آوای درون

یک همکار  در شرکت محل کارم داشتم، که گفتم بی هیچ دلیلی با من قهر کرد، اسمش را می گذارم  خانم الف! این خانم الف فوق العاده آدم جالبناکی است!!! همین الان یه چیزی گفت که پشت کامپیوترم ریسه رفتم!

یک همکار جدید به اتاق ما اضافه شده به اسم خانم سین. خانم سین در فرستادن ایمیل ید طولی دارد! ظاهرا ایمیلی به خانم الف فرستاده بود در مورد مصاحبه ای با تهمینه میلانی. خانم الف پس از سوال و جواب در مورد محتوای ایمیل از خانم سین پرسید: "حالا این تهمینه میلانی چه کاره هست؟!" قهقهه 

چند روز پیش اطلاعیه ای برای سفر به عتبات عالیات زده بودند. خانم الف عضو بس . یج بوده و هر سال بابت آن ترفیع رتبه و امتیاز و ... می گیرند. با تعجب پرسید: "عتبات عالیات یعنی کجا؟" بعد از اینکه فهمید عتبات عالیات یعنی کجا پرسید: "با شتر می روند آنجا؟!!!" خنده

من می مانم که باید بخندم یا گریه کنم!

۱۳۸٩/٩/۱٧ | ۱:۳٤ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

بالاخره پدر و مادرم هفته قبل پس از سی و سه روز از سفر حج برگشتند. البته با معطلی ده ساعته در فرودگاه مبدا و دل نگرانی و انتظار و تماس های مکرر ما به فرودگاه مقصد! تا حالا این قدر دلتنگشان نشده بودم.....

به لطف تعطیلی روز چهارشنبه دو روزی را در خانه پدری بودم و کمک دست مادر خسته از سفرم، در دادن شام ولیمه و پذیرایی از اقوام پدری که مدتها بود به خانه ما نیامده بودند و البته در دادن سوغاتی ها! دیداری هم تازه کردم با تعداد زیادی از اقوام مادری.

مادر و پدرم حسابی خسته بودند و هر دو سرمای بدی خورده بودند.... 

برای اولین بار بعد از هشت سال جدا زندگی کردن از پدر و مادرم بهشان گفتم که چقدر دلم برایشان تنگ شده بود! توی این مدت مادر اجازه نمی داد حرف از دلتنگی بزنم، می ترسید تحمل دوری برایم سخت تر شود. تمام سعی اش را می کرد که خودش هم دلتنگی اش را پنهان کند... 

و آنچه در میان شادی دیدار پدر و مادر و البته خواهر و برادر تو ذوق من زد فضولی های بیجای عمه و زن عمو و همسایه ها در زندگی شخصی من بود! به نظر من کسانی که سالی یک بار به آدم زنگ می زنند و حالم را می پرسند و حتی به خودشان زحمت سر زدن به من را هم نمی دهند اجازه ندارند در مورد مسائل شخصی زندگی من حرف بزنند! یا شاید هم من زیادی حساس هستم. اصلا به خاطر همین چیزهاست که رابطه من با خانواده پدری کم و کمتر می شود. چون تمام مدت دیدار بعد از چندین ماه را به گلایه از اینکه چرا به ما سر نمی زنی و چرا فلان کار را نمی کنی و چرا فلان کار را می کنی و ... می گذرد!!! اصلا از بچگی من آبم با عمه هایم توی یک جوب (!) نمی رفت!  ناراحت

تعطیلی سه روزه حسابی زیر زبونم مزه کرده! کاش این هفته هم چهارشنبه تعطیل بشه!!

۱۳۸٩/٩/۱٤ | ٩:٤۳ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

همیشه

ذره ای حقیقت پشت هر " فقط یه شوخی بود"، 

کمی کنجکاوی پشت "همینطوری پرسیدم"،

 قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" ،

مقداری خرد پشت "چه میدونم"

واندکی درد پشت "اشکال نداره" وجود دارد.

۱۳۸٩/٩/٧ | ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir