آوای درون

بالاخره دو هفته پیش نقل مکان کردیم. هنوز چند تا کار جزئی مونده، چند تا خرید هم داریم که باید انجام بدیم، در کل مستقر شده ایم و از شرایط جدید راضی هستیم. در ساختمان جدید به جز یک آقای مسن که با خانواده اش ساکن طبقه اول هستند، کسی را ندیده ام هنوز! طبقه سوم هم گویا خواهر خانم آن آقای مسن هستند، طبقه چهارم هم خانم و آقایی هستند که به زودی سه تا می شوند...

متاسفانه عمر خاله ام به دنیا نبود، چند روز پیش به رحمت خدا رفت... از حدود ده سال پیش بیمار بود و چند ماه اخیر خیلی اذیت شد... ممنون می شوم فاتحه ای نثارش کنید... آدم صبوری بود و با آن همه درد که حتی با مرفین هم ساکت نمی شد سعی می کرد خم به ابرو نیاورد. بیشتر نگران پدربزرگم هستم که در سن هشتاد سالگی برای سومین بار داغ فرزند دید.. مادربزرگم ظاهرا آرام تر است، فرزندان خاله ام هم واقعیت را پذیرفته اند. یادش بخیر ایام عید و تابستان با بچه هایش از اهواز می آمدند و یکی دو هفته ای می ماندند،  چقدر بهمان خوش می گذشت... چقدر با این خاله ام تو راه گردش رفتن شعر می خواندیم...

۱۳٩٠/٤/۱۸ | ۸:۱٢ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir