آوای درون

امروز رفتم کارگزینی شرکتی که قراره توی اون استخدام بشم و مدارکم رو تحویل دادم! بهم گفتند که حدود ۴ تا ۶ هفته دیگه(!!!!) برای مصاحبه اعتقادی و... بهم زنگ میزنند!! چی می پرسند؟! چرا اینقدر طول میکشه؟ بعد از مصاحبه هم ١ ماه طول میکشه تا کارم رو شروع کنم، البته اگر توی مراحل گزینش رد نشم شیطان

هر چی دیرتر بهتر!!! تا اون موقع انشاالله از تزم هم دفاع کردم چشمک

۱۳۸٧/۸/٢٥ | ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند: «نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .» پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست. یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود. پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد. سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد. پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند. پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . » مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند. بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.» همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟» پیرزن جواب داد: «بفرمایید.» - چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ » پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»

۱۳۸٧/۸/٢٠ | ٥:٠٠ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

بالاخره استرس ها و نگرانی هام تموم شد! مراسم جمع و جور عروسی به خوبی گذشت، خستگی های چند هفته اخیر هم تموم شد.

خیلی دیر تصمیم گرفتیم مراسم عروسی رو برگذار کنیم، در مدت ٢-٣ هفته همه کارها رو انجام دادیم....  خدایا شکرت که به خوبی برگزار شد، حامد خیلی استرس داشت، آخه انجام دادن اون همه کار و برنامه ریزی کردن، اون هم تنهایی، توی مدت زمان کم، برای یک جوان بی تجربه خیلی سخته.....

توی این ٣ هفته اخیر فقط داشتم خستگی در می کردم!!! نیشخند  البته توی یک کنفرانس داخل تهران هم یک مقاله ارائه دادم. مدارک لازم برای استخدام توی یک شرکت رو هم تحویل دادم، البته کارهای مصاحبه و ... رو هفته قبل از عروسی انجام داده بودم.

الان دارم یک کم رو تزم کار می کنم تا انشاالله آخر این ترم دفاع کنم، و منتظرم مجوز استخدامم صادر بشه تا کارم رو شروع کنم. البته هر چی دیرتر بهتر!!

هفته پیش یکی از دوستان قدیمیم رو دیدم، بعد از ۴ سال. برای عمل لیزیک چشماش اومده بود اینجا. از اوضاع و احوال فرهنگی و اجتماعی و ... جایی که زندگی میکنه حرف زدیم، از سختی هایی که این ۴ سال متحمل شده... میگفت اوضاع اینجا خیلی عوض شده اما من عوض نشده ام لبخند  اون هم عوض نشده بود، دوستی ما هم عوض نشده بود، همون صمیمیت و صداقت....

 

۱۳۸٧/۸/۱۳ | ۳:٥۱ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir