آوای درون

سعی میکنم امروز دیگه آخرین آپم باشه!!!

قوی بودن سخته ولی سخت تر از اون اینه که وانمود کنی قوی هستی.... الان احساس میکنم گریه های نکرده روی قلبم سنگینی میکنه.... دلم برای پدرم خیلی تنگ شده

 

قالب جدیدم چطوره؟

۱۳٩٢/۱٢/٢٦ | ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

نمیدانم چرا امروز این قدر حس نوشتنم می آید!

یعنی تو محل کار هیچ چیز بهتر از این نیست که هم اتاقی نچسپ ات ساعت 9-10 صبح برود ماموریت و بدانی که تا آخر امروز نمیبینی اش! نمیدانم چرا نمیتوانم تحملش کنم!!! شاید چون مدام پای تلفن است و با صدای بلند حرف میزند و مسائل زندگی شخصی اش را با خاله و دوست و خواهر و ... واکاوی میکند. شاید هم چون تو این هوای ملس و دلچسپ فن را روشن میکند و کاری میکند که از گرما حالم بد شود. یا شاید هم چون در تمام طول یک سال یک مانتو میپوشد آن هم نشسته و به رنگ سیاه چسپان!!! شاید هم چون کفشهایش خیلی تق تق میکند و روی اعصابم است! نمیدانم کدامشان!!! در هر صورت هیچ چیز در محل کار به اندازه نبودن این هم اتاقی حالم را بهتر نمیکند!!!!!

هوا بدجوری دلنشین شده! دلم چندتا گلدان میخواهد. یکی چینی باشد و یکی چوبی و یکی هم سفالی.... که توی آنها قلمه هایم را بکارم...

از یکی از شرکتهایی که با آنها داد و ستد اطلاعاتی و محاسباتی داریم زنگ زده اند و گفته اند بعد از این چند سال یادشان افتاده که نرم افزارشان فایل های ما را به این دلیل درست و کامل قرائت نمیکند که فرمت سال را به جای مثلا 1383، 83 وارد کرده ایم! آن وقت فایل دیتابیس اولیه را خودشان طراحی کده بودند و من داده ها را توی آن وارد کرده ام. و تا آخر امروز باید به صورت دستی اطلاعات را درست کنم!!!! به خاطر همین چیزهاست که اوضاع مملکت این جوری می ماند!! از بس ندانم کاری زیاد است.

آقای مدیر وسط امضا کردن برگه های مرخصی ام یادش افتاده در مورد مشکلاتی که با یکی از گروه های دفتر دارد صحبت کند! از اینکه سیم کارت هایی که برای کار دیگری خریداری شده بود دست آنهاست و استفاده شخصی میکنند و ... . نمیدانم این چیزها به من چه ربطی دارد که به من می گوید! گویا حتی یکی از سیم کارت ها دست مدیر عامل شرکت است و زورمان نمیرسد پس بگیریم!! ظاهرا تمام افراد دفتر از اموال اداری برای کارهای شخصی استفاده میکنند و فقط من این کار را نمی کنم!!! به خاطر همین هم برای من تعریف میکند این مشکلاتش را!

۱۳٩٢/۱٢/٢٦ | ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

امروز داشتم به صفحات اولیه وبلاگم نگاه می کردم و البته کامنت هاش. چقدر وبلاگ آن موقع هایم با الان متفاوت بود.... یاد روزهای اول آشنایی ام با آقای همسر افتادم! خلاصه اینکه وبلاگم روز اول سال، هفت ساله می شود. چه زود گذشت... آن موقع ها آخر هر سال آروزهایم را برای سال بعد می نوشتم و بابت چیزهایی که در آن سال بدست آورده بودم از خدا تشکر می کردم.... الان هر چی فکر میکنم درست یادم نمیاد آرزوهام دقیقا چی بودند! آرزوهایم در فراز و نشیب و حوادث زندگی گم شدند....

هفته گذشته کمی خانه تکانی کردم. یک کارگر خانم گرفتم که یک روز آمد و از ساعت 9 صبح تا 4 عصر مشغول تمیز کردن دیوارها و در و پنجره ها بود. خودم هم دو سوم کابینت ها و یک چهارم کمد های دیواری و نیز کمد علیرضا را تکاندم. بقیه کارها مانده و احتمالا می ماند برای سال آینده!!! البته اگر عمری بود و هنوز در این خانه ساکن بودیم! البته خیلی دلم میخواهد تا اواسط فروردین بقیه کمد دیواری و کابینت ها را هم مرتب کنم. باید تلاشم را بکنم ببینم چه میشود! همین جا از همراهی آقای همسر در نگهداری علیرضا و از کمک هایی که در آینده نزدیک در راستای انجام کارهای باقیمانده به من میکند تشکر فراوان میکنم!

خانمی که برای نظافت به خانه ام آمده بود از من فقط دو سال بزرگتر بود. پنج (!!!!) فرزند داشت و همسر افغانی اش حدود سه سال پیش و در حالی که باردار بوده رهایش کرده و برگشته افغانستان و دیگر خبری از او نشده!!! اولین فرزندش را پانزده سالگی به دنیا آورده. یکی دو سال پیش بچه هایش را برداشته و غیر قانونی رفته ترکیه تا انجا به عنوان مهاجر زندگی کند. از رفتار و برخورد مردم ترکیه خییییلی تعریف می کرد. در نهایت به دلیل آنکه بچه هایش در فراگیری زبان ترکی موفق نشده اند و به خاطر تحصیل فرزندانش دوباره به صورت غیر قانونی برگشته ایران!!! خانواده اش ساکن خراسان هستند و خودش در تهران منزل کوچکی اجاره کرده و از طریق کارگری در خانه های مردم امرار معاش میکند. خلاصه اینکه وضعیتش خیلی عجیب و غریب بود....

هم اتاقی ام شلخته و نامرتب است! و امروز معلوم نیست آفتاب از کدام طرف درآمده که دارد کشوهایش را مرتب میکند! آن قدر نامرتب و کثیف است که دلم نمیخواهد چشمم به روی میز و وسایلش بیفتد....

انشاالله چهارشنبه میرویم منزل مادرم و جمعه برمی گردیم و بعدش کل تعطیلات را تا سیزدهم تهران هستیم و بعدش هم چهاردهم تا هفدهم میریم مسافرت!!!! یعنی آن وقتی که همه دارند از مسافرت برمیگردند ما داریم میرویم!!!! دیروز فرمهای مرخصی ام را هم پر کردم و در مورد کارهای انجام شده با مدیرم صحبت کردم و دو تا کاری که از من خواست را هم فوووووری انجام دادم که با خیال راحت دیگر نبینمش انشاالله مگر برای تبریک سال جدید!!!!

خرید عید هم تقریبا منتفی است! فقط یک جفت کفش گرفتم که آن هم از روی نیاز بود و نه سال جدید. اگر توانستم (وقت پیدا کردم) کمی برای علیرضا خرید میکنم. و دیگر هیچ! خریدهای لازم را گذاشته ام برای بعد از عید!

امیدوارم سال جدید برای همه شما و خانواده هایتان سال خوب و سرشار از سلامتی و شادی و البته زیاد شدن اموال (!!) باشه! اگر دیگر آپ نکردم تبریک سال نو را از همین خطوط از من پذیرا باشید.

۱۳٩٢/۱٢/٢٦ | ٧:۳٧ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

پریروز مجبور شدم سوار مترو شوم. کسی نمی تواند تصور کند چه خاطرات بدی از مترو دارم... خیلی بد بود! بیچاره خواهرم که خیلی بیشتر از من سوار مترو می شود... ناراحت

بعد از اتمام سرماخوردگی نوبت به عود کردن مشکل معده رسید!!! و دو روزی خانه نشین شدم. شکر خدا که این بار خیلی وحشتناک نبود آخ

مقدار خیلی کمی خانه تکانی  کرده ام! یعنی یک چهارم کمدهای دیواری به انضمام کمد علیرضا. فقط همین! امیدوارم امسال بتوانم کمدها و کابینت ها را تمیز کنم افسوس

به طرز خیلی عجیبی بستگان همکارانم در شرکت محل کارم فوت میکنند!!!! در سه ماه اخیر حداقل 10 نفر از بستگان همکارانم فوت کرده اند. البته این غیر از 4 نفری است که از خود کارکنان شرکت در طول سال به رحمت خدا رفته اند! گریه

توجه علیرضا به اطرافیانش بیشتر شده. مثلا وقتی دارم با کسی صحبت میکنم خیلی دوست دارد بداند که دقیقا چه می گویم! اگر نزدیکم نباشد می آید به من می گوید مامان چی میگی؟! از وقتی هم در یکی از کتاب داستان هایش با چراغ راهنمایی آشنا شده، در خیابان دنبال چراغ راهنمایی می گردد و اگر سبز باشد می گوید پس چرا قرمز نداره! قرمز بشه! کمی هم شعر یاد گرفته پسر کوچولوی من... قلب

روزهای آخر سال را اصلا دوست ندارم. شلوغی و ترافیک اش و ولع خرید کردن مردم را هم دوست ندارم. اصلا درک نمیکنم چرا وسایلی که در تمام طول سال می شود خرید را می گذارند آخر سال می خرند!! من خودم شخصا هر وقت به چیزی نیاز داشته باشم خرید میکنم. راستش را بخواهیدحوصله عید دیدنی هم ندارم اصلا. از همین الان غصه دو هفته اول سال را می خورم که چطوری گذرانشان کنم!!!! بجز قسمت رفتن به شهرستان که آن هم احتمالا یک و یا نهایتا دو روزه است بقیه اش چنگی به دل نمی زند. مرخصی هایم هم ته کشیده اساسی!! در نتیجه احتمالا کل روزهای کاری دو هفته اول سال را بروم سر کار. آن هم وقتی تاکسی به زحمت گیر می آید!

داشتم فکر می کردم چه آرزوهایی برای سال جدید دارم... اما واقعیت این است که در چند سال اخیر به ندرت پیش آمده که به آرزوهایم برسم. این بار باید اساسی از خدا قول بگیرم حداقل یکی دوتایشان را برآورده کند! وگرنه باهاش قهر میکنم! نیشخند

 

۱۳٩٢/۱٢/٧ | ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir