آوای درون

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٥/۸/٢٤ | ٦:٥٥ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٥/۸/٢۳ | ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٥/۸/۱٩ | ٦:۱۸ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

آخر هفته دوران عاشقی را دیدم. به نظرم شهاب حسینی زیاد به این نقش نمی آمد. انتظار نداشتم تو نقش خیانت کننده به زندگی مشترک ببینمش!! لیلا حاتمی هم مثل همیشه بود، ماست! هیییچ کاری نکرد، تا وقتی که فهمید که همسرش میداند که او ماجرای خیانت را فهمیده. اصلانی هم عالی بود مثل همیشه! خوشم نیامد اصلا، از نقش لیلا حاتمی. زنی که فقط به کار فکر میکند، و از طرفی هم منفعل است و ماست.

آخر هفته مثل برق و باد گذشت، فرصتی شد با همسر یک ساعتی برویم پیاده روی، به بهانه خرید لباس زمستانی برای علیرضا. نیم ساعتی هم علیرضا را بردم پارک و باهاش بدو بدو کردم. بقیه اش روتین بود. دو تا از دوستانم را هم می خواستم ببینم که برنامه هامون جور نشد. احتمالا آخر این هفته برویم شهر پدری ام، بعد از چندین ماه سه نفری می رویم، اگر برنامه به هم نخورد.

هم اتاقی دیوانه من توی اتاق پالتو می پوشد، پنجره ها را هم بسته، دارم خفه میشوم. از طرفی وقتی از اتاق بیرون می رود پالتو را در می آورد. حتما بیرون ساختمان هوا گرم تر است!!!!!! از دعوا کردن ها و حرفهای مزخرفش پای تلفن و مکالمات طولانی اش هم خسته شدم. اداهای مسخره و مصنوعی اش هم اعصاب خرد کن است. فقطططط می خواهد حرص من را در بیاورد و در انظار عمومی هم تو چشم باشد. یک پست معاونت هم هم در بس.ی.ج شرکت دارد، با اینکه نه نماز می خواند و نه روزه می گیرد و نه .... کاش میگذاشتنش در اختیار کارگزینی. خدایا شرش را از اتاق من کم کن لطفا، البته به شرطی که یک آدم دیوانه تر نصیبم نشود. خدایا لطفا!!! کسی حاضر نیست با او هم اتاق شود. یک سالی که مرخصی گرفتم در غیاب من چیدمان را عوض کرده بودند و مرا انداخته بودند پیش این دیوانه.... خدایا لطفا....!

زویا پیرزاد می خوانم این روزها، در فرصت های خیلی کوتاهی که دارم.

یک فیلم از تلویزیون پخش شد آخر هفته، نصفه نیمه دیدمش و خوشم آمد. اسمش سنگ و مرجان بود فکر کنم. دوست داشتم کامل ببینمش.

یک گل کلم بزررررگ خریدم! احتمالا تنهایی باید نوش جانش کنم! چون همسر و علیرضا تمایلی ندارند! دلم به و کدو حلوایی هم می خواست ولی یخچال جا ندارد، باید فکری به حال خوردنش کنم و بعدش بروم تو فاز به و کدوحلوایی!!!! وقت نمی کنم درست و حسابی آشپزی کنم. محدود شده ام به برنامه تغذیه علیرضا، چون ناهاری که میبرد باید با برنامه مدرسه هماهنگ باشد.

خدایا برای این هوای دل انگیز امروز صبح متشکرم، لطفا کپی پیست کن برای صبح های فردا و پس فردا!

۱۳٩٥/۸/۱٦ | ۸:٤۳ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

کم خوابی کلافه ام کرده، بدجور! دلم می خواهد یک شب زود بخوابم. آن قدر بخوابم که صبح فردایش خستگی ام در رفته باشد. علیرضا تا بخوابد کلافه ام می کند. بعضی وقتها از خستگی بد اخلاق می شوم و دعوایمان می شود... گریه

زندگی به صورت ربات وار جریان دارد!! هر هفته را به امید آخر هفته می گذرانم، آخر هفته هم مثل برق و باد می گذرد و صرف مهمانی های بی تنوع و کارهای روتین و عقب افتاده می شود. خسته ام... خمیازه

آلرژی تنفسی علیرضا کمی بهتر شده، اما فکر می کنم تا بهار درگیرش خواهیم بود.

از ابتدای سال تا کنون چهار نفر از کارکنان شرکت در ساختمان ما، فوت کرده اند (شرکت محل کارم ساختمان ها و اماکن متعدد دارد، ساختمان ما دومین ساختمان از نظر اهمیت و وسعت و تعداد کارکنان است). به همین مناسبت از خودمان پول جمع کردند که گوسفند قربانی کنند برایمان!! یک موقع چشم نخوریم!! آخ

هوا چقدر گرم شده... هم اتاقی من هم سرمایی است!! دارم میپزم از گرمای اتاق!

از مرخصی های اول فروردین تا آخر آبان، سه روزش مانده! ذخیره اش کنم یا با زود رفتن و دیر آمدن تمامش کنم؟!!

معتاد شدم! به شکلات تلخ و آدامس نعنایی. دیروز نوشابه هم خوردم!! گاهی از شدت خستگی می روم سراغشان. به تازگی هات چاکلت و چای هم اضافه شده. باید یک فکری به حال اعتیادم بکنم تا سنگین تر نشده!!! وزنم هم در چند ماه اخیر 3-4 کیلو بالا رفته. دوست ندارم این وضعیت را!

آنقدر بعد از اسباب کشی کارها کش پیدا کرد (و هنوز هم خرده کاری ها مانده) که نشد از فضای پاسیو برای کاشتن گلدان استفاده کنم. الان هم هوا خنک شده و هر چه بکارم به زودی از بین خواهد رفت. سه تا گلدان در اتاق کارم دارم، شاید یکی دوتایشان را بردم خانه. هر چه قدر از گیاهان خوشم می آید، همان قدر از حیوانات خوشم نمی آید! حتی دوست ندارم آکواریوم هم داشته باشم. حوصله مردنشان را ندارم اصلا.

برای ایبوک خوندن تو محیط اندروید چی خوبه؟! اپلیکیشن خوش دست می خوام، با قابلیت دانلود رمان.

خدایا شکرت که هوا زیاد آلوده نشده هنوز، که آلرژی علیرضا بد نشده هنوز، که سرماخوردگی شدید نداشتیم هنوز. که جراحی پدر همسر خوب پیش رفت، که امنیت شغلی دارم (گرچه محیط کار و همکارانم را دوست ندارم اصلا و اینجا دارم فسیل می شوم). لطفا بقیه خواسته هام را مد نظر قرار بده!! زبان ممنون

۱۳٩٥/۸/۱۱ | ٦:٢٩ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

  1. در راستای توجه به وضعیت درونی خودم، به شناخت ترسناکی از خودم رسیده ام!!! در مواردی میتوانم پیشبینی کنم که در فلان موقعیت به علت ترس، عصبانیت، لجبازی، کمبود اعتماد به نفس، پیشبینی منفی به دلیل شرایط مشابه گذشته، احساسات بیش از حد، دلتنگی، تنهایی، کمبود محبت، حسادت یا هزار دلیل مثبت و منفی دیگر، ... فلان عکس العمل را نشان خواهم داد. و این ترسناک است، چون بسیاری از این عکس العملها علیرغم طبیعی بودن، ایده ال نیستند. البته کمالگرایی هم ازاردهنده است و سعی میکنم بر ان غلبه کنم. اینکه بتوانی انسانی را به منزله یک دستگاه در نظر بگیری و با دانستن ورودیها، خروجی را پیشبینی کنی، برای من هراس انگیز است. دارم سعی میکنم از این فضا خارج شوم و شناخت و توجه به خودم را فقط در جهت غرق نشدن در افکار و احساساتم به کار بگیرم و نه تحلیل انها. نمیدانم کار درستی است یا نه. البته تلاش در جهت بهتر شدن سر جای خودش است. ولی اینکه "بدانی" الان داری از روی عصبانیت کاری را انجام می دهی، و آن عکس العمل غلط است، و نتوانی جلویش را بگیری، درد دارد!!گر چه گاااهی هم در کنترل عکس العملها و داشتن عکس العمل بهتر موفق می شوم...
  2. همان قدر که عصر چهارشنبه جذابیت خودش را دارد (بیشترین فاصله تا شروع تایم کاری هفته بعد)، عصر شنبه هم جذابیت خودش را دارد! وقتی کلید را می چرخانی و وارد خانه ای میشوی که همه چیزش مرتب است!! البته من همیشه کارهای انجام نشده مختصری دارم که چشمانم را به رویشان میبندم!! سعی میکنم جنبه مثبتش را ببینم و ان این است که بیشترین فاصله را با وضعیت درهم برهم و نامرتب چهارشنبه داریم!!
  3. پدر همسرم همین الان در اتاق عمل هستند، امیدوارم همه چیز به خوبی پیش برود. التماس دعا.
  4. علیرضا به سرپرست اجرایی پیش دبستان شان گفته من باور نمیکنم شما شب به خانه میروید، من فکر کردم شما در مدرسه زندگی میکنید، گفتم چرا رخت خواب تو مدرسه نداریم!!!
  5. به علیرضا میگویم چرا خوراکیهایت را در زنگ تفریح نمی خوری؟ میگوید چون زنگ تفرییییییح است نه زنگ خوراکی!
  6. کنفرانس هفته پیش چنگی به دلم نزد. کنفرانس هم کنفرانس های قدیم!! اما کاچی به از هیچی. همین که از محیط غیر جذاب و غیر دوست داشتنی محل کارم دور بودم خدا را شکررررر. گرچه مجبور بودم برای برداشتن پسرم از مدرسه تا چند قدمی محل کارم بیایم هر سه روز.
  7. در زمان برگزاری کنفرانس هیچ کدام از دوستان و همکاران قدیمی را ندیدم، بر خلاف دفعه های قبل.
  8. خرده کارهای خانه تمام نشده، از یک ماه بعد از اسباب کشی تا الان، تقریبا هیچ کاری نکرده ایم. وقت نمی شود!! باورم نمی شود چهار ماه است که در آپارتمان جدید سکونت داریم. هر آخر هفته کاری پیش می آید که باعث می شود نه استراحت چندانی بکنیم و نه تفریح دلچسبی و نه خرده کارها را تمام کنیم.
  9. علیرضا همچنان چیزی از مدرسه تعریف نمی کند، وقتی هم می پرسیم عصبانی میشود و می گوید برای چه می خواهید بدانید؟!!! از عکسهای ارسالی مسئول پیش دبستان می فهمم که چه فعالیت هایی داشته اند.
  10. دلم باران می خواهد. گرچه نه چتر همراهم دارم و نه بارانی و کت و ژاکت.
۱۳٩٥/۸/۸ | ٩:٤٢ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

سلام. آبان تان بخیر! امیدوارم روزهای بارانی زیبا و آفتابی دلچسب در انتظارتون باشه.

از بهترین زیبایی های آبان خرمالو است و انار! و صد البته کدو حلوایی! نیشخند البته برگهای پاییزی و ... هم زیبا هستند ولی من زیاد دوستشون ندارم!

آخر هفته از چیزی که فکر می کردم دلچسب تر بود. به کارهای روتین خانه رسیدگی کردم، مهمان داشتم، یک کار اداری هم داشتیم که پنجشنبه صبح انجام دادیم. به تنها کاری که نرسیدم مطالعه بود و استراحت. و البته خرید لباس گرم برای علیرضا.

سرماخوردگی هر سه مان در حال بهبودی است. خدایا شکرت.

پنجشنبه شب فیلم دیدم. سر به مهر. بد نبود!

دیروز علیرضا در مورد خدا از من سوالاتی کرد، من سعی کردم پاسخ های معقول به او بدهم، گاهی بچه ها بسیار فراتر از انتظار ما می فهمند و ما با ساده سازی پاسخها ذهنیتشان را خراب می کنیم. سعی کردم این طوری نباشم.

آن قدر محل کارم را دوست دارم که از الان دارم بال در میارم که از امروز عصر تا شنبه صبح قرار نیست بیام سر کار و در یک کنفرانس شرکت خواهم کرد! زبان البته اگر کار فوری پیش نیاید که امیدوارم نیاید!!

لطفا برای سلامتی پدر همسرم که درگیر بیماری شده اند و انشاالله به زودی جراحی می شوند دعا کنید. ممنون.

۱۳٩٥/۸/٢ | ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir