آوای درون

هیچ تغییری در زندگی مان رخ نخواهد داد مگر این که به دلیل وضعیتی به حد کافی احساس ناراحتی کنیم.

 " آنتونی رابینز "

تخییل مهم تر از دانش است.

 "آلبرت اینشتین"

زندگی نسبت به کسی که افسانه شخصی اش را دنبال کند بخشنده است.

  "پائولو کوئیلیو"

 

 

۱۳۸۸/٥/٢۱ | ۱:٥٩ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

سلام! بالاخره یک آپ دیر هنگام!

دوره توجیهی بدو (!!) استخدام هم تمام شد. سر کلاس ١٣ نفر بودیم و همه از یک شرکت. بعضی ها دو سال بود که استخدام شده بودند. خلاصه اینکه کمی راه و چاه این شرکت را فهمیدم و مهم تر از همه فهمیدم که معاونت ما از بقیه شرکت جداست!!! یک دوست هم پیدا کردم، خانم ل. که مهندس عمران و دانشجوی دکترای عمران با دو سال سابقه کار و چیزایی میدونست که من نمیدونستم. ولی اکثر شرکت کننده های دوره یا بیحال و خوابالو!! بودند یا مدام داشتند با اساتید جدل می کردند! مخصوصا سر کلاس ق.ا.ن.و.ن.ا.س.ا.س.ی!

روز آخر بعد از کلاس مجبور شدم خیابان ١۶ آذر رو پیاده بیام. خاطراتی که بعد از شش سال کم کم داشتند محو می شدند دوباره برام زنده شدند.... خوابگاه زشت و تنگ و تاریک... عصرهای دلگیر جمعه... ساک سنگین... خیابان یک طرفه شلوغ و کثیف... اتاق های پر جمعیت...و بدتر از همه تنهایی، نداشتن حریم شخصی....  چقدر تلخ بود. حتی بعد از شش سال وقتی از کنارش رد شدم اوقاتم تلخ شد. تنها چیز خوبی که داشت هم اتاقی بودن با فاطمه بود و آخر هفته هایی که می رفتم خونه و صد البته دوستانی که اونجا باهاشون آشنا شدم، الهام، پگاه، سپیده، رضوان، پریسا، سحر، شلاله،... که با بعضی هاشون نقاط مشترک زیادی پیدا کردم.

 پ.ن: من تازه الان بعد از یک روز فهمیدم که فقط نصف نوشته هام به عنوان پیشنویس ذخیره شده بوده و بقیه اش پاک شده!!!

۱۳۸۸/٥/۱٩ | ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

دفاع کردم، بالاخره! با کلی استرس بابت جور کردن وقت اساتید و عوض کردن نماینده گروه تو جلسه دفاع. این هم از این. پایان نامه هم تمام شد. دلم برای اون روزایی که رو پایان نامه کار می کردم تنگ میشه....

یک هفته است که نرفته ام شرکت. منو فرستادن به دوره توجیهی بدو استخدام! اون هم بعد از هشت ماه. خوبی این کلاس ها اینه که بفهمی کجاها ممکنه سرت کلاه بره!!! سر کلاس سیزده نفریم، بعضی ها دو سال پیش استخدام شده اند، جمع نسبتا خوبیه، بعضی راه و چاه های گرفتن حق رو یاد گرفتم!!!

ملالی نیست جز ابری بودن دل! هوا هم این قدر گرمه که در فاصله محل برگزاری دوره تا رسیدن به خونه پز میشم!!! آخه وقتی همه شرکت کننده های این کلاس از یک شرکت هستند و شرکت تو سعادت آباده چرا باید برای کلاس بریم محل آموزش های وزارتخونه که تو خیابون ویلاست؟؟؟

الان خونه مادرم هستم، بعد از پنج هفته. سری به خاله و مادربزرگم زدم، اینجا چیز زیادی عوض نشده و نمیشه. این منم که تغییر کرده ام. بعضی وقت ها حس می کنم که کسی جز مادر و پدر و مادر و مادربزرگم دلش برای من تنگ نمیشه. احساس غریبی می کنم. وقتی خاله و داییم و بچه هاشون در مورد مسائل سی.یا.سی حرف میزنند دوباره زخم دلم دهن باز می کنه. سکوت می کنم و بغضم رو فرو می خورم.... من اینجا تنهام.... تنهای تنها... تنهایی درد میکشم...

رو میز تحریر برادرم عکس ا.ح.م.د.ی.ن.ژ.ا.د رو میبینم و باز حالم بد میشه... کاش واقعا رای آورده بود.. اگر واقعا رای آورده بود این قدر ناراحت نمیشدم... بگذریم.....

کارای زیادی دارم که انجام بدم. کارایی برای دل خودم، برای بهتر شدن حالم... باید برنامه ریزی کنم.    

۱۳۸۸/٥/۸ | ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir