آوای درون

شمارش معکوس شروع شد، برای برگشتن به محل کار، اتمام مرخصی ام، .. دوست ندارم سال 90 تمام شود!! دوست ندارم برگردم به شرکت محل کارم!! جدا شدن از علیرضا آن هم از صبخ تا بعد از ظهر، پنج روز در هفته، برایم خیلی سخت است. در حال حاضر راه حل بهتری ندارم.

نوجوان که بودم فکر می کردم عبور از سد کنکور سخت است، دانشجو که شدم احساس کردم جدایی از خانواده و تنهایی سخت است، بعدها فکر می کردم انتخاب همسر سخت است، تحمل مسئولیت زندگی متاهلی سخت است، کار تمام وقت داشتن سخت است، داشتن فرزند سخت است.... اما حالا تمام آنها به نظرم ساده و آسان می آیند!! اکنون احساس میکنم جدایی از فرزند کوچکی که شش ماه روز و شب کنار هم بوده ایم و همه جوره به من احتیاج دارد (بگذریم از وابستگی احساسی من به او) خیلی سخت است، چیزی فراتر از سخت!! از طرفی شغل تمام وقت + دوری از پدر و مادر + مسئولیت فرزند و زندگی متاهلی که با هم جمع می شود... نمی دانم!! شاید روزی برسد که اینها هم به نظرم آسان بیاید!!!

خانه تکانی نکرده ام. نشد! ناراحتم از این بابت.

آخر هفته مسافرتی 3-4 روزه داریم... و بعدش دید و بازدیدهای عید (که حوصله آن را ندارم امسال). کلی کار عقب افتاده دارم که نمیدانم چه کارشان کنم!!! چک آپ ماهانه علیرضا و واکسن 6 ماهگی و خیلی از کارهای خودم و حتی چند تا خرید عید... حوصله ندارم بهشان فکر کنم چون می دانم بیشترشان انجام نخواهد شد!!! سعی میکنم با فکر کردن خودم را خسته نکنم اما نمی شود!

احساس می کنم سال 91 را زیاد دوست ندارم، شاید چون برایم سخت شروع خواهد شد، با کوله باری از کارهای عقب افتاده از سال 90!

سال 90 سال آسانی نبود برایم.. اما دلچسپ بود و بسیار ویژه... و در عین حال سخت... سال 91 هم فکر کنم سخت باشد با دستاوردهای خاص خودش!

حتما در این روزهای پایانی یک جمع بندی خواهم کرد از سال گذشته، و به خواسته ها و اهداف سال آینده فکر خواهم کرد...

۱۳٩٠/۱٢/٢٠ | ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

1) چهارشنبه برای اولین بار به انگشت علیرضا چسپ زخم زدم! آن قدر از دیدن تصاویر رنگی کتابی که نشانش داده بودم هیجان زده شد که به طرفش حمله کرد و با لبه کاغذ دستش را برید. جالب این بود که اصلا نفهمید چه بلایی سر خودش آورده!! چسپ خیلی زود کنده شد! هم به دلیل بزرگ بودنش و هم به دلیل بازی کردن علیرضا...

2) چهارشنبه شب خواهرم و همسرش را بعد از سه هفته از عروسی شان پاگشا کردم. علیرضا برای اولین بار غریبی کرد! (همسر خواهرم را خیلی کم دیده) جالب این است که به شخص غریبه نگاه میکند و گریه میکند! این جور نیست که نگاهش را از او بر دارد!

3) پنجشنبه بعد از دو ماه و نیم رفتیم به دیدن پدر و مادرم! خواهرم و همسرش و برادرم هم آمده بودند. کلی خوش گذشت. جمعه ظهر هم همگی مهمان مادربزرگم بودیم و آنجا هم دایی و دختر دایی هایم را دیدم و دیداری تازه شد... جمعه عصر هم برگشتیم تهران. این بار زیاد سخت نگذشت با علیرضا. بیشتر مدت راه را توی صندلی خودش نشست...

4) یکی از نکات شگفت انگیز مادر بودن داشتن احساس مادرانه نسبت به تمام بچه هاست!! به طور ناخودآگاه به بچه ای که بدون اجازه مادرش کاری بکند می گویم این کارو نکن مامان جان! ...

5) الان که دقت میکنم هم در مورد خودم و هم همسرم میبینم که توقعات هر دومان که فرزند اول هستیم از پدر و مادرمان کمتر از خواهر و برادرهایمان بوده و هست... البته روی ما هم حساب بیشتری باز میکنند و بیشتر قبولمان دارند و حرفمان هم بیشتر برو دارد!!

6) کمد علیرضا را مرتب کردم. کلی از لباسهایش برایش کوچک شده اند. خوشحالم!! اما مثل تمام مادرها دلم برای کوچکی هایش تنگ میشود....

7) درگیری ذهنی این روزهایم برگشتنم به کار است... مرخصی ام 27 اسفند تمام میشود... چه زود گذشت! این چند ماه خیلی سخت بود و خیلی شیرین. کاش تمام نمیشد!!

۱۳٩٠/۱٢/۱٤ | ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

گذر زمان سریع تر آنچه فکر می کردم مرا به اینجا رساند: امروز غذای کمکی را برای علیرضا شروع کردم! حریره بادام!

22 هفته گذشت از روزی که آمد، زودتر از موعد.

دیشب لباس بیمارستانش را بیرون آوردم و دیدم که قد لباس تا زانوهایش می رسد.

کار راحتی نیست مادر بودن!! بیست و چهار ساعته آن-کال (!!) بودن، خواب تکه تکه شده و غذا خوردن های سرپایی و یک دستی انجام دادن کارها (وقتی با اون یکی دست یک نی نی شیطون را بگیری و با خودت این ور و اون ور ببری!! و البته اون هم دلش بخواد همه چیز رو ببینه) و البته کم و نایاب شدن اوقات شخصی. وقت هایی که در آن کتاب بخوانی، یا هر کاری که دوست داشته باشی انجام بدهی. البته تمام کارهایی که برای پسرم انجام می دهم دوست داشتنی هستند... بازی کردن، خنداندن،... حتی با تلفن حرف زدن وقتی آن سوی خط کارمند بخش اداری شرکت باشد و این سوی خط علیرضایی باشد که بخواهد گوشی تلفن را بخورد!!

ناگفته پیداست که چقدر دلم ورزش می خواهد و مطالعه و تفریح. و چقدر خوابم می آید خیلی وقت ها!! و چند ماهی است که آرزو به دلم مانده که 4-5 ساعت یکسره بخوابم و گوشم گوش به فرمان نباشد برای شنیدن صدای ریز و کوچولوی علیرضا که: مامان گشنمه!!!

نه اینکه ناراضی باشم یا بخواهم غر بزنم! فقط کمی از شرح حال بود!

گذشته از سختی ها، شیرینی هایش بیشتر شده. صداهای جدید، اداهای جدید، کارهای جدید. دوست دارد همه چیز را به دهان ببرد. اخیرا اگر چیزی دم دستش نباشد بلوزش را بالا می کشد و به دهان می برد!! غش غش خندیدن هایش دلم را می برد! سرفه کردن های الکی برای بازی یا شاید هم جلب توجه، موز خوردنش!!! (یک بار یک موز را بهش دادیم مزه مزه کند، مگر ول می کرد؟!!! آن قدر ازش خورد که نگران شدم اتفاق بدی برایش بیفتد!) چیز زیادی نمانده که بتواند شصت پایش را در دهانش بگذارد!!! از حمام کردن و آب بازی خیلی لذت می برد...

موجود بانمک و البته بسیار بلایی است!!! خدا به دادم برسد وقتی که راه بیفتد! از پسش بر نمی آیم.

اگر کاری را بخواهد انجام بدهد و نتواند گریه ای سر می دهد که آن سرش ناپیدا!!! تحمل نتوانستن را ندارد!!

با اینکه راحت نبود اصلا، ولی زود گذشت این 22 هفته (البته درست تر بود که 34 هفته قبلش را هم حساب کنم!!!!). چشم روی هم بگذارم این هفته ها تبدیل می شود به ماه. و ماه ها تبدیل می شود به سال ها... آرزوهایم برای او هم روز به روز قد می کشند... وقتی از دیدنم خوشحال می شود و ذوق می کند و با چشم تعقیبم می کند بال در می آورم. می دانم در این دنیا دوست تر دارد مرا!

فقط کاش در این میان پدر و مادرم هم تهران بودند، و مادرم کمکم می کرد... گرچه گاهی می آیند برای دیدن علیرضا.

آقای همسر هم با اینکه دو سه ماه پیش از رساله اش دفاع کرد ولی هنوز سرش شلوغ است. گاهی در تاریکی هوا می رود و در تاریکی هوا هم بر می گردد... من می مانم و دست تنهایی. من می مانم و خستگی... و خانه ای که در این 4 ماه اخیر جز دو باری که پدر و مادرم آمدند و یک باری که برادرم آمد و یک باری که خانواده همسرم سری زدند و یکی دو تا از دوستان، کسی به آن نیامده... گله ای نیست، همه سرشان شلوغ است... البته خواهرم سعی می کند بیشتر پیشم بیاید.

بیرون بردن علیرضا هم برایم سخت است وقتی تنهایم. در نتیجه جز جمعه ها، جایی نمی روم! البته به جز بیرون رفتن های دزدکی ده - بیست دقیقه ای وقتی علیرضا خواب باشد!

خلاصه این هم روزهای مادرانه در چند خط. مختصر! توضیح دادنم هیچ وقت خوب نبوده!!

۱۳٩٠/۱٢/۱ | ٤:٢۱ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir