آوای درون

اوضاع معده ام بهتر است خدا را شکر.... کیلوهای کم شده در حال بازگشت می باشند!!! من از آن دسته آدمهایی هستم که هییییچ وقت رژیم نگرفته ام! و کم شدن وزنم به خاطر شرایط جسمی و روحی ام بوده است و لاغیر! :)

چند بیت از سعدی!:

تو شبی در انتظاری ننشسته ای چه دانی/که چه شب گذشت بر منتظران ناشکیبت

تو خود ای شب جدایی چه شبی بدین درازی/بگذر که جان سعدی بگداخت از نهیبت

 

هیچ وقت از اشعار عطار و باباطاهر و مولانا خوشم نیامده! اما اشعار حافظ و سعدی و فردوسی را دوست میدارم! از بین جدیدترها هم شعرهای قیصر و مشیری را بیشتر از بقیه!

چقدر اردیبهشت زیباست. وقتی شبها هوا خنک میشود و صبحها با آواز پرندگان از خواب بیدار میشوی. وقتی بوته ها پر از گلهای رنگارنگ میشوند و آسمان زیباست....

دل نگران یکی از دوستانم هستم. دعا کنید مشکلش حل شود. کاری جز دعا از من برنمی آید....

علیرضا هم این روزها فقط به این امید غذاهایش را میخورد که بزرگتر شود و برایش دوچرخه بخریم!!! خیلی خوشحالم که آرزوی داشتن چیزی را میکند. تا حالا پیش نیامده بود!

۱۳٩۳/٢/٢۸ | ٩:۱۸ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

خدایا! ازت ممنونم که 29 سال  مرا از نعمت داشتن پدری خوب و دلسوز و مهربان برخوردار کردی.

خدایا! ازت ممنونم که باعث شدی یک سال پیش بیماری پدرم به صورت خیلی خیلی اتفاقی شناسایی شود و پدرم را چند ماهی بیشتر کنارمان داشته باشیم. گرچه حکمتت این بود که پدرم پس از درمان موفق سرطان (که بیشتر شبیه معجزه بود تا واقعیت) و به دلیل اشتباه غیر قابل باور پزشک جراح (که همه او را پروفسور می نامند) از پیشمان برود.

خدایا به خاطر خیلی چیزهای دیگر ازت ممنونم....

خدایا ازت ممنونم که کمکم کردی در اولین روز پدری که پدرم از میانمان رفته، با در آغوش گرفتن فرشته تازه به دنیا آمده ای، آرامشی از سوی تو هدیه بگیرم.

۱۳٩۳/٢/٢٤ | ٩:٥۳ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

روز پدر را به آقای همسر و همه پدران دلسوز تبریک میگم.... امیدوارم سایه پدرها بالای سر بچه ها مستدام باشه.

امسال فقط به آقای همسر کادوی روز پدر دادم. کادوی پدر آقای همسر را هم گذاشتم به عهده همسر جان...

از اول سال تا به حال چند کتاب خوانده ام که مایه خوشحالی است! آخرینش دزیره بود و قبل از آن حمله هوایی به الولید. در حال حاضر هم احتمالا من زنده ام (اثر معصومه آباد) را دست خواهم گرفت چون نصفه کاره مانده.

چقدر در این هوای گرم تابستان هندوانه می چسپد....

۱۳٩۳/٢/٢٢ | ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

نمایشگاه کتاب هم تمام شد. بی آنکه هوس سر زدن به آن به سرم بزند.... یاد پدر بخیر! در غرفه مربوط به محل کارش تمام کارها را از ریز تا درشت سامان میداد. با اینکه رئیس یک قسمت بود تمام کارها را خودش انجام میداد! کارمندهایش هم در حال استراحت و گپ زدن و چای خوردن بودند.....

اوضاع در محل کارم جالب پیش نمیرود. آقای مدیر توقع دارد در کار دو گروه دیگر دخیل باشم! من هم کارهای مربوطه را به خود گروه ها حواله میدهم و جمع بندی و گزارشش را انجام میدهم!! گاهی هم به حرف آقای مدیر گوش نمیکنم و کاری که به نظرم بهتر است را انجام میدهم.

پنجشنبه و جمعه بسیار خوبی داشتیم. با آقای همسر و علیرضا رفتیم مشهد! با پرواز صبح پنجشنبه رفتیم و با پرواز جمعه شب برگشتیم. البته پرواز برگشتمان چهار ساعت (!!) تاخیر داشت و چون اتاق هتل را تحویل داده بودیم حسابی اذیت شدیم. اما به رفتنش می ارزید.... من و آقای همسر تجربه سفر کوتاه تر از این را هم داشتیم! یک بار شب رفتیم مشهد و شب تا صبح را در حرم بودیم و صبح برگشتیم تهران! آن زیارت خیلی هم چسپید. به هیچ کس هم نگفتیم!

اوضاع معده ام با این سفر حسابی به هم ریخت! کلا باید دور غذاهای غیر خانگی را خط بکشم. از بستنی و نوشابه و آبمیوه بگیر تا شکلات و مربا و آجیل و ساندویچ و ... جای شکرش باقی است که با نان و پنیر مشکلی ندارم! وگرنه آن ها را هم باید خودم تهیه می کردم!!

پست مربوط به علیرضا باشد برای بعد. الان معده ام خیلی درد میکنه!!!

۱۳٩۳/٢/٢٠ | ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

سلام. از کجا شروع کنم؟!!

بالاخره حدود سه هفته پیش رفتم آزمایش دادم و مشخص شد علت ناراحتی معده ام چیست! شاید یکی از علتهایش!! هشت روزی است که با داروها سر و کله میزنم و هنوز هم برایم سخت است تحمل کردن مصرف سیزده قرص در روز و رعایت زمان مصرفشان و حال بدی که به من میدهند! فعلا چاره ای ندارم. یک هفته بیشتر نمانده خدا را شکر.

آقای مدیر تصمیم گرفته اند به علت درخواست یک فرد خارج از دفتر برای منتقل شدن به دفتر ما تغییراتی در چارت کاری بدهند. قرار است خانم چ که 19 سال سابقه کار دارد و البته به لطف داشتن یک پدر کله گنده (!) و علیرغم رشته کاری نه چندان مرتبط استخدام شده اند، رئیس من بشوند!! این خانم چ از همان اول استخدام من به وضوح به من اعلام کرده که اصلا از من خوشش نمی آید. مجرد هستند و دغدغه بچه و همسر و ... ندارند و با پدر و مادرشان زندگی میکنند. تفریحش همین کار کردن است و مسئولیتی خارج از شرکت ندارد. لذا از اول وقت تا آخر ساعت اداری تشریف دارند مگر کاری برایشان پیش بیاید که خیلی وقتها برای کار شخصی هم ماموریت اداری می گیرند! و این برای منی که اولویت اولم خانواده و فرزند است و مرتب از مرخصی ساعتی و غیر ساعتی استفاده می کنم یعنی فاجعه. از طرفی قرار نیست کاری از کارهای مرتبط با گروه من را انجام دهند (چون بلد نیست اصلا و استعداد یاد گرفتن هم ندارد) و لذا فقط عنوان رئیس گروهی به ایشان میرسد و مزایای مربوطه و همچنان کار گروه قبلی خود را انجام خواهند داد. لذا تنها کار جدیدشان میشود تایید نکردن مرخصی های من!!! از طرفی آقای مدیر گفته اند بخشی از کارهای مربوط به گروه سوم را که افراد گروهشان قادر به انجامش نیستند را میخواهند به من بدهند.... یک همچین دفتر گل و بلبلی داریم ما!!!! یک همچین مدیر مدبری داریم ما!! هر دم از این باغ بری می رسد..... شرکت ما جای آدمهایی مثل من نیست. یا باید مثل افراد گروه سوم اهل داد و بیداد و دعوا باشی یا مثل افراد گروه اول بی استعداد و کار خراب کن و البته پر ادعا. من می مانم و گروه دوم که تنها عضوش خودم هستم و کارهایی که از دو گروه دیگر حواله می شود به من..... لازم نیست که بگویم چقدر عصبانی ام. راهکاری اگر به ذهنتان می رسد دریغ نفرمایید. البته نگرانی اصلی من مرخصی گرفتن است.

سعی می کنم در پست آینده در مورد علیرضا بنویسم.

۱۳٩۳/٢/۱٦ | ٩:۱٧ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

پارسال که خانم رئیس مستقیم بی خبر گذاشت و رفت (یکی دو ماه مرخصی گرفت که بره مسافرت. بعد از آن ور آب تقاضای مرخصی دوساله کرد. با اینکه قبل از مسافرت هم برنامه اش همین بود ولی به کسی اعلام نکرد) بدجوری مرا در مخمصه گذاشت! آقای مدیر که تازه مدیر شده بود و به کار دفتر ما آشنایی نداشت و به وجود من و کارهایم به شدت نیاز داشت ناچار با مرخصیهای من که به خاطر علیرضا و بودن در کنارش می گرفتم کنار آمد. یکی دو بار تقاضا کردم که پاره وقت شوم تا به خاطر مرخصی گرفتن نه خودم را آزار بدهم و نه او را. گفتم که تمام کار خودم و خانم رئیس مستقیم و شخص سوم را که بازنشسته شده بود را تمام و کمال انجام خواهم داد. اما موافقت نکرد. علی رغم اینکه حقوق ام به یک سوم کاهش پیدا می کرد. امروز به گوشم رسید که با اینکه جلوی رویم از کار من تشکر میکند پشت سرم گفته که اصلا از من راضی نیست و مدام نصفه کاره سر کار می آیم!!!! دلم خیلی ازش گرفته! من که تمام کارهای فوری و دقیقه نود دفتر را به نحو احسن انجام میدهم و به دادش میرسم که کارش زمین نماند آخرش این می شود!! هنوز هم به کارهای دفتر وارد نیست که بگوییم از حضور من بی نیاز شده. هنوز هم یک نفره کار سه نفر (یک گروه کاری در دفتر) را انجام میدهم بدون غر زدن و منت گذاشتن. کاری که دو گروه دیگر در دفتر به راحتی میکنند. فصل کار سنگین دفتر ما هم که در راه است (معمولا اردیبهشت تا مرداد کار دفتر ما سنگین می شود) چه کنم به نظر شما؟؟؟

۱۳٩۳/٢/۸ | ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من
گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟

کجا روم که راهی به گلشنی ندانم
که دیده برگشودم به کنج تنگنا من

نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته‌پاره بر موج، رها، رها، رها من

ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من!

نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من؟

ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من

شاعر : سیمین بهبهانی

**********************************
تصنیف هوای گریه با صدای همایون شجریان از آلبوم نسیم وصل: http://www.javan.co.uk/~malakut/homayoun-del-gerefte.swf

 

هر کاری کردم لینک نشد به عنوان!! آدرسش را جدا گذاشتم. امیدوارم بتونید باز کنید و لذت ببرید!!

 

۱۳٩۳/٢/٦ | ٩:٥٩ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir