آوای درون

خود را به سوی ماه افکنید حتی اگر به خطا روید میان ستارگان خواهید نشست.

"براون"

۱۳۸۸/٢/٢۳ | ۳:٢۱ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.

روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد. «خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»

سناتور گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم»

سن پیتر گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»

سناتور گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم»

سن پیتر گفت «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور»

و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.

در آسانسور که باز شد، سناتور با منظرهء جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند.

به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت، گرچه به خوبی روز اول نبود.

بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟

سناتور گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»

بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»

شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز تبلیغات بود...

امروز دیگر تو رای داده‌ای»

۱۳۸۸/٢/۱٩ | ٧:٥۱ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

می خواهم خواب اقاقیا ها را بمیرم.

خیالگونه،
در نسیمی کوتاه
که به تردید می گذرد
خواب اقاقیاها را
بمیرم.
***
می خواهم نفس سنگین اطلسی ها را پرواز گیرم.

در باغچه های تابستان،
خیس و گرم
به نخستین ساعت عصر
نفس اطلسی ها را
پرواز گیرم.
***
حتی اگر
زنبق ِ کبود ِ کارد
بر سینه ام
گل دهد-
می خواهم خواب اقاقیا را بمیرم
در آخرین فرصت گل،
و عبور سنگین اطلسی ها باشم
بر تالار ارسی
در ساعت هفت عصر

احمد شاملو

۱۳۸۸/٢/۱٦ | ۱:۳٧ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

گرفتم بعد عمری مدرکی چند 
 
‏و اینجانب شدم حالا مهندس

 
‏ندانستم که ریزد از چپ و راست
 
 
‏ز پایین و از آن بالا مهندس
 !
 
‏غضنفر گاری اش را هول نمیداد
:
 
‏د ِ یالا هول بده یالا  مهندس !

 ‏تقی هم چونه میزد کنج بازار 
 
‏نمی ارزه واسم والا مهندس !
 
   
 *** 
 
‏به مرد قهوه چی میگفت اصغر

 
‏دو تا چایی قند پهلو مهندس !
 
 
‏شنیدم کودکی میگفت در ده
 
 
‏به مردی با چپق خالو مهندس
 !
 
‏ز جنب دکه ای بگذشت مردی
 
 
‏صدا آمد " آب آلبالو" ‏مهندس !
 ‏خلاصه میخورد خون جماعت 
 
‏همیشه بدتر از زالو مهندس
 !
   
 *** 
 
‏شنیدم با تشر میگفت معمار
 
 
‏به آن وردست حمالش مهندس

 
‏همین مانده که از فردا بگویند
 
 
‏به گوساله و امثالش مهندس
 ! 
 
‏یهو یاد سکینه کردم ای داد
 
 
‏فدای آن لب و خالش مهندس
 !
 
‏شنیدم که عمل کرده دماغش
 
 
‏خبر داری از احوالش مهندس ؟!
 
   
 *** 
 
‏شنیدم بعد تنظیمات بینی
 
 
‏بهش میگن همه خانوم مهندس
!  
 
‏شنیدم بچه زاییده دوباره
 
 
‏بگو هشتا کمه خانوم مهندس!؟
 
 ... 
 
‏سرت رو درد آوردم من مهندس
 !
 
‏سخن از هر دری اومد مهندس
 !
 
‏یکی سیگار میخواد اون سمت دکه
 
 
‏برو که مشتری اومد مهندس !

{#emotions_dlg.e3}{#emotions_dlg.e13}

۱۳۸۸/٢/٩ | ٧:٥٦ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

هر روز در آفریقا وقتی خورشید طلوع می کند

یک غزال شروع به دویدن می کند

و می داند سرعتش باید بیشتر از یک شیر باشد تا کشته نشود

هر روز در آفریقا وقتی خورشید طلوع می کند

یک شیر شروع به دویدن می کند

و می داند باید سریعتر از آن غزال بدود تا از گرسنگی نمیرد!

مهم نیست غزال هستی یا شیر...

با طلوع خورشید دویدن را آغاز کن

 

آنتونی رابینز

 

۱۳۸۸/٢/٩ | ٧:٤۸ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست

۱۳۸۸/٢/۸ | ٧:٥۱ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

 

صد٬

  نه سال های دوری من و تو٬

                                                             که دانه های تسبیح بود

                                                                  که هرکدام ذکری بر دوش

                                                                      انتظار آمدنت را فریاد می کردند...



 فاطمه.س.س

۱۳۸۸/٢/٥ | ۸:٠۱ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir