آوای درون

١) دلم گرفته....

٢) چقدر بدم می آید از آدم هایی که بدون درخواست، در مورد چیزی که به آنها مربوط نیست نظر می دهند و وسط حرف هایشان به تو و نظرهایت توهین می کنند! همین چند دقیقه پیش یکی از همین آدم های بی درد و بی مغز و بیکار همین کار را با من کرد و من تنها کاری که می توانستم انجام بدهم این بود که بگم به نظر من این طوری نیست!! و یک نگاه عاقل اندر سفیه که اصلا او را متوجه بی ادبیش نکرد!! کاش کمی مثل او بودم فقط برای چند لحظه!! و جواب بی احترامیش را جوری می دادم که متوجه حرفهایش بشود و فکر نکند که خدایی نکرده من خنگ هستم که به نظرات او احتیاج داشته باشم. چه حالی می شوید اگر کسی مثلا به مجرد بودن خود افتخار شدید کند و بگوید به نظر من ازدواخ خریت (با عرض معذرت شدید از شما خواننده محترم) است و آقایان همه نفهم هستند (باز هم با عذرخواهی!) و فقط خانم ها بلدند فکر کنند و آقایان کلا بی مغز و بی مسئولیت هستند....

٣) از آدم های فضول و آدم هایی که به حریم شخصی افراد تعرض می کنند متنفرم.

۴) کمی (فقط کمی) از عصبانیتم کم شد!!!

۵) این شعر سعدی را تقدیم می کنم به شما.

چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را   چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را
سروبالای کمان ابرو اگر تیر زند   عاشق آنست که بر دیده نهد پیکان را
دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشت   سر من دار که در پای تو ریزم جان را
کاشکی پرده برافتادی از آن منظر حسن   تا همه خلق ببینند نگارستان را
همه را دیده در اوصاف تو حیران ماندی   تا دگر عیب نگویند من حیران را
لیکن آن نقش که در روی تو من می‌بینم   همه را دیده نباشد که ببینند آن را
چشم گریان مرا حال بگفتم به طبیب   گفت یک بار ببوس آن دهن خندان را
گفتم آیا که در این درد بخواهم مردن   که محالست که حاصل کنم این درمان را
پنجه با ساعد سیمین نه به عقل افکندم   غایت جهل بود مشت زدن سندان را
سعدی از سرزنش خلق نترسد هیهات   غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را
سر بنه گر سر میدان ارادت داری   ناگزیرست که گویی بود این میدان را

 

۱۳٩٠/٢/۱٤ | ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

سلام....

آخر هفته رفته بودیم دماوند! یکی از دوستان دوران دبیرستان آقای همسر ما و خیلی های دیگه رو دعوت کرده بود که پنجشنبه و جمعه تو ویلاشون تو دماوند مهمونشون باشیم، البته بیشتر دعوت شام پنجشنبه بود به مناسبت اتمام سربازی. خلاصه اینکه بعد از ظهر پنجشنبه با یکی دیگه از دعوت شدگان که همراه همسر و پسر یازده ماهه اش اومده بود، قرار گذاشتیم و راهی شدیم.. اولین باری بود که می رفتم اون اطراف... عصرش که خوش گذشت! بیشتر پانتومیم و شلوغ بازی بود. با چند تا از خانوم هاشون آشنا شدم...

اما شب چند نفرشون که خیلی شر و شیطون بودند تا حدود ساعت ۵ صبح مافیا بازی می کردند و نگذاشتند بخوابیم!! آقای همسر هم که از کار روزانه و رانندگی حسابی خسته شده بود پیشنهاد کرد صبح زود برگردیم تهران! یا به عبارتی فرار کنیم بریم خونه بخوابیم!! ساعت ٨ صبح که همه خواب بودند یواشکی از صاحب خونه خداحافظی کردیم و برگشتیم تهران! یک کله پاچه حسابی هم گرفتیم.... (قابل توجه الهام: باورت میشه من کله پاچه بخورم؟؟! پس از کش و قوس های فراوان و تلاش های آقای همسر مبنی بر اینکه یک بار امتحان کنم، بالاخره یک بار خوردم و بدم نیامد! این دفعه دومین بار بود)

خواهر خانوم و نامزدشان یک دفعه تصمیم گرفتند عقد کنند!! در عرض یک هفته کارهای خرید و آزمایش را انجام دادند و ١٠ روز پیش با حضور خانواده ها در محضر عقد کردند تا احتمالا خرداد ماه جشن عقدی هم بگیرند...

بالاخره اتاقم را در محل کار عوض کردم! در پی بازنشستگی رئیس گروهم و پافشاری خودش و هم گروهی ام رفتم تو اتاق هم گروهی ام!! گروه ما کلا شامل سه نفر بود، حالا شدیم دو نفر. رفتم در جای رئیس قبلی ام مستقر شدم. در حال حاضر رئیس گروه نداریم ولی احتمالا هم گروهی ام رئیس می شود. رابطه مان هم خدا رو شکر خوب است..... توضیح جانبی: رئیس یک گروه دیگر بسسسیار سعی کرد من را ببرد زیر دست خودش، یا حداقل بیاید رئیس گروه ما شود، اما خوشبختانه فعلا زورش نرسیده و امیدوارم هیچ وقت زورش نرسد!! این اواخر هم با اینکه دو نفر زیر دستش بودند کارهایش را به من حواله می داد! هر چی هم من بد اخلاقی و اخم و تخم می کردم و می گفتم این کار اصلا به من مربوط نیست به روی خودش نمی آورد...

فعلا همین جا باشد، تا دفعه بعد! چشمک

۱۳٩٠/٢/٥ | ۸:٢٥ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir