتيجه اي جز خسته شدن من ندارند، آزاد کنه.....
۱۳۸٦/۱٠/۱٢ | ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir