آوای درون

پناه می برم به خداوند از شر هر آنچه صبح خوب و پر انرژی آدم را تلخ و دلگیر و بی حوصله می کند. بدون هیچ توضیح اضافه!

آهنگ های سریال شهرزاد توی ذهنم وول می خورد چرا؟! نگو دل بریدی خدایی نکرده....

علیرغم اینکه سرما خورده ام و به استراحت احتیاج دارم، دلم منتظر آخر هفته نیست، نمی دانم چرا.

دلم برای دوران دانشجویی تنگ شده، به خصوص اون قسمتش که ساعت هایی از روز را در خوابگاه تنها میموندم و برای خودم فکر می کردم، می نوشتم، کتاب و شعر می خوندم، فیلم میدیدم.... گرچه خوابگاه دوره لیسانس واقعا چیز بدی بود، ولی خوابگاه دوره ارشد بیشتر وقتها دلچسب بود...

انشاالله هفته آینده سه روز میرم کنفرانس، خیلی تنوع خوبیه. همین قدر که هم اتاقی ام را نمی بینم نعمت بزرگی است!

کارهای پزشکی عقب افتاده زیادی دارم، علیرضا تو دست و بالم است!! و با وجود او نمی توانم هیچ کاری بکنم. دوست ندارم کسی جز همسرم اطلاع داشته باشد که به مراجعات پزشکی نیاز پیدا کرده ام. در نتیجه مدتهاااااست که کارهای پزشکی ام را عقب می اندازم. تنها دکتر رفتن هم برایم ناراحت کننده است که البته به این نوع ناراحتی اش فکر نمی کنم.

الان که بیشتر فکر کردم فهمیدم چرا دلم نمیخواد آخر هفته بشه!! دلیلش بماند!

۱۳٩٥/٧/٢۸ | ٥:۳۳ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مهر هم دارد تمام می شود! چه بد! ماه مورد علاقه من!!

هفته پیش تولدم بود، از همسر عزیز و مادر مهربانشان هم هدیه گرفتم لبخند و کلی پیام تبریک از دوستان مهربانم که مرا خوشحال کردند. برادرم چیزهایی بهم داد که یکی از آنها حالم را دگرگون کرد!! تقویمی که مربوط به سال تولدم بود و پدر مرحومم در روز تولدم یادداشت گذاشته بود و ساعت تولدم را ثبت کرده بود. ظاهرا قرار بوده اسمم چیز دیگری باشد! ولی در نهایت پدرم اسمم را  تغییر داده بود... و البته آن تقویم یادداشت های شخصی پدرم را هم در صفحات انتهایی در خود جا داده بود، یادداشتهایی دوست داشتنی.... یادداشتهایی از دغدغه های آن روزهای پدرم...که البته گویا بقیه اعضای خانواده تقویم را کنکاش نکرده بودند و من اولین نفری بودم که آن یادداشتها را دیدم، و احتمالا آخرین نفر. چون آن تقویم در وسایل شخصی من باقی خواهد ماند. کارت آزمون ورودی دوره راهنمایی سمپاد بود، و کارنامه کلاس پنجم، و گواهی ولادت!!! گواهی ولادت را زن دایی ام نوشته بود. پزشک است و در خانه آن روزهای پدر و مادرم مرا به دنیا آورده است!!! خلاصه هدیه تولد عجیبی گرفتم امسال.

چند روز پیش سالگرد مراسم عروسی مان هم بود، که هشت ساله شد. و با تولد من مناسبت های امسالمان تمام شد! مناسبت های ما از وسط شهریور تا انتهای دهه دوم مهر قلنبه شده! البته به جز سالگرد عقدمان. و در بقیه ماه های سال مگس می پرانیم تقریبا!!!

تعطیلات هفته قبل با علیرضا رفتم شهر محل تولدم و دو سه روز خانه مادرم ماندیم. کللللی از اقوام مادری ام را دیدم در مراسم عزاداری آن روزها. بعضی هایشان را 3 سال بود که ندیده بودم! چندین بچه به جمع فامیل اضافه شده بود که تا حالا ندیده بودمشان. چند تایشان را دیدم و بقیه شان ماند برای سال های آینده! نیشخند خواهرم هم آمده بود و علیرضا با اینکه به خواهرزاده ام حسادت می کرد رفتار خوبی با او داشت.

آلرژی تنفسی علیرضا باز شروع شده. باز هم پاییز و زمستان، و باز هم سرماخوردگی و آلرژی علیرضا... پارسال مراجعات زیادی به پزشک اطفال و ریه داشتیم، امیدوارم امسال زمستان بهتری داشته باشیم.

۱۳٩٥/٧/٢٦ | ٧:۱٥ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مهر به نیمه رسید! علیرضا شروع خوبی در پیش دبستانی داشت و به نسبت سال قبل استقلال خیلی بیشتری از خودش نشان داد. مخصوصا در هنگام خداحافظی دم در مدرسه! پارسال چند دقیقه طول می کشید تا از من جدا شود. به نظر می رسد هم به دلیل بزرگتر شدن و هم به دلیل آشنایی قبلی با محیط مدرسه، علیرغم تغییر کل کادر پیش دبستان، روزهای شادتری را گذرانده. البته روز اول مدرسه حضور بچه ها فقط به مدت سه ساعت و با همراهی مادران بود و این برنامه مادر-فرزندی که شامل درست کردن کاردستی و سالاد الویه و داستان نویسی و بازی بود در خوب شروع کردن مدرسه تاثیر زیادی داشته. البته امسال اجازه نمی دهند که مادران بدون وقت ملاقات قبلی وارد فضای اختصاصی پیش دبستان شوند و با مربیان صحبت کنند و هنوز از مربیانش شناختی ندارم. تعداد مربیان هم نسبتا زیاد است و من حتی اسمشان را هم درست و حسابی نمی دانم! علیرضا هم زیاد تعریف نمی کند که چه کار کرده و چه خبر بوده است! یک کارگاه اصلاح رفتار والدین هم برگزار شد و با روانشناس مدرسه (که چندین سال است با مدرسه همکاری دارد و از پارسال علیرضا را می شناسد) صحبت کردم و از شیطنت های علیرضا برایم تعریف کرد و خیالم راحت شد که علیرضا در مدرسه گوشه گیری نمی کند و علیرغم اینکه زیاد تعریف نمی کند که چه کارهایی انجام داده، شیطنت هایش سر جایش است! امسال برای ناهار مدرسه ثبت نام نکردم و خودم طبق برنامه ناهار برایش غذا تهیه می کنم که کمی برایم وقتگیر است. صبحانه را در مدرسه می خورد که باعث می شود صبح ها استرس صبحانه نخوردن اش را نداشته باشم. هر شب ناهار و میوه هر سه نفرمان و لقمه صبحانه خودم و همسر را بسته بندی میکنم که کمی خسته کننده است! غذای ارائه شده در محل کار من و همسر از نظر کیفیت قابل اطمینان و مطلوب نیست ولی شاید از ماه بعد برای ناهار مدرسه علیرضا ثبت نام کنم چون کیفیت قابل قبولی دارد. امکانات تفریحی لازم (تبلت، چند مجله، کتابهای تقویت دقت و مهارت، لوازم رنگ آمیزی و کاردستی!!) را هم در محل کارم فراهم کرده ام که یک ساعتی که علیرضا پس از تعطیلی مدرسه تا زمان اتمام ساعت کاری من پیش خودم است با هم سرگرم باشیم یواشکی!!!

نه روز پیش یکی از عمه هایم (که ساکن ایران نبود و فقط 2-3 بار دیده بودمش) با اینکه سن اش بالا نبود به دلیل عوارض ناشی از سکته مغزیبه  رحمت خدا رفت. روحش شاد. آخر هفته به دیدن عموها و تنها عمه ام که ساکن ایران است (هفت تا عمه دارم که دو تایشان فوت کردند و چهار تایشان هم ایران نیستند) رفتم و بهشان تسلیت گفتم. چون به دلیل مشکلات جسمی نتوانسته بودم در مراسم ختم شرکت کنم. دیداری هم تازه شد بعد از چند ماه!

یک مشکل جسمی برایم به وجود آمده بود که چند روزی دارو مصرف کردم و بعد سرخود قطع کردم و سعی میکنم با کنترل عوامل موثر حال خودم را خوب نگه دارم، از دیروز تا الان حالم خوب بوده، خدایا شکرت  :)  اما باید یک سری آزمایش و ... انجام بدم که رفته تو لیست دراز کارهای پزشکی! :))) البته به خاطر چک کردن شماره چشم و عینک علیرضا هفته پیش بردمش چشم پزشکی و خودم هم چک شدم بعد از سه سال. خدا را شکر یکی از کارهای پزشکی ام انجام شد!

بعد از چند سال یک مقاله به مقالاتم اضافه کردم، البته با کمک همسر! خیلی وقت است کار پژوهشی نمی کنم. یک مقاله کنفرانس داخلی. کاچی به از هیچی!!

این روزها در شرکت علاوه بر کارهای روتین ام، درگیر جمع و جور کردن اصلاحیه بودجه امسال و پیشبینی بودجه سال بعد هستم. یک کار مزخرففففف!! خدا را شکر که دارد تمام می شود.

فرا رسیدن ایام عزاداری سید شهیدان و یارانش را تسلیت میگم. در عزاداری هاتون مرا از دعاتون فراموش نکنید. ما که فقط دو بار در آخر هفته رفتیم مراسم عزاداری و هنوز فرصت نشده.

پینوشت: چشم زدم! هم خودم را و هم علیرضا را!!! دیروز عصر هم مشکل جسمی من رخ نمایان کرد و هم آلرژی تنفسی علیرضا!

۱۳٩٥/٧/۱۸ | ٥:۳٩ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٥/٧/۱۱ | ۸:٥۱ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir