آوای درون

امروز برای سومین بار روز مادر را تجربه کردم! و صد البته با روزهای مادر بودن قبل و
بعدش تفاوت خاصی نداشت! :)

مادرم هم سی امین روز مادر را تجربه کرد. اما امسال تلخ تر از هر سال....

هنوز کادوی روز مادر تهیه نکرده ام. نه برای مادرم و نه برای مادر همسرم. مدام یاد روز
پدر پارسال می افتم و دلم شدیییید میگیرد.... مخصوصا اینکه اردیبهشت می آید و
نمایشگاه کتاب.... امسال نمایشگاه کتاب که همیشه برایم دوست داشتنی بود تبدیل شده به نمایشگاه کتاب لعنتی! که غمگین ام میکند! بگذریم.... ببخشید اوقاتتان را تلخ
کردم.

خلاصه اینکه کادوی روز مادر خودم که دیشب توسط همسر جان تقدیم شد و بسی متشکرم! اما کادوی مادر همسرم را که امروز عصر باید تقدیم کنم هنوز تهیه نکرده ام!! گرچه دیروز چرخی در مغازه ها زدم و ایده هایی در سر دارم.... کادوی مادرم هم میماند برای احتمالا آخر هفته آینده یا حتی آخر هفته بعدش!

امروز صبح وقتی رسیدیم سر کوچه مهدکودک علیرضا با شوق کیفش را برداشت و از ماشین پیاده شد و بدو بدو کنان راهی شد!!! کلی خوشحال شدم اما فکر نکنم این حالت دوام داشته باشد! احتمالا خواسته به من کادوی روز مادر بدهد :))

اما در شرکت! به مناسبت روز زن قرار بوده مبلغی را به همه (خانمها و آقایان) کادو بدهند که هنوز نداده اند. مشاور مدیر عامل در امور بانوان هم امروز به دیدار تک تک اتاقها رفت و زورکی از همه مان عکس گرفتند!!! کارم هم به مناسبت فصل بهار و تابستان زیاد شده است.....

۱۳٩۳/۱/۳۱ | ٢:٠۸ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

به خاطر مسائل کاری آقای همسر (ارائه مقاله در یک کنفرانس مرتبط) آخر تعطیلات (14 تا 17 فروردین) یک سفر کوتاه به استانبول داشتیم. استانبول شهری زیبا با طول حدود 200 کیلومتر در حاشیه تنگه بسفر و دریای مرمره قرار دارد. چهارمین کلانشهر دنیاست و حدود 12.6 میلیون نفر جمعیت دارد. تنها شهر دنیاست که در دو قاره قرار گرفته است! بخش آسیایی شهر بافت قدیمی را در خود جای داده است. حدود 2700 سال هم قدمت دارد!!

این توضیحات کلی به نظرم برای آشنایی کافی بود!

بعد از سفر عمره دومین سفر خارجی را تجربه کردیم. فرودگاه استانبول علی رغم پذیرا بودن خیل عظیم گردشگران بسیار مرتب و تمیز بود. منتهی صف چک پاسپورت اش به خاطر جمعیت زیاد گردشگر نسبتا طولانی بود.

ترک ها به زحمت انگلیسی بلد بودند! بیشتر عربی را میفهمیدند تا انگلیسی را!!! حتی در فرودگاه و هتل و مراکز گردشگری. غذاهایشان هم به هیجان انگیزی که فکر میکردم نبود! پلوهایشان هم بسیار شفته و چرب بود و اصلا هوس خوردن پلو نمیکردی!

بر خلاف تصورم افراد محجبه بسیار کمی در ترکیه دیدم. فکر میکردم بیشتر از این حرفها محجبه باشند! شاید هم به خاطر محل هتل و جاهای خاصی بود که رفتیم. غیر محجبه ها هم تقریبا 100 درصدشان موهایشان را رنگ کرده بودند. به نظرم آمد ترک ها علاقه زیادی دارند که اروپایی محسوب شوند و نه آسیایی. خانمها هم زیاد سیگار می کشیدند!!

علاقه زیادی هم به عثمانی ها داشتند!! در جاهای مهم شهرشان مجسمه سلاطین عثمانی به چشم میخورد. یکی از مهمترین مراکز گردشگری شان هم کاخ سلاطین عثمانی و حرمسرایش بود! (توپکاپی)

مکانهای دیدنی استانبول متعدد بود. از مسجد ایاصوفیه (که ابتدا کلیسا بوده و بعد با فتح استانبول توسط مسلمانان تبدیل به مسجد شده و بعدها هم به دستور آتاتورک به مکان گردشگری تبدیل شده است) و کاخ موزه توپکاپی و مسجد سلطان احمد که هر سه شان در یک محوطه تاریخی قرار گرفته اند بگیرید تا تنگه بسفر و کشتی سواری در آن و هفت جزیره تحت عنوان جزایر پرنسس و آکواریوم بزرگ استانبول و برج گالاتا و .... ما که فقط فرصت کردیم سه تای اول را ببینیم! اما خیلی دوست داشتم جزایر پرنسس و آکواریوم را هم ببینم که با توجه به همراه داشتن بچه و وجود کنفرانس مذکور و محدودیت وقت و البته علاقه به دیدن مراکز خرید (!!) وقت نشد بقیه را ببینیم.

هزینه رفت و آمد و خوراک در ترکیه بالاتر از چیزی بود که فکر میکردم. شاید هم ارزش پول ما خیلی پایین تر بود! همین طور بلیط ورودی مراکز دیدنی.

خرید لباس در ترکیه چندان هم آسان نبود. چرا که قیمت خرید تک حدود 4-5 برابر قیمت خرید عمده بود. لذا خرید برای گردشگران چندان به صرفه نبود مگر در مراکز آوت لت! آن هم اگر چیزی چشمت را می گرفت و سایز و رنگش هم مناسب بود....

من تا قبل از توضیحات تورلیدر (که فقط در مواقع خاص در دسترس بودند) نمیدانستم ترکیه هم در زمینه مد و لباس در دنیا مطرح است و جزو سه کشور اول به شمار می آید!

ترک ها هم مثل ایرانی ها قابلیت چانه زنی در نرخ کالا را داشتند. البته به جز در مراکز معتبر خرید و فروشگاه های زنجیره ای. بیشتر فروشنده ها هم در فروشگاه ها و پاساژهای بزرگ خانم بودند.

در خیابان های ترکیه ماشین های شخصی به نسبت کمی دیدیم. عموم مردم از اتوبوس و تراموا و مترو استفاده میکنند. نرخ تاکسی هم گران است!

راستی! باقلواهای ترکیه بر خلاف تعریف هایی که شنیدم زیاد خوشمزه نبودند!

اگر دوست دارید چیز دیگری بدانید بپرسید تا اگر میدانستم بگویم!

۱۳٩۳/۱/٢۳ | ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

بالاخره سال کاری جدید رسما شروع شد! البته من سه روز اول هفته را سر کار نرفتم! همان طور که همه در تعطیلات نوروز به مسافرت میروند، ما دو روز قبل از عید و نیز آخر تعطیلات را مسافرت رفتیم تا از هوای پاک تهران در ایام نوروز استفاده ببریم! نیشخند

شرح مسافرت یک پست جدا لازم دارد که شاید در آینده نزدیک (!) آن را نوشتم! هر دو تا مسافرت در عین کوتاه بودن خیلی لذت بخش بودند. مسافرت اول که سه روزه بود به منزل پدری (چقدر جای پدرم خالیست.....) و مسافرت دوم هم چهار روزه بود که شرحش را بعدا مینویسم انشاالله...

علیرضا هم بعد از بیست روز دیروز رفت به مهد کودک. البته با کلی نق زدن! دوران "این چیه؟" برای علیرضا چند هفته است که آرام آرام به دنیای "چرا؟" تبدیل شده! گاهی آن قدر پشت سر هم سوال میپرسد که تمام سعی ام را میکنم که جوری جواب بدهم که هم پاسخ درست داده باشم و هم سوالی از توی جوابم در نیاید. گاهی موفق میشوم گاهی هم نه! حتی سخت تر آن! گاهی "پس چرا...؟" هم میپرسد! از توی جوابهای قبلی من دنبال نقطه ضعف می گردد فسقل بچه!! به فکر پروژه از پوشک گرفتنش هستم. انشاالله از ابتدای اردیبهشت! نمیدانم چرا این پروژه عقب می افتد!!

با اینکه امروز 20ام فروردین است همچنان بعضی از همکاران در محل کارم تبریک عید میگویند!!

به دنبال تصویب قوانین جدید و واگذاری فعالیت بخشهایی از امور مربوط به شرکت ما به شرکتی دیگر احتمال دارد بخشهایی از شرکت ما منحل شود. البته حیطه کاری من دقیقا همان حیطه ای است که وظیفه اصلی شرکت است. اما چون سابقه کارم از 95 درصد پرسنل شرکت کمتر است و به دلیل مرخصی ها و تاخیرهای زیادم ناگفته پیداست که کشته مرده کار کردن در این شرکت نیستم (!!) کمی میترسم!

آقای همسر به شدت درگیر به سرانجام رساندن فعالیتهای کاری اش است. ممکن است (فقط ممکن است، هنوز چیزی معلوم نیست) در شش ماه آینده تغییرات چشمگیری در رابطه با یکی از این فعالیتها به وجود بیاید (چقدر مبهم نوشتم! شرمنده بیشتر از نمیتونم توضیح بدم!!)

مادرم  همچنان و بیشتر از قبل تنها و افسرده و غمگین شده. از طرفی هم پزشک متخصص قلب به دلیل اشکال کوچکی که در نوار قلبش دیده برایش درخواست تست ورزش داده. نگرانم برایش.

خواهرم از ابتدای ترم تحصیلی بهمن کار تدریسش را در یک دانشگاه علمی کاربردی (یا غیر انتفاعی؟ همیشه این دو تا را با هم اشتباه میگیرم!!) شروع کرده. سه تا درس اختصاصی به او سپرده اند. دانشجویان این سه درس فوووووق العاده دودر هستند گویا!

برادر جانم هم بعد از حدود سه هفته تعطیلات به شهر محل تحصیلش برگشت و امیدوارم تا تیر ماه لیسانسش را بگیرد و قال قضیه را بکند و برگردد پیش مادرم.

هر دو تا عینکم شکست! یکی شان اوائل تعطیلات و یکی شان هم در سفر آخر تعطیلات. من مانده ام و لنزهایی که پدر چشمانم را در آورده اند! یکی از عینکها را داده ام تعمیر و منتظر آماده شدنش هستم. آن یکی هم قابل تعمیر نیست.

از عید دیدنی هایی که میخواستیم در نوروز برویم چند تایش مانده. برای آنها هم باید برنامه ریزی کنم....

هوای این روزها را دوست دارم. مخصوصا اینکه از شر لباسهای گرم راحت شدیم!! امیدوارم باران هوا را لطیف تر کند...

 

۱۳٩۳/۱/٢٠ | ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

امروز صبح با سرویس شرکت رفتم سر کار! و قبل از طلوع آفتاب وارد محل کار شدم!! ساعت 5:57 به ساعت انگشت زنی (!! سیستم ثبت حضور در شرکت محل کارم با اثر انگشت کار میکند) یا همان 6:57 به ساعت رسمی وارد شرکت شدم و تا 1 ساعت بعد از آن هم همه جا سوت و کور بود و حتی آبدارچی طبقه مان هم هنوز نیامده بود! چرا دو هفته اول سال را تعطیل نمیکنند تا هزینه ها هم کمتر شود؟ در شرکت ما که حدود 20 اتوبوس و 3 سواری به عنوان سرویس فعالیت میکنند همه سر کار هستند! چون در سرویس صبح در مسیر من که فقط سه نفر سوار شدند.....

الان هم که ساعت حدود 10 است، کسی کار خاصی برای انجام دادن ندارد و اکثر افراد معدودی که آمده اند مشغول عید دیدنی هستند. و من چقدر از این عید دیدنی صوری بدم می آید! آدمهایی که چشم دیدن همدیگر را ندارند و پشت همدیگر حرف میزنند، به مناسبت شروع سال جدید لبخندهای گنده الکی به هم تحویل می دهند و شیرینی و شکلات تعارف میکنند و این هفته و هفته بعد و روز اول هفته بعدش صرف همین کار می شود!!!

بعد از رفع شدن قطعی برق پریزهای اتاق (که به دلیل پریدن فیوز در روزهای تعطیل، تا حدود ساعت 9 قطع بود) نشستم پشت سیستم و شروع کردن به سرچ های بهداشتی سلامتی!! (کاری که به آن علاقه دارم و گاهی انجامش میدهم) و هر کس از جلوی در اتاق رد میشود چپ چپ نگاهم میکند که این دیگه چه کار میکنه روز پنجم فروردین!!! :)) چه کنم که اصصصلا حوصله عید دیدنی به این شکل را ندارم....

خلاصه این هم از اولین روز کاری در سال جدید....

۱۳٩۳/۱/٥ | ۸:٤٦ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir