آوای درون

لطفا یک کف مرتب برای خودتون بزنین!

اگر از یک پیشخدمت یا پرستار بچه کمک بگیرید، آدم بزدلی نیستید!

اگر ناهار را همراه با یکی از دوستان تان در خارج از خانه بخورید و یا به یک کلاس ورزش بروید، آدم خودخواهی نیستید.

بسیاری از پدر و مادرها با همین احساس گناه، تیشه به ریشه ی خودشان میزنند.

بخاطر تمام کارهای خوبی که در حال انجامش هستید، به خودتان نمره خوبی بدهید و کمی هم به خودتان کمک کنید.

 

برای بزرگ کردن یک بچه، باید دهکده ای را به کار
گرفت.

ضرب المثل
آفریقایی

 

اینکه یک روز تمام از وقت خود را صرف سرگرم کردن کودک نورسته بکنی، بسیار دشوار است. پس چطور پدربزرگ ها و مادربزرگ های ما از عهده چنین کاری برمی آمدند؟ واقعیت این است که آنها چنین کاری نکرده اند. پیشینیان ما همیشه در قالب خانواده های گسترده زندگی میکرده اند. هزاران سال، پدرها و مادرها اهالی دهکده را وادار میکردند به آنها کمک کنند.

این جملات از یه کتاب فوق العاده است.
کتاب: شادترین کودک محله.

 

من این کتاب را نخوانده ام! این جملات را هم از یک وبلاگ دیگر برداشتم! اما واقعا نیاز دارم چنین کتابی را بخوانم. به خاطر احساس گناهی که حدود 14 ماه است که با من است. حتی یکی دو ساعت سپردن علیرضا به دیگران باعث میشود احساس گناه کنم! چرا؟!

۱۳٩۱/۸/٢٠ | ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

شهریور و مهرخوبی بود. سرشار از بیرون رفتنهای دو نفره با علیرضا و بازی کردن توی پارک. والبته تمام مناسبت های زندگی سه نفره مان به این دو ماه مربوط میشود!! از سالگرد نامزدیمان و تولد حامد که 16 شهریوره تا تولد علیرضا که 28 شهریوره و سالگرد عقدمان که روزمیلاد امام رضاست و امسال افتاده بود 7 مهر و سالگرد عروسی مان که 15 مهر بود و در نهایت تولد خودم که 19 مهر است. و از 19 مهر تا 16 شهریور سال بعد با فقدان مناسبت مواجهیم و مبادا فکر کنید که تو این مدت طولانی ما برای خودمان کیک خامه ای می خریم!!! اصلا کی کیک خامه ای میخوره؟! من که دوست ندارم! (آیکون پینوکیو)

معمولا برنامه دوشنبه ها و پنجشنبه هایم با پارک رفتن شروع میشه. علیرضا خان (که برای خودش خان بزرگی محسوب میشه!!) با التماسهای من صبحانه اش را در پارک میخورد و بعد هم تاب و سرسره بازی میکنیم و کمی میدود و با وسایل ورزشی بازی میکند (علاقه وافر به آنها دارد و نمیگذارد که من کمی ورزش کنم!!) و بعد هم در حالی که جیغ و دست و پا میزند در کالسکه نزول اجلال (!!) میکند و راهی خانه میشویم. البته سر راه به نانوایی میرویم و دو تا نان سنگک حسابی میخریم و بقیه خریدها را هم روانه بخش زیرین کالسکه میکنم و با کیف پول خالی (!!) بعد از یک ساعت و نیم پیاده روی میرسیم خانه. در خانه خریدهایم را سر جای خودشان میگذارم و میوه علیرضا را میدهم. کمی بازی میکند و کم کم خوابش میبرد. در فرصتی که خوابیده ناهار را آماده میکنم و خراب کاریهایی که از صبح کرده جمع و جور میکنم (مثلا پیدا کردن کرم مرطوب کننده ام ازتوی ماشین لباسشویی!! و جمع کردن شارژر موبایل و کتری و قوری و در قابلمه و ... از  اتاق پذیرایی و لباسهایی که توسط علیرضا خان به اطراف پرتاب شده اند و البته ماشین های کوچک و بزرگ و اسباب بازی هایی که هر کدام فقط چند لحظه سرگرمش میکنند) و اگر فرصت شد کمی استراحت میکنم. علیرضا که بیدار شد مجددا برنامه بازی و شیطنت را از سر میگیره و با هزار ترفند ناهارش را در دهانش میگذارم....

نمیدانم حالا که هوا سرد شده با این پسر بچه پر تحرک که از اولین دقایق تا آخرین لحظات بیداری در حال جنب و جوش است و زود حوصله اش سر میرود  چه کنم؟؟ اگر نشود بیرون برویم خیلی حوصله اش سر میرود و بی قراری میکند....

قدش هم بلند شده و به خیلی چیزها میرسد. حتی برسها و کرمها اگر لبه دراور باشند در امان نیستند. کابینت ها را هم میتواند باز کند.... و به زودی احتمالا کشوها را هم باز خواهد کرد و آن موقع نمیدانم باید چه کنم!!!

فهم و درکش هم بیشتر شده. چند بار بهش تذکر دادم که شومینه خطرناک است و دیگر نزدیکش نمیشود.... در صندلی خودش در اتومبیل مدت زمان بیشتری ساکت می ماند و خودش را بازی کردن و صدا در آوردن و خوردن نان باگت و بیسکویت سرگرم می کند...

اگر یک مادر دیدید که دست پسر بچه یکساله ای با شلوار جین آبی و ژاکت طوسی کفشهای صورتی و طوسی را گرفته و  با هم راه میروند شاید من باشم! مژده به تازه مادرها: از یک سالگی سختی های زندگی تان کمتر میشود! و لذتش بیشتر!

باور میکنید هنوز درست و حسابی باورم نشده مادر شده باشم؟!

 

ببخشید این دفعه پستم خیلی به هم ریخته شد. انشاالله دفعه بعد منسجم تر باشد!

 

۱۳٩۱/۸/٦ | ٢:٢٧ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir