آوای درون

سلام. زمان چه زود می گذره. انگار همین دیروز بود که از ایتالیا برگشتیم، و الان دلم برای آن روزها تنگ شده، برای دویدن های آزادانه دست در دست علیرضا، برای روزهای تکراری اش!! برای تراس های خانه مان که در یکی از آنها با علیرضا آب بازی و چوب بازی می کردیم و ناهار می خوردیم، برای پارک رفتن هایش با اتوبوس، برای بستنی و ماتزارلا و پیتزای مارگاریتا و ساندویچ سبزیجات فوق العاده اش که هیچ جای تهران تجربه نکردم، برای مردم لبخند به لب اش که دوست داشتند کمکت کنند، برای رم، رم زیبا و آثار باستانی سحر انگیزش، گردشگران اش، پیاده روی های طولانی اش، تنگ شده!

بهمن هم به سرعت برق و باد گذشت و مثل چند ماه اخیر درگیر مدرسه رفتن و مریض شدن های مکرر علیرضا بودم. الرژی تنفسی اش همچنااااان ادامه دارد و نگرانم می کند.

خواهرزاده ام سی و هشت روزه است و دوست داشتنی، گر چه من کم او را میبینم و دلم برایش تنگ می شود.

مادرم همچنان گرفتار نوه هایش است!

دوره آموزشی دوست داشتنی ام که در محل شرکت برگزار می شد، دیروز تمام شد. حیف!

قصد ندارم خانه تکانی کنم، حس اش نیست اصلا. آپارتمان مان هم هنوز فروش نرفته، خیلی دوست داشتم سال جدید را در آپارتمان جدید شروع کنیم ولی نشد. امیدوارم بهار آینده جابجا شویم.

برای تعطیلات یک هفته ای نوروز برنامه سفر نداریم، مثل بقیه عید نوروز های مشترکمان، به دید و بازدید می گذرانیم، چه حوصله سر برنده!!!

چهارشنبه مدرسه برایمان برنامه مادر و فرزند تدارک دیده، باید ببینیم چه نقشه ای برایمان کشیده اند!!! امیدوارم خوش بگذرد!

۱۳٩٤/۱۱/٢٦ | ٧:٥٩ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir