آوای درون

مادر بودن دریافتن است... دریافتن چیزهایی که تا مادر نباشی حسشان نمی کنی!

روز مادر را به همه مادران تبریک میگم، از جمله مادر خودم که ده سالیست روز مادر را کنارش نیستم ... و روز زن را به تمام زنان!!

امروز 3 ساعت دیرتر رفتم شرکت... دلم نیامد در روز مادر برای پسرم کمتر مادری کنم!!

علیرضا جانم بزرگ شده... 5 روز دیگر 8 ماهه می شود.. هر روز که می گذرد بیشتر دوستش دارم!

۱۳٩۱/٢/٢۳ | ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

دیشب دوباره
گویا خودم را خواب دیدم:
در آسمان پر می‌کشیدم
و لا‌به‌لای ابرها پرواز می‌کردم
و صبح چون از جا پریدم
در رختخوابم
یک مشت پر دیدم
یک مشت پر، گرم و پراکنده
پایین بالش
در رختخواب من نفس می‌زد

آن‌گاه با خمیازه‌ای ناباورانه
بر شانه‌های خسته‌ام دستی کشیدم
بر شانه‌هایم
انگار جای خالی چیزی...
چیزی شبیه بال
احساس می‌کردم!

 

زنده یاد قیصر امین پور

گاهی وقتها احساس پرنده ای را دارم که دلش برای پرواز تنگ شده!!!

۱۳٩۱/٢/۱٧ | ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

سلام!

اندر احالات علیرضا خان: یک هفته است که چهار دست و پا رفتنش شروع شده و چشم از او نمیتوان برداشت! کنجکاوی اش در مورد چیزهایی که اجازه دست زدن به آنها را به او نمی دهیم بیشتر است و تا ما را از خود دور می بیند حمله می کند طرفشان! مثل کتاب داستان هایش که یکی شان را تکه پاره کرد! و یا لپ تاپ که فوق العاده دوست دارد روی مانیتورش بخوابد! البته کافی است کاری را چند بار امتحان کند تا از آن سیر شود! مثل پاره کردن روزنامه و کاغذ.... دندان در نیاورده هنوز! لثه هایش اذیتش می کنند. هویج و خیار خنک گاز می زند تا آرام شود.

از نظر تغذیه هم علاوه بر سوپ و حریره بادام و سرلاک، آب سیب و زرده تخم مرغ و ماست هم می خورد و دوست دارد...

به سفره و بساط چای و میوه هم حمله ور می شود!! دستش را هم به وسایل میگیرد و روی زانوانش می ایستد... خطرناک شده کارهایش!!!

اندر احوالات آقای همسر: خبر خاصی نیست... احتیاج به استراحت و خواب راحت دارد!! مثل من! علیرضا عادت کرده که حتی روزهای تعطیل هم حدود ساعت 7 بیدار شود! قبلا می توانستیم جمعه ها خستگی در کنیم!!

اندر احوالات خودم: قضیه درخواست دورکاری به جایی نرسید... با مدیرم هم به توافق نرسیدم برای ماموریت گرفتن و در منزل کار کردن حتی یک روز!!! مدیر بی خاصیتی است و اصولا این جور امکانات و تسهیلات و ... را برای کسانی قائل می شود که سر و صدایشان در شرکت بلند است و یا پدر جانشان قبلا در شرکت مدیر بوده... و یا همسرشان می آید و داد و قال راه می اندازد.... که خدا را شکر هیچ کدامشان را ندارم!!! در حال بازنشسته شدن است. دعا میکنم زودتر برود و کسی جایش بیاید که لااقل منصف باشد و مثل این یکی ترسو نباشد. امیدوارم بتوانم مدیر بعدی ار مجاب کنم.... یا شرایط جوری شد که توانستم استعفا بدهم! تحمل کردن این شرایط برایم خیلی سخت شده..... همیشه خسته ام... همیشه کارهای عقب افتاده دارم.... نمی توانم آن طور که دلم می خواهد با علیرضا وقت بگذرانم و بهش برسم.... خسته ام! آن طور که می خواهم نیست شرایط کاری ام! سعی ام را می کنم که بهترش کنم اما ...

سفری در راه است.... هنوز خوب باورم نشده! انشاالله اگر خدا بخواهد چهارم خرداد عازم سفر عمره هستیم....

واکسن نزده ایم هنوز. کمی هم خرید ها مانده... البته خریدی نکرده ام!! لباس های احرام پدر و مادرم را ازشان گرفتم.... و کلی جزوه و کتاب... ولی کو فرصت؟!! با تجربه ای که از سفر مشهد با علیرضا داشتیم احساس می کنیم سفر آسانی نخواهد بود... امیدوارم با دست و دلی پر برگردیم.. با تجربه های جدید... امیدوارم خستگی های روحی و جسمی ام در برود در این سفر 12 روزه ....

۱۳٩۱/٢/۱٦ | ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

دیروز دو تا از دوستان خیلی خوب دوره لیسانس ام آمده بودند خانه ما، خوش گذشت... با الهام و نازنین کلی صحبت کردیم و از اخبار بقیه دخترهای دوره خبر گرفتیم... هر کس یک جای دنیا، مشغول است، بیشترشان درس می خوانند، بعضی ها کار می کنند، از بین هم دوره ای هایم دومین مادر منم، چهارمی هم 2-3 ماه دیگه مادر میشه... علیرضا هم حسابی بازی و شیطنت کرد. وقت خوابش هم کلی نق زد تا خوابش رفت.

برگشتن به کار تو روحیه ام تاثیر خوبی داشته. کارم سبکه و فرصت میکنم کمی مطالعه کنم. فقط رفت و آمدش سخته و صد البته دوری از علیرضا! صبح ها آقای همسر علیرضا را می برد خانه مادربزرگش. من ساعت 7 سوار سرویس شرکت می شوم و ساعت 1.5-2 از محل کار میام بیرون و حدود 2.5 می رسم پیش علیرضا خان! از آنجا آژانس می گیرم و حدود 3-3.5 می رسیم خانه. از آن زمان تا 9.5 - 10 (که علیرضا می خوابد) هم بیشتر وقتم را با علیرضا هستم و اگر فرصت شد کمی هم به امور منزل می رسم. بعد از آن تا 12-12.5 به کارهای منزل و ... می رسم. بعضی وقت ها هم صبح قبل از رفتن به شرکت کمی از کارهای خانه را انجام می دهم....

خسته ام مثل تمام هفت ماه گذشته! کم خوابی بد جوری برام آزار دهنده شده. ماه ها است که بیشتر از سه ساعت و نیم (در حالت خوب) خواب یکسره نداشته ام. چند هفته است که به زحمت روزی 5-6 ساعت می خوابم.... خستگی تو تنم مونده... هر کاری که انجام میدم باز کارهای نکرده ای هست. همین بد خوابی باعث بی حوصلگی و بد غذایی و ثابت موندن وزن و ... میشه. آقای همسر هم خسته است... گر چه از رساله اش دفاع کرد ولی کار تدریس و پروژه و ... هنوز ادامه داره... مقاله های نانوشته و کارهای زمین مونده و کمبود استراحت خسته اش کرده... 

ناشکری نمی کنم. خیلی هم خدا را شکر می کنم که سالم هستیم و همدیگر را داریم... که علیرضا حالش خوب است، که مشکل خاصی نداریم... این کمبود وقت و کمبود استراحت را هم تحمل می کنیم به امید روزهای بهتر!! (بعضی وقتها واقعا دلم می خواهد این زندگی شهری و پر جنب و جوش و شلوغ تهران را رها کنیم و برویم در یک روستای دنج زندگی کنیم!!!)

علیرضا هم 6 روز پیش هفت ماهه شد. سینه خیز اتاق را گز می کند و هر چیزی که به دستش برسد را دهان می برد... چشم از او نمی توان برداشت! علاقه اش به سوپ و حریره بادام و سرلاک بیشتر شده، ماست و آب سیب را خیلی دوست دارد. زرده تخم مرغ را هم با حالت تعجب و مزه مزه کردن می خورد!! خلاصه بزرگ شده نی نی ریزه میزه ما! بیدار که می شود در تختش می چرخد و از لای میله ها نگاه می کند و می خندد... بزرگتر که بشود دلم برای کارهایش تنگ خواهد شد.... نی نی ای که لباس های سایز صفر به تنش زار می زد، کلی لباس تنگ و کوتاه شده دارد... دلم برای تک تک لحظات بزرگ شدنش تنگ خواهد شد...

 

۱۳٩۱/٢/۳ | ٩:۱٦ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir