آوای درون

مایندفولنس ام آرزوست!!!

روزها مثل برق و باد می گذرد. گاهی به خودم می آیم و از بالا به خودم نگاه می کنم. مثلا الان روی صندلی قوز کرده ام، دیشب دو تا دو ساعت خوابیده ام و سردرد بدی دارم، مثل روزهای قبل. دلم یک چای تازه دم می خواهد با عطر هل همراه با یک تکه شکلات تلخ، که در حال حاضر امکانش نیست. دلم گرفته چون از حراست شرکت به من زنگ زدند و گفتند آقای مدیر عامل دستور اکید بر عدم ورود کودکان به شرکت داده و این یعنی من باید برای سال تحصیلی آینده برای یک ساعتی که می خواهم علیرضا را پیشم بیاورم بدبختی بکشم یا ... نمیدانم چه خواهم کرد. پیشبینی بار مشترکین شرکت را برای روزهای آینده انجام داده و فرستاده ام ولی کار بررسی صورتحسابها مانده.روی صفحه مانیتور گردوخاک نشسته و اتاق جارو نشده چون آبدارچی ها و نظافت چی ها به خودشان استراحت مطلق داده اند. پوست دستانم خشک شده چون چند روز است کرم زدن مرتب را فراموش کرده ام انجام دهم. باد نسبتا خنک فن کویل لذتبخش است! هنوز قوز کرده ام!

خب! مایندفولنس بس است! بروم به ادامه کارم برسم!

۱۳٩٥/۳/۳٠ | ٩:٢٧ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

سلام. طاعات و عباداتتون قبول.

امروز دوازدهم ماه رمضان است و من شارژ خالی هستم!! البته نه فقط به خاطر روزه داری، بلکه به خاطر رفت و آمد های صبح و بعد از ظهر نیز! بیشتر از این توضیح نمیدم ولی التماس دعا دارم برای 3-4 هفته آینده، که هم روزه داری فشار وارد می کند و هم رفت و آمد های خسته کننده و هم اسباب کشی.

همان قدر که برای اسباب کشی ذهنم مشغول است و استرس دارم، برای رفتن به آپارتمان جدید ذوق و شوقی ندارم، و برایم عجیب است. چیزی که قبلا خیلی بهش فکر میکردم و برای به دست آوردنش با همسر خیلی تلاش کردیم و سختی کشیده و میکشیم و خواهیم کشید (به دلیل مسایل مالی و گرفتن وام با قسط بالا و ...) و قرار است آسایشمان را بیشتر کند و سختی رفت و آمدهایمان را کمتر، چرا ذوقی برایش ندارم؟؟؟ احتمالا به خاطر فشار مالی و خستگی فعلی و استرس نقل و انتقال است.

واقعیت این است که توان جسمی ام به شدت در سالهای اخیر افت کرده.دارم فکر میکنم که تا چه زمانی توان ادامه این برنامه روزانه (کار تمام وقت و رسیدگی به امور منزل و خانواده) را با توجه به گرفتاری ها و کمبود وقت همسر و اینکه از مادر و خواهر و برادرم دور هستم و روحیه ام دیر به دیر شارژ می شود را خواهم داشت. این ریتم  تکراری و فرسایشی و انرژی گیر را چندین سال است که طی می کنم و احتمالا در ماه های آینده تصمیم جدی برای کنار گذاشتنش خواهم گرفت. در حال حاضر در وضعیت شارژ کم جسمی و روحی قرار دارم.

خبر خوب اینکه همسر عزیزم بالاخره برای برادرم کار پیدا کرد و از امروز برادرم کارش را به صورت آزمایشی آغاز کرد. حدود دو سال است که برادرم در شهر پدری ام دنبال کار می گردد. اینکه میگویم کار منظور کار مرتبط با تحصیل و تخصصی نیست، هر کاری که متناسب با شرایط و روحیات برادرم باشد! که البته توقعاتش بالا نبود. بالاخره هم مجبور شد بیاید تهران. مادرم هم تنها شد و احتمال دارد برای تهران آمدن او هم برنامه ریزی کنیم، البته هنوز تصمیمی در این مورد گرفته نشده.

علیرضا هم سه هفته مهدکودک جدید را تجربه کرد. و با آنچه جسته و گریخته فهمیده ام باید بگویم مدرسه خودش خیییلیی از مهد بهتر است و کاش زودتر مدرسه ها باز شود!!! نه اینکه مهد بدی باشد، نه! اصلا! ولی مهد کجا و مدرسه خودش کجا!! واقعا دلم می خواهد زودتر تابستان تمام شود! با اینکه نه مسافرتی رفته ایم و نه قرار است برویم!! حداقلش این است که تا پاییز، دیگر در خانه جدید جا افتاده ایم، با توجه به نزدیکی مدرسه علیرضا به محل کار من زودتر پیش من می آید و وقت بیشتری را با هم هستیم، رفت و آمدمان کمتر می شود، از بابت محیطی که علیرضا در آن وقت سپری میکند هم خیالم راحت تر خواهد بود.... شاید خستگی من هم کمتر شود!

در سحر و افطار مرا از دعای خیرتان فراموش نکنید. التماس دعا.

۱۳٩٥/۳/٢٩ | ٧:۱٩ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir