آوای درون


با تو
خواهم گفت
عشق چیزی است به عظمت ستاره

در سال های پیش از نجوم

 

این شش ماه چه زود گذشت. به سرعت برق و باد. اما من حس می‌ کنم سالهاست که در درون قلبم جای داری.

۱۳۸٧/٢/۳۱ | ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

 

تمام حجم قفس را شناختیم بس است

   بیا به تجربه در آسمان پری بزنیم

   اگر چه نیت خوبی ست زیستن اما

    بیا که دست به تصمیم بهتری بزنیم

 

                                                          زنده یاد قیصر امین پور

 

 

 

۱۳۸٧/٢/٢٢ | ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند…!

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان کرد و گفت: "روز بخیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."

- "چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چقدر دلتان می‌خواهد بنوشید."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود وصورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: " روز بخیر!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهیدبنوشید.

مرد، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت!

- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "

-  کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند!!! چون تمام آنهایی که حاضرندبهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند...

بخشی از کتاب "شیطان و دوشزه پریم "  اثر پائولو کوئیلو

 

 

۱۳۸٧/٢/٢۱ | ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشرف الدین بن مصلح الدین عبدالله همراه پدرش در خانه ی یک بنده خدایی زندگی می کرد تا وقتی که پدرش مرد و اون بنده ی خدا شد حامی مشرف الدین .

بعدها این پسربه پاس زحماتی که حامی اش برای او کشیده بود و برای قدردانی ،

 نام او را برای خود برگزید یعنی سعدی .

منبع : برنامه ی مستند ایران ، شیراز 14 /2 / 87

۱۳۸٧/٢/٢٠ | ٤:۱٥ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

سلام به همه دوستان عزیز.

شرمنده کردین! امروز اومدم دیدم این همه نظر داده شده خجالت کشیدم آپ نکنم!

نه صبورا جان، من امتحان ندارم! آخه من که مثل الهام نیستم! من کمی تا حدودی دودر تشریف دارم!!! بنابراین امسال دکترا شرکت نکردم، آخه تز ام هنوز رو هواست....

بگذریم از دانشگاه ..!

جاتون خالی! دیروز عصر اومدم خونه، الان خونه هستم! فردا برمی گردم تهران. وقت کردم به یکی دوتا از کارای غیر درسیم برسم..

چه خبر از نمایشگاه؟! من که فقط یه سر کوچولو زدم. اگر فرصت بشه جمعه دوباره می رم و چندتا کتابی که تو ذهنم هست رو می خرم.

خوب و خوش باشین

فعلاً خداحافظ!

۱۳۸٧/٢/۱۸ | ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

دلم برات تنگ شده مامان! تو این یک ماه اخیر فقط یک روز و نیم خونه بوده ام، دلم برای تابستونای تو خونه بودن تنگ شده، دلم برای رو پشت بام خوابیدن، ستاره ها، خنکای سحر، به زور آفتاب بیدار شدن، بستنی خوردن با مامان و خواهر و برادرم، .. تنگ شده. دلم تنگ شده برای بی خیالی! مسافرت، سر به سر دختر خاله ها گذاشتن، کلاس زبان...   حالا دیگه کمتر فرصت پیدا میشه که دور هم باشیم، من که مشغول تز هستم، خواهر کوچولو که الان دیگه کوچولو نیست امسال تابستون مشغول کار آموزیه و مثل من، خونه نیست، برادرم هم که کنکور داره... هنوز هیچی نشده هوا حسابی گرم شده...    
۱۳۸٧/٢/۱۱ | ۳:٠٤ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

درجلسه امتحان عشق من مانده ام ویک برگه سفید!

یک دنیا حرف ناگفتنی ویک بغل تنهایی ودلتنگی

درد دل من دراین کاغذ کوچک جا نمی شود

در این سکوت بغض آلود قطره کوچکی، هوس سرسره بازی می کند

و برگه سفیدم عاشقانه قطره رابه آغوش می کشد

عشق تو نوشتنی نیست....

در برگه ام ، کنار آن قطره یک قلب کوچک می کشم!

وقت تمام است. برگها بالا....!

 

۱۳۸٧/٢/٥ | ۱:٠٧ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

ماهی به آب گفت: تو نمیتونی اشکای منو ببینی , چون من توی آبم...

آب جواب داد اما من میتونم اشکای تو رو احساس کنم

چون تو توی قلب منی....

۱۳۸٧/٢/٥ | ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

سلااااااام به همه دوستان خوبم
از اینکه آپ نمی کنم شرمنده!
و امّا امتحان! راستش اصلاً نخونده بودم، قرار نبود برم سر جلسه، ولی ساعت 7:10 صبح الهام و رضوان که میخواستن امتحان بدن زورکی راضیم کردن که بیام و لااقل سؤالا رو ببینم! دستشون درد نکنه، فهمیدم که سؤالا سخت نیست. سال آینده اگر عمری باقی بود....
به طور نسبتاً جدی تزام رو شروع کردم... برام دعا کنید... این چند ماه اخیر خیلی درگیر کارای دیگه بودم، خیلی هم تنبلی کردم، امّا میخوام از دست این تز راحت بشم هرچه سریع تر!
امشب با الهام جونم رفتیم تو فضای آزاد رو چمنا نشستیم و نیم سعتی فقط خوردیم!!!!! جاتون خالی! هندونه خوشمزه ای بود... این هم از تفریح دو تا دختر خوابگاهی! 

فعلاً خداحافظ
راستی! من تقریباً هر روز به وبلاگای لینک شده خودم و الهام سر می زنم، ولی وقت نمی کنم آپ کنم!

۱۳۸٧/٢/۳ | ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir