آوای درون

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۱/۱٠/٢٦ | ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

قرار بود از خودم بگم و از علیرضا....

حدود 3 ماه پیش یک روز صبح که آقای همسر من را جلوی در شرکت محل کارم پیاده کرد متوجه نگاه سنگین یکی از همکاران خانم شدم و بعد از چند روز متوجه شدم که حدسم درست بوده و چشم خورده ام!!!! از زانو درد و بعدش سرماخوردگی و بعد از آن گردن درد شدید شروع شد و به معده درد شدید رسید!! طوری شد که در یک روز دو بار راهی اورژانس شدم!! مشکلات زانو و گردن هر کدام چند روز بیشتر طول نکشید و خود به خود خوب شد ولی مشکل معده منجر شد به مصرف چندین دوره دارو... طوری شد که همیشه کیف دستی ام به خاطر داروها سنگین بود! مجبور بودم همه جا دارو همراهم داشته باشم تا به محض شروع درد و جهت جلوگیری از اورژانسی شدنش دارو سر بکشم!! آندوسکوپی هم کردم و خوشبختانه ضایعه قابل توجهی مشاهده نشد و نتیجه گیری پزشک این بود که: عصبیه! ... خوشبختانه چند روزی هست که درد قابل توجهی نداشتم و فعلا داروها را کنار گذاشته ام مگر در موارد اضطراری.

مدیر جدیدم هم چند وقتی است آمده. به کارهای دفتر آشنا نیست و کلی طول میکشد تا بفهمد هر کسی چه کاری انجام میدهد و که راست میگوید و که دروغ.... یک کار جدید هم به کارهایم اضافه کرده که هم وقتگیر است و هم ناجالب (!) و البته درست امروز که برای یک کار اضطراری دیر رسیدم شرکت سراغ مرا گرفته بود، آن هم برای یک کار پیش پا افتاده!

حدود دو هفته پیش یک به خاطر یک موضوع، استرس شدیدی برایم ایجاد شد که خوشبختانه چند روز بعد رفع شد. ولی هیچگاه این استرس را فراموش نخواهم کرد...

علیرضا هم 15 ماهش تمام شد و علیرغم تغییرات کم در جثه، شیطنتهاش بسی رشد کرده... در یخچال و فریزر را باز و بسته میکند و محکم به هم میکوبد و ناچارم قفلشان کنم. کابینتهای پایین آشپزخانه که چند ماهی است به کلی بسته و تعطیل شده اند! کشوها را هم باز میکند و محتویاتشان را پخش و پلا میکند. حتی داخلشان مینشیند و روی لبه شان می ایستد. بعضی کشوها را چسپ زده ام. تلویزیون را هم خاموش میکند... سیم برق تلویزیون را هم از پریز میکشد که چون کار خطرناکی است به خاطرش تنبیهش میکنم!! (روی میز پذیرایی 1-2 دقیقه می خوابانمش. اوائل بدش می آمد اما حالا بدش نمی آید و سعی میکند مرا بخنداند که بیشتر وقتها موفق میشود!!) اصلا نمیدانم معنی تنبیه را فهمیده یا نه!! گاهی در حین خواباندنش روی میز خنده ام میگیرد و برای اینکه نفهمد دارم میخندم سرم را میگذارم روی شکمش و سعی میکنم خودم را کنترل کنم و قیافه ام را اخمو کنم!

به تنهایی از مبل و میز پذیرایی بالا میرود و من قلبم می آید توی دهنم که نکند تعادلش را از دست بدهد و سرش به لبه ها بخورد...

بعضی وقتها اصرار میکند بغلش کنیم تا بتواند هود آشپزخانه و چراغها را روشن و  خاموش کند...

همچنان موقع غذا خوردن بازی در می آورد و تا وسیله سرگرم کننده وجدیدی به دستش ندهیم غذا نمیخورد... وقتی هم سیر شود شروع میکند به خرابکاری! ظرف غذا و سفره و هر آنچه متعلق به غذا خوردن است را واژگون میکند.... در نتیجه صبحانه را به صورت ساندویچ از شب قبل آماده میکنم و در راه محل کار توی ماشین میخوریم و شام را هم دیر وقت و بعد از خوابیدن علیرضا....

خواب روزش هم کم شده. یک بار حوالی ظهر میخوابد به مدت یک ساعت و ربع. شب هم حوالی 10 میخوابد تا 7.5 – 8 صبح...

با آمدن فصل سرما خیلی کم در محیط آزاد قرار می گیرد و لذا حوصله اش خیلی زود سر می رود... بعضی وقتها عصرها بیرون میبرمش اما در چند بار اخیر ترجیح داد در بغل من باشد!

منتظر بهار هستم تا باز با علیرضا پارک برویم و آنجابا بچه ها بازی کند. اما چیزی که
اصلا حال و حوصله اش را ندارم و نمیدانم چه کارش کنم خانه تکانی است! نه وقت اش را دارم و نه انرژی اش را. اما واقعا دوست دارم خانه ای که یک سال و نیم است درست و حسابی تمیز و مرتب نشده تکانده شود!

۱۳٩۱/۱٠/۱۳ | ٢:٢٦ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مساله این است!: وقتی حال نوشتن داری وقتش را نداری، اگر وقتش را داشته باشی اینترنت قطع است! اگر اینترنت وصل شد یک کاری پیش می آید حتما!!! مثلا پسر کوچولو بیدار میشود!

وقتی هم وقت و موقعیت نوشتن داری حالش را نداری!

انار دلم به جای ترک خوردن آب لمبو شده فکر کنم!!! نمیدانم به خاطر گرفتگر هواست یا آلودگی هوا یا چیزهای دیگر...... فکر کنم چیزهای دیگر!

۱۳٩۱/۱٠/۱٠ | ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد،

از خود در آن دمید و لیلی پیش از آن که با خبر شود عاشق شد.

سالیانی است که لیلی عشق می ورزد،

لیلی باید عاشق باشد. زیرا خداوند در آن دمیده است و هرکه خدا در آن بدمد، عاشق می شود.

لیلی نام تمام دختران ایران زمین است، نام دیگر انسان

.....

لیلی زیر درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گل‌ها انار شد، داغ داغ.هر اناری هزار تا دانه داشت.
دانه‌ها عاشق بودند.دانه‌ها توی انار جا نمی‌شدند.
انار کوچک بود.دانه‌ها ترکیدند.انار ترک برداشت.
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد....

 

برگرفته از "لیلی نام تمام دختران زمین است" به قلم زیبای عرفان نظر آهاری

۱۳٩۱/۱٠/۱٠ | ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir