آوای درون

پریروز در راه برگشت به خانه در سرویس شرکت خوابم برد! و وقتی بیدار شدم از ایستگاه مورد نظرم رد شده بودیم. در یک خیابان یک طرفه که در لاین مقابل فقط اتوبوسها اجازه تردد داشتند پیاده شدم. اول کمی به سمت بالای خیابان پیاده روی کردم. چون به هیچ ایستگاه اتوبوسی نرسیدم برگشتم سمت پایین خیابان. وقتی رسیدم به ایستگاه اتوبوس تازه یادم افتاد که ایستگاه مترو فاصله کمی با محل فعلی داره! لذا راهی ایستگاه مترو شدم تا فاصله یک ایستگاهی تا مقصد را با مترو طی کنم (از اتوبوس متنفرم!). در ایستگاه مترو مقصد به جای در اول از در دوم خارج شدم و لذا مجبور شدم یک دور قمری بزنم! آن هم در آن گرمای ساعت 3.5-4 عصر.... جالب تر میشود اگر بدانید خیابان و ایستگاه مترو مربوطه کاملا برایم آشنا بودند و اصلا ناآشنا به منطقه نبودم!

دیروز هم وقتی آقای همسر مرا رساند شرکت فهمیدم کیف پولم در ساک مهد علیرضا جا مانده!!!! یک نمایشگاه کتاب در شرکت برگزار شده بود و من چند تا کتاب برداشته بودم و به فروشنده دادم تا مبلغ را حساب کند که فهمیدم هیچ پولی ندارم!

امروز هم که روز اول ماه رمضان است سحری خواب ماندم!

این بود ماجرای خستگی بیش از حد من در روزهای اخیر!!!

۱۳٩٢/٤/۱۸ | ٢:۳٦ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

گر چه در تقویم پارسال و امسالم کارهای جدید علیرضا را تا حد زیادی یادداشت کرده ام (قبلا بیشتر و این روزها کمتر) ولی امروز که به وبلاگ خودم نگاهی انداختم و یادداشت های مربوط به چند ماهگی علیرضا را خواندم دلم تنگ شد برای تک تک روزهای گذشته اش.... حتی برای روزهای طاقت فرسای نوزادی اش، که درد جراحی و ضعف ناشی از طولانی شدن دوران بهبودی و بی خوابی های شبانه و نگرانیهای زیاد در مورد وزن گرفتن و شیر خوردنش امانم را بریده بود. امروز دلم خواست دوباره از علیرضا بنویسم.

حالا که 21-22 ماه از مادر شدنم (حدود 29-30 ماه با احتساب دوره بارداری) می گذرد میفهمم چرا به فرزند میگویند میوه دل... میوه دلم چند هفته ای است که بوس کردن را یاد گرفته. البته به لطف و آموزش خاله جانش! اوائل از دور بوس میفرستاد وبعد یاد گرفت که هر وقت حوصله اش را داشت یا برای گرفتن شکلات و ... صورت را ببوسد و در آخرین ورژن یاد گرفته برای عذرخواهی بوس کند. دیروز به خاطر کار بدی که کرده بودباهاش قهر کردم. چند دقیقه ای گذشت. توی آشپزخانه مشغول کاری بودم که آمد و دستم را بوس کرد.... چه حس خوبی بود.... تو ابرها بودم! البته ناگفته نماند که تا وقتی منافعش ایجاب نکند حاضر به عذرخواهی نمیشود!!

در هفته های اخیر غذا خوردنش هم پیشرفت کرده و سعی میکند با قاشق غذا بخورد. البته من هم در مورد کثیف شدن لباس و ... حساسیت نشان نمیدهم و میگذارم کیف کند. در خوردن غذاهای پلویی پیشرفت خوبی داشته ولی هنوز مایعاتی مثل ماست و سوپ را نمیتواند خوب بخورد. ناگفته نماند که در بین قاشق هایی که خودش در دهان می گذارد (که البته نصفه و نیمه هستند!) خودم غذا در دهانش میگذارم تا گرسنه نماند!

کتاب خواندنش هم قبل از خواب خیلی دوست داشتنی است. از آنجایی که خودم
دوست دارم قبل از خواب کتاب بخوانم او هم کتاب مورد علاقه اشکه عکس هایی از بچه ها در حال غذا خوردن و بازی و ... دارد را می آورد تا عکس هایش را با هم بخوانیم.... اگر هم کتابم را جایی ببیند می آورد و می گذارد زیر بالشم!!

بقیه کارهایش هم باشد برای بعد!

۱۳٩٢/٤/۱۱ | ۱:۳٧ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٢/٤/٩ | ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

علیرضا از نظر صحبت کردن خیلی پیشرفت کرده و تعداد کلمه هایی که یاد گرفته روز به روز بیشتر میشود. البته در تلفظ حروف اشکالات زیادی دارد. بعد از تمام شدن دوره بیماری اش وضعیت وزن گیری اش هم بهتر شده... عاشق شلیل است و وقتی شلیل هست چیز دیگری نمی خورد!

مشکل نگهداری علیرضا در ماه رمضان بدجوری ذهنم را درگیر کرده. خواهرم در ماه رمضان برای نگهداری علیرضا نمی آید. مجبورم یا بگذارمش مهد یا مرخصی بگیرم. امکان هم دارد مهدش را عوض کنم....

ماه رمضان در راه است. پارسال که علیرضا کوچکتر بود از ساعت 8-8.5 میخوابید و ما در آسایش افطار میکردیم و بعدش هم برای سحری آشپزی میکردم.... امسال چه کنم با این وروجکی که تا 11.5-12 بیدار است و تا چشم ازش بر میداری یک خرابکاری ای میکند؟؟؟

آخر هفته انشاالله به دیدن پدر و مادرم  میرویم. یک ماهی هست که نرفته ایم، آن هم در این شرایط بیماری پدرم.... بعضی آدمها سرنوشتشان این است که هیچ وقت کنار پدر و مادرشان نباشند، از جمله من!! البته شاید هم نشود گفت سرنوشت، این نتیجه انتخابهای خودم در زندگی است. انتخابهایی که میشد جور دیگری باشند!!

خاله ام به همراه پسر و عروسش و نیز پسر عمه و دختر عمویم چند روزی است که آمده اند ایران. ولی هیچ کدامشان را ندیده ام هنوز. خاله ام را که بناست آخر هفته ببینم اما برای دیدن پسر عمه و دختر عمویم (زن و شوهر هستند و کم سن و سال!!) هنوز برنامه ای ندارم. 

از خانم رئیس مستقیم هنوز خبری نیست.... باید بهش ایمیل بزنم و ببینم برمیگردد یا کانادا ماندنی شده!

میخواهم برای خواهرم که زحمت نگه داشتن علیرضا را برای مدتی کشیده کادو بگیرم. نظری دارید؟

فردا ششمین سالگرد آشنایی من و آقای همسر است.... البته قبل از آن هم همدیگر را میشناختیم ولی من نمیدانستم که او چه قصدهایی دارد!! یادش بخیر... آخرین امتحان دوران تحصیلم را داده بودم و چند شب بود درست نخوابیده بودم و حسابی خسته بودم. بعد از ظهر یک روز گرم تابستانی بود و فکرم درگیر جمع و جور کردن و ارائه سمیناری بود که چند روز بیشتر برایش وقت نمانده بود.... چه ماجراهایی داشتیم قبلش و البته بعدش....

امروز در راه شرکت رادیو ماشین روشن بود و یک کارشناس مذهبی داشت میگفت امام سجاد در دعاهایش از خدا خواسته به او اوقات فراغت عطا کند تا کارهایی که برای آنها خلق شده را انجام دهد. من هم باید دستبه دعا شوم برای اوقات فراغت... برای بودن با همسرم. برای بودن با پسرم و پدر و مادرم.... برای استراحت... برای رسیدگی به سلامتی خودم و برای خیلی چیزهای دیگر که مدتهاست در لیست کارهای انجام نشده جا خوش کرده اند....

۱۳٩٢/٤/۸ | ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

عموی آقای همسر که حدود 6 هفته پیش در بیمارستان بستری شده بود، فوت کردند. این روزها درگیر مراسم ختم و ... هستیم. قرار بود جشن عروسی پسر دومش را امروز برگزار کنند که شد مراسم سوم اش....

عمو محمد از آن آدمهایی بود که میتوانستی همیشه روی حرفش حساب کنی. از آنهایی که وقتی شرایط سخت میشد پیدایش میشد و کار را راه می انداخت. از آنهایی که لبخند زیبایی بر لب داشت و اخمو نبود. از آنهایی که شکوه و شکایت در کارش نبود... از آنهایی که حدود 20 سال در یکی از بهترین دبیرستانهای تهران معلم بود و کلی از آدمهای متخصص کشور شاگردش بوده اند... مثل عموی خودم برایم عزیز بود. همیشه از رفتن به خانه شان خوشحال میشدم  و کنار خانواده خوب و صمیمی اش کلی بهم خوش می گذشت. بیشتر از هر کس دیگری در میان بستگان آقای همسر قبولش داشتم...

در مراسم عقد ام برای اولین بار با دو دخترش آشنا شدم و چقدر برخوردشان گرم و صمیمی بود. وقتی آقای همسر تصمیم گرفته بود با من ازدواج کند اولین کسی که از او پشتیبانی کرد همین عمو محمد بود.

ماجرا از یک سوزش در سینه و بستری شدن در یک بیمارستان کوچک خصوصی شروع شد. در بیمارستان اول تشخیص انسداد عروق قلب دادند و منتقلش کردند به بیمارستان دوم برای آنژیوگرافی. با آنژیو مشخص شد که انسداد عروق زیاد است و نیاز به عمل قلب باز است. بنابراین به مرکز قلب تهران منتقل گردید. و در آنجا بود که یک میکروب ناشناخته وارد بدنش شد (احتمالا! چون پزشکان هیچ وقت نتوانستند تشخیص قطعی بدهند!!) و اوضاع مدام بدتر شد و مرکز قلب تهران حتی یک پزشک داخلی خوب هم نداشت که به اوضاع رسیدگی کند و اوضاع آن قدر بد شد که منتقلش کردند به بیمارستان مسیح دانشوری که ویژه تخصص داخلی است. در آنجا هم پزشکان هر روز حرفی جدید برای گفتن داشتند و کاری از پیش نبردند و نهایتا آمبولی ریه و افت شدید فشار و ......

روحش شاد.

۱۳٩٢/٤/٢ | ٩:٥۱ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir