آوای درون

چقدر من این نم نم باران شبهای اردیبهشت را دوست میدارم! و صاحبان کارواشها نیز! بیچاره اتومبیل ما که نه سقفی دارد که شبها از گلی شدن در امان بماند و نه صاحبش وقت و حال و حوصله دارد که تمیزش کند!

همسایه طبقه پایینمان آنقدرررررر بیکار است که هر روز اتومبیلش را برق می اندازد و روی داشبوردش روزنامه می اندازد که مبادا گرد و خاک رویش بنشیند! واقعا حرصم را در می آورد! دلم میخواهد به او بگویم حداقل یک روز در میان ماشینت را تمیز کن! احساس بیهودگی نمیکنی از این همه سابیدن؟!!

۱۳٩٢/٢/۳٠ | ٩:٤٢ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٢/٢/٢۳ | ٢:۳٢ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

به وبلاگم که نگاه میکنم میبینم از تولد علیرضا به بعد تبدیل شده به شرح بزرگ شدن
علیرضا و نگرانیهایم از بابت او. در مورد مسائل دیگر سکوتم زیاد شده! مسائل خودم و
نگرانیهای مربوط به مسائل خودم و آقای همسر و ... رفته تو پرده سکوت! سعی میکنم
این طور نباشه (گرچه این جوری هم بدک نیست) اما تا نگرانی هایم بابت علیرضا و ...
را بنویسم ذهنم آزاد نمیشود و آن موقع هم دیگر از نوشتن خسته شده ام!! البته من که در دنیای غیر مجازی (!!) هم کم حرفم در مورد خودم...

برنامه نگهداری علیرضا (که از مشغولیتهای ذهنی بزرگ من بوده و هست) به این شکل شده: شنبه ها تا ساعت 2 همسرم نگهش میدارد ومن دو ساعتی مرخصی میگیرم وبرمیگردم خانه، یکشنبه ها و سه شنبه ها مادر همسرم نگهش میدارد و دوشنبه و چهارشنبه خواهرم می آید و نگهش میدارد. گاهی هم که مشکلی پیش می آید و برنامه به هم میریزد من مرخصی میگیرم...

بالاخره پروژه مهد کودک کلید خورد! با توجه به بیماری مادر همسرم، و اینکه نگهداری علیرضا کار راحتی نیست و مدام شیطنت میکند و به خصوص وقتی حوصله اش سر میرود از در ودیوار بالا میرود، تصمیم بر این شد که دو روزی که در هر هفته میبریمش منزل مادر همسرم،
صبح تا ظهر در مهد کودک باشد. پس از بررسی چند تا مهد کودک در نزدیکی منزل مادر
همسرم، یکی ازمهدها انتخاب شد. هفته قبل علیرضا دو روز به مدت 2-3 ساعت با همراهی مادر همسرم رفت مهد کودک. تنها مشکل قابل ذکر صبحانه نخوردن علیرضا است که پنیر و کره مربا نمیخورد... برنامه روزانه مهد را انتخاب کردیم که انعطاف زیادی دارد و هر روزی که بخواهیم با اطلاع قبلی میتوانیم علیرضا را ببریم مهدکودک.... صبح ها علیرضا را میگذاریم مهد، ظهرها پدر همسرم میرود دنبالش و در منزل آنها ناهار
میخورد (نمیخورد!!) و دو ساعتی میخوابد و بعد که بیدار میشود من میرسم و ناهارش را میدهم وبرمیگردیم خانه. هوا آن قدر این روزها خوب شده که حیفم می آید برویم خانه. اطراف خانه کمی پیاده روی و خرید میکنیم و بعد میرویم خانه...

راست می گویند که وقتی آدم صاحب فرزند می شود تکه ای از قلبش برای همیشه بیرون سینه می تپد... وقتهایی که علیرضا در مهد است بیشتر این حس را دارم....

خواهرم در اثر یک بی احتیاطی کف دستش را برید و چند تا بخیه خورد و تا حدود دو هفته نمی تواند برای نگهداری علیرضا کمکم کند...

برنامه
زندگی مان خیلی پرمشغله شده! شبها که علیرضا میخوابد گاهی قبل از او غش میکنیم
ازخستگی....

علیرضا
هم شروع به حرف زدن کرده. قسمت خییییییلی هیجان انگیز و فوق العاده اش این است که
من و آقای همسر را با لفظ ماما و بابا صدا میکند... شیرین ترین و زیباترین قسمت
بچه داری تا الان همین بوده است... کلماتی که میگوید شامل عَسَ (عسل)، آش، بع و جی
جی و هپ (صدای گوسفند و گنجشک و سگ!!)، حَس (حسن)، آب، هام(غذا)، جی جی (چیزی که
پدر و مادر وقتی از بیرون می آیند به عنوان باج تنها گذاشتنش باید بدهند!!) مَس
(ماست)، کَش (کفش)، شی (شیر)، شَ (شکلات)، عَم (عمو)، دادا (ددر! بیرون رفتن!)،
نینی، آبپیز (آبپز!) عصا، ... است. بسیاری از کلمات را هم سعی میکند بگوید ولی فقط
حرف اولشان را میگوید....

فردا
روز مادر است و من باز دلم می گیرد که کنارش نیستم... هنوز برای مادر همسرم و مادر
خودم کادو نگرفته ام...

از
امروز پدرم برای نمایشگاه کتاب می آید تهران... خوشحالم. امیدوارم مثل پارسال
بیشتر شبها پیش ما بیاید...

از
همین روزها تحمل گرما برایم سخت شده. مخصوصا در ساعات صبح که سر کار هستم. گرچه
همه جوره تابستان را به زمستان ترجیح میدهم. هم روزها بلند است و هم مجبور نیستم
لباس گرم استفاده کنم و هم آلودگی هوا و ترافیک کمتر است و هم آقای همسر برنامه اش
خلوت تر است (البته امیدوارم!) و هم احتمال مسافرت رفتن بیشتر می شود!

۱۳٩٢/٢/۱٠ | ۱:۱٧ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir