آوای درون

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٥/۱۱/۳٠ | ۸:٢٧ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٥/۱۱/٢٧ | ۸:٤٦ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٥/۱۱/٢٥ | ٦:٢٦ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

از اینکه بدون رمز مینویسم حس خوبی ندارم. اگر کسی هست که اینجا را میخونه و از خوانندگان قبلی است و رمز نداره اینجا کامنت بگذاره. ممنون.

۱۳٩٥/۱۱/٢۳ | ۸:۱٥ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٥/۱۱/٢۳ | ٧:۳٩ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

شب ها که سر بر بالش می گذارم و به روزی که گذرانده ام فکر میکنم، گاهی از عملکردم احساس رضایت میکنم و به خودم آفرین می گویم و گاهی هم خودم را سرزنش میکنم....  بدی اش این است که دیرتر خوابم میبرد و ذهنم هم درگیریهای جدیدی برای خودش پیدا میکند! قبل تر ها به فردا فکر میکردم و برنامه روزانه ام را تنظیم میکردم، قبل ترتر ها (!) رویاپردازی میکردم، در مورد آرزوهایم، آینده، ... حالا نمیدانم کدامش بهتر بهتر بوده است! هرچه هست، در حال حاضر شبها توی خوای درگیر رویا هستم و صبح که بیدار میشوم ذهنم زیاد استراحت نکرده!

هم اتاقی نامحترم ام دوباره شروع کرده به آزار و اذیت! جددددا مشکل روانی دارد! کارهایش شبیه آدمهای نرمال نیست اصلا.

علیرضا پیشرفت خوبی داشته، در زمینه هایی که ضعف داشت. نگرانی ام بابت شروع کلاس اول در پاییز آینده کمتر شده، اما تمام نشده. و البته از تمام همکلاسی هایش کوچکتر است، چون متولد 28 شهریور است (و البته 4-5 هفته زودتر به دنیا آمد). تقریبا مطمئن شدم که سیستم آموزشی فعلی برایش کاملا مناسب است و بهتر است تا پایان دبستان دوره اول در همین مرکز آموزشی بماند.


ادامه مطلب
۱۳٩٥/۱۱/۱٧ | ٧:۳۱ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

آخر هفته تقریبا خوبی داشتم!


ادامه مطلب
۱۳٩٥/۱۱/۱٦ | ٩:۱۱ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

هفته کاری پر مشغله ای داشتم. با کلی جلسه کاری و سر و کله زدن و دو تا جلسه عمومی و دو صحبت خصوصی در مدرسه علیرضا. دیروز عصر آن قدر خسته بودم که فکر نمیکردم بتوانم امروز بیایم شرکت. اما الان خوشحال و پر انرژی ام، از بابت اینکه امروز، آخرین روز کاری است و انشاالله چند تا کار را هم امروز به سر و سامان خواهم رساند و به هفته بعد منتقل نخواهند شد. البته سه تا کار خیلی مهم، در این هفته به سرانجام نرسید که البته قابل انتظار بود و امیدوارم تا آخر امسال (!) تکلیفشان مشخص شود... یک تصمیم مدیریتی هم داشت گرفته میشد بابت واگذاری بخش قابل توجهی از مسئولیتها و دردسرها و اموال و نیروهای شرکت به یک شرکت پایین دست!!! که خوشبختانه فعلا منتفی شد. وگرنه یک شوک اساسی به همه وارد میشد. لیست فعالیتهای کوتاه مدت و بلند مدت مرتبط با کارم را مرتب کردم. روی میز و سیستم ام را تمیز کردم، یک چای سبز هم با خرما به خودم تعارف کردم!! الان هم آمده ام چند خطی بنویسم و به بقیه کارهایم برسم و تا عصر چند تا کار را سروسامان بدهم و بعد هم پیش به سوی آخر هفته...

۱۳٩٥/۱۱/۱۳ | ٦:۳٠ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

سلام. بهمن تان بخیر!

بارندگی تهران و تمیز شدن هوا بعد از مدتها مایه شادی است! و البته بارش برف در نقاط شمالی شهر که موجبات دقایقی کوتاه برف بازی علیرضا را فراهم کرد... خدایا شکرت...

روزهای پلاسکو هم گذشت... آخر نفهمیدیم واقعا چند نفر قربانی شدند...

آن مشکل کذایی احتمالا به این سادگی حل نمی شود. گرچه همچنان تا ده روز آینده امید کمی هست، اما اگر نشود، کار طولانی می شود، آنقدر کشدار که از خیرش بگذرم... همچنان دعا بفرمایید....

دیروز، هم جلسه گروهی اولیا با مشاور و مدیر مدرسه بود و هم با مربی علیرضا و مشاور مدرسه به طور اختصاصی چند دقیقه صحبت کردم و از پیشرفتهای علیرضا در زمینه روابط اجتماعی و دوستیابی و ... مطلع شدم و خیلی خوشحال شدم. گزارش فعالیتهای هر دانش آموز و کارهای جمعی دانش آموزان هم ارائه شد، به علاوه کارنامه وضعیت هر دانش آموز در زمینه های مختلف، به صورت توصیفی. جالب بود که علیرضا مشتاق بود که تمام کارنامه چند صفحه ای را برایش بخوانم و دوست داشت بداند در مورد او چه گفته اند. و از شنیدن اینکه مربی اش پیشرفتش اعلام رضایت زیادی کرده خیلی خوشحال شد.

دیروز مشاور مدرسه هم به من گفت مربی کودک خوبی خواهم بود، اگر بخواهم! و می توانم فرم پر کنم و در دوره تابستانه آموزشی شرکت کنم و سال آینده مربی شوم :))‌ آن قدر پیگیر علیرضا بوده ام که این فکر را کرده؟! :))  با او چند جلسه صحبت کرده ام و او هم در کار خود زبده است و در این مدت اخلاق و روحیات و حساسیتهای مرا به خوبی شناخته...  البته خودم هم مدتی به مربی کودک شدن فکر کردم و دوست دارم، منتهی حس میکنم در طولانی مدت توان این کار را نخواهم داشت و توانم برای این کار محدود است...  خلاصه که اینجوری!! حالا بعد از هفت سال تحصیل و هفت سال کار، زمینه کاری فعلی ام را رها کنم و بروم در یک زمینه مربی گری کودک؟ جذاب است! :)))

۱۳٩٥/۱۱/۱٠ | ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

چقدر زود بهمن رسید!! چیزی تا نوروز نمونده... اعتراف می کنم حوصله دید و بازدید های اجباری نوروز را نداشته ام و ندارم. حوصله سر برنده هستند برایم! کاش میشد سه نفری برویم یک جای خلوت و در دامان طبیعت کمی آرامش بگیریم.... حوصله خانه تکانی هم ندارم.... اما تمیز شدن خونه حس خوبی به من میدهد، به شرطی که من انجامش نداده باشم!! به اینجای سال که میرسم همیشه حس متناقضی دارم. دوست دارم بروم خرید، نه همسر حوصله دارد و نه اجناس موجود در بازار کیفیت خوبی دارند. دوست دارم خونه تمیز بشه، نه خودم زیاد حوصله اش را دارم و نه همسر. دوست دارم بروم سفر، .... خلاصه آخرهای سال کلافه کننده است.

این روزها مدام پرت می شوم!!! به خاطره ها. به طور عجیبی یک دفعه حسی که در یک زمان و مکان خاصی داشتم برایم تکرار میشود و از اینکه چنین خاطره ای در ذهنم مانده حسابی تعجب میکنم. بیشتر وقتها هم پرت میشوم به خاطرات یک سالی که سر کار نمیرفتم و اینجا نبودیم... نمیدانم چرا!!! مثلا خاطره قدم زدن در یک خیابان خاص در یک روز خاص، یا خاطره بودن در یک مغازه خاص، یا چشیدن یک بستنی یا یک ساندویچ خاص، یا نشستن در یک فضای خاص یا حرف زدن با یک فرد خاص برایم یک دفعه زنده میشود....

دیروز روزه بودم، علیرضا را که از مدرسه برداشتم رفتم خانه، حدود 2 ساعت زودتر از روزهای معمول رسیدم. کمی کارهای روتین انجام دادم و سبزی و حبوبات آش رشته را گذاشتم تا بپزد. گفتم حداکثر یک ساعت استراحت میکنم و بعد پیاز و سیر و نعنا و رشته آش را اضافه میکنم و برای غروب، آش آماده خواهد بود. لپتاپ را هم روشن کردم و برای علیرضا کارتون گذاشتم و آلارم گوشی را هم برای نیم ساعت بعدش تنظیم کردم که با آلارم، خودش لپتاپ را خاموش کند. خودم هم دراز کشیدم. نشان به آن نشان که وقتی بیدار شدم هوا تاریک بود و آش نیمه آماده به من دهان کجی میکرد و علیرضا هم یک ساعت تنهایی بازی کرده بود و خودش را سرگرم کرده بود و حسابی گرسنه بود... از حجم خستگی ام و صبوری علیرضا برای بیدار نکردنم و تحمل گرسنگی و سر و صدا نکردن در بازی تعجب کردم!

دوست دارم آخر هفته یک تفریح داشته باشم، اما قرار است هوا حسابی سرد باشد و نمیشود در فضای آزاد تفریح کرد. باید به فکر فضای بسته باشم...

پینوشت1- با مربی علیرضا قرار ملاقات داشتم، ساعت 7:30 صبح. اما نیامده بود به علت بیماری. حالم گرفته شد! از این جهت که شب قبل داشتم برنامه صبحانه دو نفری مختصری میچیدم برای خودم و همسر که به خاطر این قرار به هم اش زدم. حالا شاید جمعه صبح یک برنامه صبحانه داشته باشیم، از نوع اساسی! :) عاشق صبحانه لبنانی میباشم! امیدوارم جور شود.

پینوشت 2- یک مشکل کوچولو (!)‌ی دراز مدت دارم، از چند سال پیش! که بارقه های کمرنگ امیدی برای حل شدنش وجود دارد. دعا کنید تا آخر امسال حل شود. وگرنه دیگر هیچ وقت حل نمیشود احتمالا.

۱۳٩٥/۱۱/٦ | ٧:٠۱ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

حادثه ساختمان پلاسکو..... غم و درد تهران..... حرفی برای گفتن ندارم.

۱۳٩٥/۱۱/٢ | ٦:٤٤ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir