آوای درون

امروز صبح هوا به قدری عطر بهار می داد که لبخندی بدون اراده روی لبهایم جوانه زد لبخند

۱۳۸٧/۱٢/٢٧ | ٧:٥٠ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

١- سلااااااااااااااااام، باز هم سلاااااااااااااااااااااااااام!!

٢- الان حالم خوبه! از اول اسفند ۴-۵ بار به پزشک مراجعه کردم، یه روز در میون تو خونه بودم... لحظاتی بود که به خودم می گفتم کاش وصیت نامه نوشته بودم، کاش از پدر و مادر و .. معذرت خواهی کرده بودم، کاش ...

اما الان بعد از ٣ هفته حس می کنم به زندگی برگشتم! خدایا ممنونم.... وقتی اوضاعم بد میشه یاد خدا میفتم و اشتباهاتم تو ذهنم میاد، وقتی همه چیز درست میشه دوباره میشم همون آدم فراموشکاری که  قدر سلامتی و هزارتا نعمت دیگه ای که خدا بهش داده رو نمی دونه و به جای قدرشناسی مدام ناشکری می کنه.... خدایا منو ببخش....

٣- این دو هفته آخر قبل از نوروز چه قدر بده!!! این قدر شلوغه که آدم جرات نمیکنه جایی بره!

۴- اگر کسی فکر میکنه که خونه تکونی کردم، خرید کردم، کارام رو کردم و الان منتظر عید هستم سخت در اشتباهه!!! پریروز که حالم کمی بهتر شده بود تونستم کمی از جنگلی که تو این ٣ هفته توی خونه درست شده بود رو جمع کنم!

۵- من دلم بدجوری مسافرت می خواااااااد! اما این تهران دست از سر ما برنمی داره!

۶- بهار با اومدنش یه حس جدید توی قلبم کاشته، حسی مثل فروبردن پاها توی آب رودخانه، مثل نوازش باد روی گونه، مثل تماشای آسمون آبی از روی یه تپه، تپه ای که تازه چشم هاشو باز کرده تا آفتاب ملایم از زندگی سرشارش کنه.... حس می کنم دوباره عاشق شدم، عاشق زندگی، عاشق پرواز....

٧- دلم برای پدر و مادرم خیلی تنگ شده.

۱۳۸٧/۱٢/٢٥ | ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

 

در شبان غم تنهایی خویش عابد چشم سخنگوی توام. من در این تاریکی، من در این تیره شب جانفرسا ، زائر ظلمت گیسوی توام.گیسوان تو پریشانتر ازاندیشه من ، گیسوان تو شب بی پایان.جنگل عطر آلود. شکن گیسوی تو، موج دریای خیال . کاش با زورق اندیشه شبی،از شط گیسوی مواج تو، من بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم . کاش بر این شط مواج سیاه همه عمر سفر می کردم.
من هنوز از عطر نفس های تو سرشار سرور ، گیسوان تو در اندیشه من ، گرم رقصی موزون . کاشکی پنجه من ، در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست. چشم من ، چشمه زاینده اشک ،گونه ام بستر رود .کاشکی همچو حبابی بر آب ، در نگاه تو تهی میشدم از بود ونبود.
وای ،باران ، باران ! شیشه پنجره را باران شست. از دل من اما، _ چه کسی نقش ترا خواهد شست؟آسمان سربی رنگ، من درون قفس . سرد اتاقم دلتنگ . می پرد مرغ نگاهم تا دور، وای باران ،باران ، پرمرغان نگاهم را شست.
خواب رویای فراموشی هاست ! خواب را دریابیم ، که در آن دولت خاموشی هاست. با تو در خواب مرا لذت ناب هماغوشی هاست! من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم ، وندای که به من می گوید :( گر چه شب تاریک است) دل قوی دار سحر نزدیک است دل من ، در دل شب، خواب پروانه شدن می بیند. مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا می چیند. آسمان آبی ، _نفس صبح صداقت آبی ست_دیده در آینه صبح ترا می بیند از گریبان تو صبح ، صادق می گشاید پر و بال . تو گل سرخ منی تو گل یاسمنی تو چنان شبنم پاک سحری؟ _نه،_از آن پاکتری. تو بهاری ؟ _نه،_بهاران از تست. از تو می گیرم وام ، هر بهار این همه زیبایی را. هوس باغ و بهارانم نیست! ای بهین باغ و بهارانم تو!
گاه می اندیشم، خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی، روی تو را کاشکی می دیدم .شانه بالا زدنت را، _ بی قید _ و تکان دادن دستت که ، _مهم نیست زیاد_ و تکان دادن سر را که، _ عجیب ! عاقبت مرد ؟_ افسوس ! _ کاشکی می دیدم ! من به خود می گویم : چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد ؟
آه مگذار ،که دستان من آن اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی ها بسپارد . آه مگذار که مرغان سپید دستت ، دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد . من چه می گویم،آه ... با تو اکنون چه فراموشیها؛ با من اکنون چه نشستنها، خاموشیهاست . تو مپندار که خاموشی من، هست برهان فراموشی من.
 حمید مصدق

 

۱۳۸٧/۱٢/۱٩ | ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

روزتان را باسخت ترین کار آغاز کنید، کاری که می تواند بزرگترین تاثیر را برخودتان و حرفه تان بگذارد و تا وقتی که آن را تمام نکرده اید دست از کار نکشید.  

                                                                            "برایان تریسی"

۱۳۸٧/۱٢/۱٢ | ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

تو این چند روز اخیر رمان خوندم، چند تا. الهه شرقی، دریا، پنجره، و حالا هم دارم بامداد خمار رو می خونم! این آخری پرفروش ترین رمان فارسی بیست سال اخیر بوده. دالان بهشت هم تو نوبته!

من چرا این جوری شدم؟ سوال فکر کنم از اثرات بیکاری تو این شرکت مزخرفه! یا بیکارم یا اگر هم کاری دارم به نظرم بیخود و به درد نخور میاد. آخه چرا منو برای این کارای پیش پا افتاده استخدام کردن؟؟؟ کارایی که سه سال پیش هم به راحتی می تونستم انجام بدم. یه فکرایی برای خودم دارم. برنامه چیدم که برم در مورد یه موضوع خیلی کاربردی و خیلی هم جالب و علمی مطالعه کنم و یاد بگیرم. بعدش برم پیش رئیس معاونت و ازش بخوام جامو عوض کنه! نیشخند

اما در مورد رمان ها! رمان پنجره واقعا جالب و خوندنی بود. الهه شرقی آخرش خیییلی لوس تموم شد، دریا خیلی عبرت آمیز بود، زیبا و خواندنی. الان هم که سه چهارم بامداد خمار رو خوندم می تونم بگم که رمان خوبیه. سرعت خوندنم خیلی زیاد شده لبخند الهه شرقی حدود 400 صفحه، پنجره 450 صفحه، دریا 170 صفحه و بامداد خمار 440 صفحه!!

اگر فرصتی شد داستان این چند تا رمان رو به صورت خیلی خلاصه می نویسم.  چشمک

۱۳۸٧/۱٢/٧ | ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir