آوای درون

اما
با این همه
تقصیر من نبود
که با این همه...
با این همه امید قبولی
در امتحان سادهْ تو رد شدم
اصلاً نه تو ، نه من!
تقصیر هیچ کس نیست
از خوبی تو بود
که من
بد شدم!

قیصر امین پور

۱۳۸٩/۱/٢٥ | ٧:٤٤ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

کتاب با تعریف زهیر آغاز می شود. خوزه لوئیس بورخس مفهوم زهیر را متعلق به سنت اسلامی می داند و حدس می زند در آغاز سده هجدهم مطرح شده باشد. زهیر به عربی یعنی بیش از حد تابناک، مرئی، حاضر، چیزی که نمی توان نادیده اش گرفت. چیزی یا کسی که وقتی برای اولین بار با آن ارتباط پیدا می کنیم، کم کم فکر ما را اشغال می کند، تا جایی که نمی توانیم به چیز دیگری فکر کنیم. این حال را می توان سلامت دانست، یا جنون.

استر، خبرنگار جنگی، برنده دو جایزه بین المللی خبرنگاری، سی ساله، متاهل، همسر شخص اول داستان، بدون گذاشتن ردی از خود ناپدید می شود. داستان حول محور تلاش مرد جوان، همسر استر می گردد که در تلاش برای یافتن همسر خویش است. در این مسیر مرد جوان چیزهای زیادی را می آموزد...

 

... بازرس گفت آزادم. حالا آزادم، در زنجیر هم آزاد بودم، چرا که هنوز برای من آزادی محترم ترین چیز دنیاست. اگر این باعث شد باده هایی را بچشم که دوست نداشتم، کارهایی بکنم که نباید می کردم و دیگر تکرار نکردم، داغ زخم های بسیاری بر جسم و جانم بماند، بعضی ها را برنجانم... هر چند بعدها پوزش خواستم، چرا که پی بردم اجازه همه کار دارم، جز آنکه کسی را وادار به پیروی از جنون و عطش زندگی خود بکنم. از رنج هایم پشیمان نیستم، داغ زخمهایم را مثل مدال حمل می کنم، می دانم بهای آزادی سنگین است، به سنگینی بهای بردگی. تنها فرقش این است که این بها را با لذت و لبخند می پردازی، هر چند لبخندی آمیخته به اشک.

 

 

... احمقانه است: بهتر است رنج بکشم. همان طور که قبلا، وقتی عزیزان دیگرم ترکم کردند، رنج کشیده ام... تا اینکه روزی متوجه می شوم که به چیز دیگری فکر می کنم، و پی می برم که دوران سخت گذشته. قلبم زخم برداشته، اما خوب شده و دوباره می توانم زیبایی زندگی را ببینم. قبلا هم این اتفاق افتاده، باز هم همین است. مطمئنم. یکی که می رود، معنی اش این است که یکی دیگر می آید... عشق را دوباره پیدا می کنم.

 

 

... و ناگهان معجزه رخ می دهد: همان طور که زنی را نگاه می کنم که قهوه درست کرده، روزنامه می خواند، از چشم هایش خستگی و یاس می بارد، زنی که همیشه ساکت است، و معمولا محبتش را در چهره و حرکاتش نشان نمی دهد، زنی که وقتی می خواستم بگویم نه وادارم کرد بگویم آری، که مرا واداشت برای چیزی بجنگم -به درستی فکرمی کرد- دلیل زندگی ام است، که حاضر شد غیبت مرا تحمل کند، چرا که عشقش به من بزرگتر از حتی عشقش به خودش بود، که وادارم کرد دنبال رویاهایم راهی سفر شوم، همان طور که زنی را تماشا می کنم که دخترکی بیش نیست، ساکت است، چشم هایش بیشتر از هر کلامی حرف می زند،بارها در دلش ترسیده، اما همیشه در عمل شجاع است، می تواند دوست بدارد بی آنکه احساس حقارت کند، ... معجزه رخ می دهد.

 

 

... تصمیم می گیرم هر لحظه را طوری زندگی کنم که انگار آخرین لحظه است...

 

 

.. تا وسط راه می توانی رشد کنی، اما نمی توانی به حداکثر توقعت دست پیدا کنی. در دورهای زندگی ات شروع می کند به تنزل. به نیمه راه رسیده ای، اما تا آخر راه نرفته ای، نیمه شاد و نیمه غمگینی، نه ناکامی و نه موفق. نه سردی و نه گرم، ولرمی. و همان طور که یکی از انجیل نویس ها در کتاب مقدس گفته، چیز ولرم تاثیری بر کام انسان نمی گذارد.

 

این بود بخش هایی کوتاه از کتاب زهیر، تا صفحه پنجاه. ادامه کتاب جالب تر و خواندنی تر است. اگر فرصتی شد باز هم تکه هایی از ادامه کتاب را اینجا می نویسم.

۱۳۸٩/۱/۱٧ | ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

در این مدتی که چیزی از خودم ننوشتم کمی درگیر بودم. البته بهتره بگم در نوشتن تنبل شده ام.

اوایل اسفند سفر دو روزه ای داشتم به اهواز به بهانه عروسی دختر خاله ام و بیشتر به خاطر دیدار و روحیه دادن به خاله بیمارم که البته چند روز بعد از عروسی در بیمارستان بستری شد و خوشبختانه قبل از عید مرخص شد و فعلا مراحل درمان را خارج از بیمارستان طی می کنه.

 اواسط اسفند هم سفر چند روزه ای به رامسر داشتیم. چون تو عید شمال خیلی شلوغ میشه ترجیح دادیم قبل از عید بریم سفر، جای دوستان خالی خیلی خوش گذشت.

بعد هم نوبت به خونه تکونی عید رسید که خیلی از کاراش رو آقای همسر انجام داد.

تو تعطیلات هم تهران ماندیم (و انصافا تهران توی تعطیلات نوروز چه شهر قشنگی میشه!) و در حال حاضر هم درگیر ادامه دید و بازدید های عید هستیم!(که به دلیل مسافرت برخی از اقوام در عید هنوز تموم نشده!! و امیدواریم در روزهای آخر این هفته و آخر هفته بعد به اتمام برسد!)

از وقایع روزهای آخر سال هم می تونم به آمدن همکار جدید در شرکت و هم اتاقی شدنش با من اشاره کنم و در نهایت مشکلاتی که همکار قدیم ایجاد کرد (همونی که گفته بودم با من قهره! البته هنوز هم قهره و چه بهتر!) اما هر روز داره مشکلات جدیدتر و بچه گانه تری ایجاد میکنه که گرچه ارزش گفتن نداره، اما روز آدم رو خراب می کنه. بد تر از اون احساسیه که در من ایجاد میشه، احساس نفرت! که حس می کنم گوشه کوچکی از قلبم رو تاریک می کنه. دارم سعی می کنم خودم رو از این احساس آزاد کنم. که تنها حسی که نسبت به اون شخص داشته باشم بی تفاوتی باشه و نادیده گرفتن.

از وقایع روز اول سال هم سه ساله شدن وبلاگمه! الان که فکرش رو می کنم می بینم در این سه سال چه قدر عوض شدم! ازدواج کردم، مستقل تر شدم، دوره فوق لیسانس رو تموم کردم (به اضافه ماجراهای استاد راهنما و .. !!) به طرز خنده داری شاغل شدم (منظورم اینه که شوخی شوخی قضیه جدی شد!! من خیلی دنبالش نبودم و فقط رزومه فرستادم، اما کارها سریع تر از اونی که تصورش رو می کردم درست شد.) و البته همه اینها جنبه ظاهری قضیه است. تغییرات بزرگتری در درون من اتفاق افتاد، دید من نسبت به بعضی چیزها عوض شد، دوستان جدیدی پیدا کردم، سعی کردم انسان بهتری باشم،...

تو این یکی دو ماه چند تا کتاب خوندم، چند تا فیلم هم دیدم... کتاب زهیر را دیشب تموم کردم، چهار پنج روز پیش خوندنش رو شروع کردم و الان که تموم شده دلم میخواهد فارغ از هیجان فهمیدن آخر داستان یک بار دیگه بخونمش! هنوز برداشت گنگی دارم از این کتاب. اما دوست دارم چند تکه جالب توجه رو اینجا بنویسم. احتمالا خیلی از شما این کتاب رو خوانده اید، اما اینجا می نویسم، تا یادم نره!! گرچه کتاب فقط 360 صفحه است، آن هم رمان، و این یعنی من باید بتونم در دو روز و در کنار کارهای دیگر روزمره ام خواندنش رو تموم کنم، اما خواندنش خیلی بیشتر زمان می بره، و البته انرژی.

سعی میکنم در پست بعدی بخش هایی از این کتاب رو بنویسم.

۱۳۸٩/۱/۱٦ | ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

Three things in life that are never certain


-Dreams
-Success
-Fortune


Three things in life that,one gone never come back


-Time
-Words
-Opportunity


Three things in life that can destroy a man/woman


-Alcohol
-Pride
-Anger


Three things that make a man/woman


-Hard work
-Sincerity
-Commitment


Three things in life that are most valuable


-Love
-Self-confidence
-Friends


Three things in life that may never be lost


-Peace
-Hope
-Honesty

 

 

سه چیز در زندگی پایدار نیستند.

رویاها

موفقیت ها

شانس

سه چیز در زندگی قابل برگشت نیستند.

زمان

کلمات

موقعیت

سه چیز در زندگی انسان را خراب می کنند.

الکل

غرور

عصبانیت

سه چیز انسانها رو می سازند.

کار سخت

صدق و صفا

تعهد

سه چیز د زندگی خیلی با ارزش هستند.

عشق

اعتماد به نفس

دوستان

سه چیز در زندگی هستند که نباید از بین بروند.

آرامش

امید

صداقت

 

۱۳۸٩/۱/۱٠ | ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

1.نخوردن صبحانه

کسانی که صبحانه نمی‌خورند قند خونشان به سطح پائین تری افت می‌کند. این امر باعث تامین نامناسب مواد غذائی برای مغز و در نتیجه افت فعالیت مغزی می‌شود.

 

2. پرخوری

این امر باعث تصلب شرائین (سختی دیواره رگهای) مغز شده و منجر به کاهش قدرت ذهنی می‌شود.

 

3- دخانیات

این امر باعث کوچک شدن چند برابری مغز و منجر به آلزایمر می‌شود.

 

4. استفاده زیاد قند

استفاده زیاد قند و شکر جذب پروتئین و مواد غذائی را متوقف می‌کند  و منجر به سوء تغذیه و احتمالا اختلال در رشد مغزی خواهد شد

 

5. آلودگی هوا

مغز بزرگترین مصرف کننده اکسیژن در بدن ماست. دمیدن هوای آلوده باعث کاهش اکسیژن تامینی مغز شده و منجر به کاهش کارآیی مغز می‌شود.

  

6. کمبود خواب

خواب به مغزمان اجازه استراحت می‌دهد. دوره طولانی کاهش خواب منجر به شتاب گیری مرگ سلولهای مغزی خواهد شد.

 

 7. پوشاندن سر به هنگام خواب

 خوابیدن با سر پوشیده باعث افزایش تجمع دی اکسید کربن و کاهش تجمع اکسیژن شده و منجر به تأثیرات مخرب مغزی خواهد شد.

 8.کار کشیدن از مغزتان در هنگام بیماری

کار سخت یا مطالعه در زمان بیماری ممکن است منجر به کاهش کارآئی مغز و در نتیجه صدمه مغزی شود

 9.کاهش افکار مثبت

فکر کردن بهترین راه برای تمرین دادن به مغزمان است. کاهش افکار مثبت مغزی ممکن است باعث کوچک شدن مغز شود.

 

10. کم حرفی

مکالمات انتزاعی منجر به رشد کارآئی مغز خواهدشد.

 

اگر حوصله داشتید این لینک رو ببینید! (تست آی کیو) گرچه در دنیای امروز ای کیو بیشتر از آی کیو به درد آدم می خوره!

http://www.iqtest.dk/main.swf

۱۳۸٩/۱/۱٠ | ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir