آوای درون

بزرگترین خطر هنگام به وجود آمدن تغییرات، خود تغییرات نیستند بلکه عمل کردن با منطق دیروز است.

پیتردراکر

۱۳۸۸/٦/۳۱ | ۸:۳۸ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

روزی شـیـطان عرض کـرد که، الهی! بندگان تـو، تـو را دوسـت می دارند و نافـرمانی تو می کنند و مــرا دشمن دارند و اطاعتم می نمایند.

 خطاب رسید که ای ابلیس! به واسطه همان دوستی که با من دارند و دشمنی که با تو دارند، از نافرمانی های آنها درخواهم گذشت.

۱۳۸۸/٦/٢٥ | ٩:۱٤ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

به مناسبت دومین سالگرد نامزدیمان و بیست و ششمین سالروز تولدت، تقدیم به تو، بهترینم.

 

از دل افروزترین روز جهان ،

                        خاطره ای با من هست ،

به شما ارزانی :

سحری بود و هنوز ،

گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .

گل یاس ،

عشق در جان هوا ریخته بود .

من به دیدار سحر می رفتم

نفسم با نفس یاس در آمیخته بود

**********

می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : « های !

بسرای ای دل شیدا ، بسرای .

این دل افروزترین روز جهان را بنگر !

تو دلاویزتزین شعر جهان را بسرای !

 

آسمان ، یاس ، سحر ، ماه ، نسیم ،

روح در جسم جهان ریخته اند ،

شور و عشق تو برانگیخته اند ،

تو هم ای مرغک تنها بسرای !

 

همه درهای رهایی بسته ست ،

تا گشایی به نسیم سخنی ، پنجره ای را ، بسرای !

بسرای  ... »

 

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم !

در افق ، پشت سراپرده نور

باغهای گل سرخ ،

شاخه گسترده به مهر ،

غنچه آورده به ناز ،

دم به دم از نفس باد سحر ؛

غنچه ها می شد باز  .

 

غنچه ها می شد باز  ،

باغهای گل سرخ ،

باغهای گل سرخ ،

یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست !

چون گل افشانی لبخند تو  ،

                               در لحظه شیرین شکفت !

                                                             خورشید  !

چه فروغی به جهان می بخشید !

چه شکوهی ... !

همه عالم به تماشا برخاست !

 

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم !

*************

دو کبوتر در اوج ،

بال در بال گذر می کردند .

 

دو صنوبر در باغ ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواند .

مرغ دریایی ، با جفت خود ، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور ...

چمن خاطر من نیز ز جانمایه عشق ،

در سراپرده دل

غنچه ای می پرورد ،

- هدیه ای می آورد  -

برگهایش کم کم باز شدند !

برگها باز شدند :

- « ... یافتم ! یافتم ! آن نکته که می خواستمش !

با شکوفایی خورشید و ،

                           گل افشانی لبخند تو ،

                                                     آراستمش !

تار و پودش را از خوبی و مهر ،

خوش تر از تافته یاس و سحر بافته ام :

« دوستت دارم » را

من دلاویزترین شعر جهان یافته ام !

************

این گل سرخ من است !

دامنی پر کن از ین گل که دهی هدیه به خلق ،

که بری خانه دشمن !

که فشانی بر دوست !

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست !

 

در دل مردم عالم ، به خدا ،

نور خواهد پاشید ،

روح خواهد بخشید . »

 

تو هم ، ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو !

این دلاویزترین شعر جهان را ، همه وقت ،

نه به یک بار و به ده بار ، که صد بار بگو !

« دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس !

« دوستت دارم » را با من بسیار بگو !

 

«دلاویزترین» فریدون مشیری

 

۱۳۸۸/٦/۱٦ | ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

کار خیلی خاصی نمی کنم! دارم تلاش می کنم انگیزه و امیدم رو زیاد کنم، شادتر باشم، از این تنبلی و رخوت چند ماه اخیر بیام بیرون، بیشتر خودم باشم!!! کارهای  اصلاحیه پایان نامه و تسویه حساب با دانشگاه و گرفتن مدرک مونده، همین طور یکی دو تا مقاله...

هم من و هم حامد بی حوصله شده ایم و پشتمون باد خورده!!! داریم تلاش می کنیم برگردیم به خودمون! اون هم حسابی خسته است، کار پاره وقت، پروژه سربازی و گزارش هایی که باید بده، مقاله هایی که نیمه کاره مونده و داره تکمیل می کنه، فکر کردن به پروپوزال....

بیشتر فکر می کنم، به موقعیت شغلی و کاری که انجام میدم، دوست ندارم اوضاع این جوری بمونه، با مدیر دفترمون حرف زدم، اما فکر کنم زیاد جدی نگرفته که از اینجا راضی نیستم!!! شاید برم کارگزینی و بخوام که جای بهتری برام پیدا کنند!!! اما معلوم نیست بهتر باشه، خودم باید به فکر یک جای جدید باشم.

ناراحتی معده هنووووز آزارم میده، داروهام رو به موقع نمی خورم...

گه گاهی کتاب می خونم، فیلم می بینم.... بعضی ها رو برای دومین بار، و باز لذت می برم. خیلی وقته که می خوام زبان خوندن رو دوباره شروع کنم، اما امان از تنبلی!

تو فکرش هستیم که یک وقت مناسب پیدا کنیم برای مسافرت. تو مهر، یا اگر نشد آبان.

۱۳۸۸/٦/۳ | ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

اگر  میتونی زیبایی رنگهای یه گل کوچیک احساس  کنی پس هنوز امید در تو زنده است

اگر میتونی از پرواز زیبای یک   پروانه لذت ببری  پس هنوز امید در تو زنده است

اگرلبخند یک کودک هنوز میتونه گرمی بخش قلب تو باشه  پس هنوز امید در تو زنده است

اگر میتونی خوبی ها و محسنات  آدم های  دیگه رو ببینی  پس هنوز امید در تو زنده است

اگر ترنم بارش بارون روی سقف خونه باعث آرامش توموقع  خواب میشه پس هنوز امید در تو زنده است

اگر منظره ی یه رنگین کمون هنوز باعث میشه که تو بایستی و به اون با شگفتی چشم بدوزی پس هنوز امید در تو زنده است

اگر با هیجان ودید مثبت با  آدم های جدید روبرو میشی پس هنوز امید در تو زنده است

اگربقیه رو باور داری و بی جهت به اون ها بدبین و شکاک نیستی پس هنوز امید در تو زنده است

اگر هنوز در دوستی با کسانی که در زندگی تو نقشی داشته اند پیشقدم میشوی  پس هنوز امید در تو زنده است

اگر دریافت غیر منتظره ی یه کارت یا یه نامه هنوز واسه تو یه سورپرایز شیرین و لذت بخش هست پس هنوز امید در تو زنده است

اگر غصه و رنج بقیه مردم  هنوز دل تو رو به درد میاره و غمگینت میکنه پس هنوز امید در تو زنده است

اگراجازه نمیدی  که یه رابطه دوستی قطع بشه وقادر به قبول خاتمه یافتن اون نیستی پس هنوز امید در تو زنده است

اگر هنوز واسه شب عید و تزئین سفره هفت سین خرید میکنی پس هنوز امید در تو زنده است

اگر هنوز دوست داری فیلم های عاشقانه ببینی و علاقه داری که آخرش هم خوبو به خوشی تموم بشه پس هنوز امید در تو زنده است

امید چیز شگفت آوریه ..پر از پیچ و خم هست ..حتی ممکنه  یه وقت هایی (در وجود انسانها) پنهان باشه ... ولی از بین نمیره و با تمام  پیچ و خمی که داره به ندرت   شکسته میشه

اون از ما نگهداری میکنه و قدرت تحمل رو زمانی که هیچ کاری از کسی ساخته نیست به ما میده....بهانه و دلیلی هست برای  زنده بودن و ادامه دادن

در زمانی که دیگه به  خودمون میگیم که بهتره که  تسلیم بشیم،

امید  لبخند رو به صورتمون میاره زمانی که قلبمون از عهده این کار بر نمیاد

امید به آینده  قدمهای ما رو در راهی که پیش گرفتیم استوار میکنه  زمانی که چشمامون  قادر به دیدن تمامی اون  راه نیست

امید قدرت پیشروی و عمل کردن رو به ما میده وقتی که روح و روان آشفته ای داریم .

امید چیز شگفت اوری هست.یه.زمانی  ما  باید اون رو در خودمون پرورش بدیم و بارور کنیم  و در عوض در زمانی دیگر اون میتونه نیروی تازه ای رو در ما به وجود بیاره

هرگز امیدت رو از دست نده

 

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس بیست دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت. سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگاه‏های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز دستهای حاضرین بالا رفت. این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت.
سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید. و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین‏طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که روب‏رو میشویم، خم میشویم، مچاله میشویم، خاک ‏آلود میشویم و احساس میکنیم که دیگر ارزش نداریم، ولی اینگونه نیست و صرف‏نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم.

 آرزو و تمنا، نیمی از زندگی است و بی تفاوتی، نیمی از مرگ

 

 

 

 

۱۳۸۸/٦/۱ | ٩:٢۳ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir