آوای درون

امروز امور اداری شرکت محل کارم حکم جدیدم را بعد از ماه ها معطلی صادر کرد. شنیده بودم که گرفتن مدرک فوق لیسانس تاثیر چندانی در حقوق ندارد، اما فکر می کردم حداقل پنجاه هزار تومانی تاثیر داشته باشد. امروز فهمیدم که چه خوش خیال بوده ام!! چون طبق قوانین جدید افزایش حقوق من کمتر از بیست هزار تومان بود!!!! واقعا چقدر برای افراد تحصیل کرده ارزش قائل می شوند، آن هم در یکی از بزرگترین شرکت های دولتی مرتبط با رشته تحصیلی من.

۱۳۸٩/۳/٢٤ | ٢:٢۱ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم از بد حادثه این جا به پناه آمده‌ایم
ره رو منزل عشقیم و ز سرحد عدم تا به اقلیم وجود این همه راه آمده‌ایم
سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشت به طلبکاری این مهرگیاه آمده‌ایم
با چنین گنج که شد خازن او روح امین به گدایی به در خانه شاه آمده‌ایم
لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست که در این بحر کرم غرق گناه آمده‌ایم
آبرو می‌رود ای ابر خطاپوش ببار که به دیوان عمل نامه سیاه آمده‌ایم
حافظ این خرقه پشمینه مینداز که ما از پی قافله با آتش آه آمده‌ایم
۱۳۸٩/۳/۱۸ | ٧:٤٤ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌صفت باشم ،

من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،

من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،

چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است.

و تو هم به یاد داشته باش:من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،

تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى

و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه

ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى.

می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.

می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،

چرا که ما هر دو انسانیم.

این جهان مملو از انسان‌هاست ،

پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،

قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.

دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،

حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،

دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،

چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،

من قابل ستایشم، و تو هم.

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد

به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى

همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،

اما همگى جایزالخطا

نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،و یادت باشد که این ها رموز بهتر زیستن هستند

۱۳۸٩/۳/۱٦ | ٧:٤٩ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

بخش هایی از کتاب بریدا را برایتان می نویسم! امیدوارم این کتاب را بخوانید و لذت ببرید. (البته به این معنی نیست که تمام مطالب این کتاب را قبول دارم!! ولی از خواندنش واقعا لذت بردم، مثل بقیه کتاب های پائولو کوئیلو)

راه معرفت، نترسیدن از خطاست.

چیزها سرانجام شروع می کنند به بازگشت به جایی که از آن خارج شده­اند.

ما بخشی از چیزی هستیم که کیمیاگران آن را روح جهان می­نامند. در حقیقت اگر روح جهان فقط تقسیم شود، هر چند گسترش می­یابد، اما ضعیف تر هم می­شود. پس همان طور که تقسیم می­شویم، دوباره با هم ملاقات هم می­کنیم. و نام این ملاقات دوباره عشق است. چون وقتی روحی تقسیم می­شود، همیشه به یک بخش نرینه و یک بخش مادینه تقسیم می­شود.

در زندگی این مسئولیت اسرار آمیز را بر عهده داریم که دست کم با یکی از بخش های دیگر، دوباره ملاقات کنیم. عشق اعظم که آنها را از هم جدا کرده، با عشقی راضی می­شود که این دو نیمه را دوباره با هم یگانه می­کند.

- و من چه طور می­توانم بدانم کی بخش دیگر من است؟ - شهامت خطر را داشتن، به خطر شکست تن دادن، خطر نومیدی وسرخوردگی را پذیرفتن، اما هرگز دست از جستجوی عشق نکشیدن. کسی که از این جستجو دست نکشد، پیروز می­شود.

- امکان دارد در هر زندگی با بیش از یک بخش از وجودمان ملاقات کنیم؟ - بله، و وقتی این طور بشود، قلب تکه تکه می­شود و نتیجه آن درد و رنج است. بله، می­توانیم با سه یا چهار بخش دیگرمان ملاقات کنیم، چون بسیاریم و به بخش های بسیار تقسیم شده­ایم.

جوهره آفرینش مفرد است، و این جوهره عشق نام دارد. عشق نیرویی است که ما را بار دیگر به هم می­پیوندد تا تجربه ای را که در زندگی های متعدد و در مکان های متعدد جهان پراکنده شده است، بار دیگر متراکم کنم. ما مسئول سراسر زمینیم. چرا که نمی­دانیم بخش های دیگر ما که از آغاز زمان وجود ما را تشکیل می­داده­اند، حالا کجایند. اگر خوب باشند، ما هم خوشبختیم، اگر بد باشند، هر چند ناهشیار، از بخشی از این درد، رنج می­بریم.اما بالاتر از هر چیز، مسئول آنیم که در هر زندگی دست کم یک بار،  با بخش دیگر خود که سر راه ما تجلی می­کند، یگانه شویم. حتی اگر فقط برای چند لحظه باشد. چون این لحظات، عشقی چنان عظیم به همراه دارد که بقیه روزگار ما را توجیه می­کند. همین طور می­توانیم بگذاریم که بخش دیگر ما به راهش ادامه دهد، بی آنکه این حقیقت را بپذیرد و یا حتی درکش کند. در این صورت برای ملاقات دوباره با او نیازمند حلول دیگری هستیم. و به خاطر خودخواهی مان به بدترین عذاب محکوم می­شویم. عذابی که خودمان خلق کرده­ایم: تنهایی.

 

۱۳۸٩/۳/۱٠ | ٩:۳٦ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir