آوای درون

دیشب که آسمون صاف بود وداشتیم توی خیابون نزدیک خونه قدم می زدیم، از اینکه استاد راهنما به پیش بینی هوا اعتماد کرده و برنامه کوه رو انداخته روز شنبه، بهش خندیدیم!!! اما الان اینجا داره مثل سیل بارون میاد! قلب

دیشب در حین قدم زدن یه چیز خیلی خیلی عجیب دیدیم! چند تا جسم نورانی که توی آسمون می چرخیدن و در حین چرخیدن تو آسمون منطقه جلو میرفتند!!! انگار داشتند منطقه رو اسکن می کردند!!!!!!!! تعجب از تعجب شاخ در آوردیم!!

مقاله ای که برای کنفرانس اندونزی فرستاده بودم پذیرفته شد، اون هم با امتیاز عالی. از طرف داوران هم پیشنهاد شده بود که مقاله رو برای ژورنال بفرستم. ولی هزینه ثبت نام ٢٠٠ یورو میشه که قصد ندارم بدم! استاد هم منتظره که من برم هزینه رو واریز کنم و اون بره مقاله ای رو که ممکنه جایزه کنفرانس رو هم ببره و اون حتی نمی دونه در مورد چیه رو ارائه بده!

استاد به طرز باور نکردنی رفتارش با من و همسرم (آخه همسر من هم دانشجوی اون بوده) خوب شده! می خواست من یه مقاله دیگه هم تهیه کنم که زیر بار نرفتم.

این آقای الف هم که توی شرکت با من هم اتاقه و پشت سر من حرف می زنه و یه موقع هایی چپ چپ نگاهم می کنه هم الان چون می خواد از من کمک بگیره خوش اخلاق شده!

از همه آدم های دورو بدم میاد. دیگه خسته شدم از دیدن این همه دورویی و عدم صداقت. بعضی وقت ها حس می کنم که من چقدر ساده ام که همیشه راستشو میگم!!

۱۳۸٧/۱۱/٢۳ | ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

بوی باران و سرمای سفید برف وجودم را گرم می کند! گرم از زندگی!

چه مه قشنگی بود دیشب.

حس می کنم حالم خیلی خوبه، سرشارم از نشاط!

از اینها که بگذریم، استاد راهنمام همه دانشجوهاشو دعوت کرده که بریم کوه!! بعدش هم ناهار! نمی دونم آفتاب از کدوم طرف در اومده! من که نمیرم!!

مقاله جدیدم هم در حال خوانده شدن توسط استاد راهنما و استاد مشاوره که امیدوارم زودتر کارش تموم بشه. ولی از خوانده شدن پایان نامه ام خبری نیست....

کاش باز هم بارون بباره، کاش اونقدر برف بباره که حس کنم دارم یخ میزنم!!!

۱۳۸٧/۱۱/٢٠ | ۱:٢۳ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

 تقدیم به سونای عزیز! 

   "... روزها می گذشت و گنجشک به گوشه ای پناه برده بود
و با خدا هیچ نجوایی نداشت
فرشتگان سراغش را می گرفتند
و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه می گفت
می آید، من تنها شنونده ای هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را درخود نگه می دارد
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای بر بلندای درختی نشست
فرشتگان چشم به او دوختند
گنجشک هیچ نگفت و خدا به او گفت
"با من بگو از آنچه باعث سنگینی سینه توست"
گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام، تو همان را هم از من گرفتی
این طوفان بی موقع چه بود؟
چه می خواستی؟ این خانه محقر من کجای دنیا را گرفته بود ؟
و سنگینی بغضی راه را بر کلامش بست
سکوتی در عرش طنین انداز شد
فرشتگان همه سر به زیر انداختند
و خدا به او گفت
ماری در راه لانه ات بود خواب بودی باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند
آنگاه تو از کمین مار پرگشودی
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود
خداوند گفت
و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود
ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرده بود"

۱۳۸٧/۱۱/۱٩ | ۸:٠٠ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

با اینکه فاصله بین خونه ما تا نزدیک ترین میدان اصلی با تاکسی فقط ۵ دقیقه است، اما صبح ها برای من استرس آوره! آخه بعضی وقتا تاکسی پیدا نمیشه و اونقدر خیابون خلوته که می ترسم!  برای اینکه از سرویس شرکت جا نمونم مجبورم زودتر راه بیفتم تا خیالم راحت باشه که تاکسی گیرم میاد و به موقع میرسم میدون و سوار سرویس میشم.

امروز دم در شرکت که رسیدیم، خانمی که کنار من نشسته بود گفت: باز یه روز دیگه شروع شد! یعنی روزش از شرکت شروع میشه؟؟؟ به نظر من که حتی اون صبحانه ای که با خواب آلودگی میخورم هم جزو روز جدیدم حساب میشه!

دو_سه روزی هست که تابلوهای کوچک کنار در اتاق ها رو عوض کرده اند و تابلوهای جدید گذاشته اند. اسم کارمندهای اون اتاق و عنوان شغلی به طور مختصر روی آنها نوشته شده. کلید می اندازم و در اتاق رو باز میکنم. اول از همه کامپیوتر رو روشن می کنم.

آسمون بدجوری گرفته. هوای دلگیر و ابری رو اصلا دوست ندارم، افسرده ام می کنه.... یاد سال های اول و دوم دبیرستان می افتم، خیلی وقت ها روبروی پنجره می ایستادم و به کوه روبرو و درخت های حیاط پشتی مدرسه خیره می شدم. دلم برای اون موقع ها تنگ شده، دلم برای خیس شدن زیر بارون، در رفتن از مراسم صبحگاهی مدرسه، بی خیالی ها، کتابخونه بزرگ اما دنج مدرسه تنگ شده. اما بیشتر از همه دلم برای ساناز ( که نمی فهمیدم چرا اونقدر زیاد دوستش دارم)، اعظم (که از جشن عروسیم تا حالا ندیدمش و خیلی نگرانش هستم که بالاخره از همسر بی وفاش جدا شد یا نه)، حورا‌ (که الان لبنان زندگی می کنه و یک دختر کوچولوی خوشکل داره)، ام البنین (که شاعر بود و الان بحرین زندگی می کنه و حتی عکس پسر کوچولوش رو هم ندیدم)، صدیقه (که کمتر همدیگرو درک کردیم)، بهاره (که همیشه درگیر مسابقه های بسکتبال بود)، فاطمه (که بهم می گفت تو آب-زیر-کاه ترین آدمی هستی که تا حالا دیدم) و خیلی های دیگه تنگ شده.

روز آخر دوره راهنمایی همه با همه هم کلاسی ها قرار گذاشتیم که در تاریخ ٨/٨/٨٨ بیایم مدرسه و همدیگرو ببینیم. اون موقع همه مطمئن بودیم که میایم، اما الان چقدر دور از دسترس به نظر میاد.

دلم گرفته، بیشتر از این آسمون ابری.

۱۳۸٧/۱۱/۱٦ | ٧:٢٧ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

پنجشنبه که روز تعطیلم بود رو روی مقاله کنفرانس اندونزی وقت گذاشتم، همسر گرامی هم حسابی کمکم کرد و بالاخره ساعت ١٢.۵ شب کارش تموم شد و فرستادمش برای استاد راهنما. توی رودربایستی گیر کردم و اسم استاد راهنما رو دومین نفر نوشتم، می خواستم اسم همسرم دوم باشه و استاد سوم! استاد هم اسم خودش رو به عنوان نویسنده ی پاسخگو وارد کرده بود. آخه قراره خودش بره و مقاله رو ارائه بده. شاید هم اینجوری بهتره! هزینه ثبت نام رو که ٢٠٠ یورو هستش من تقبل نمی کنم! شیطان اسم استاد مشاور رو هم به عنوان نفر چهارم نوشتم، حتی مقاله رو بهش نشون هم ندادم، از دستم عصبانی میشه؟؟ سوال خدا کنه که عصبانی نشه!

چند دقیقه پیش برای چندمین بار از اول صبح ایمیلم رو چک کردم، استاد بالاخره جواب داده بود! انتظار داشتم که دوباره از من بخواد که مقاله رو اصلاح کنم و نظراتشو اعمال کنم، اما نظرات من و تغییراتی که انجام داده بودم رو قبول کرده بود و مقاله رو برای کنفرانس فرستاده بود! لبخند آخییییش!! راحت شدم! البته فعلا! چون آخر ایمیلش گفته بود که اگر میخوای مقاله ژورنال بنویسی همین مقاله رو توی تمپلیت ژورنال کپی کن و تکمیلش کن! و این یعنی تا این کار رو نکنم متن تزم رو نمیخونه! قهر

چقدر حرف زدم! چشمک

مدت هاست که دانشکاه نرفتم، دلم برای بچه ها تنگ شده، مخصووووصا الهام! اما چه کنم که نمیتونم زیاد مرخصی بگیرم. افسوس

امروز چه بارونی میاد، بعد از مدت ها! قلب  دلم بد جوری تنگ شده بود برای یه بارون حسابی! دیروز چقدر هوا بد و دلگیر بود. کاش تا فردا بارون بیاد، گرچه چتر همراهم نیست! لبخند

۱۳۸٧/۱۱/۱٢ | ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

باز صبح شد! باز هم خسته و با چشمای نیمه بسته بلند شدم. من هنوز خوابم میاااااااد!!! آرزو به دلم موند که یک بار سرحال و بدون زنگ ساعت بیدار بشم.

دیروز رفتم گزینش شرکت. تو مصاحبه خیلی چیزا پرسیدن. من هم هر چی دلم میخواست گفتم، نه هر چی که اونا میخواستن!! فکر کنم که دیگه مشکل خاصی نباشه، آخه هفته پیش قرارداد رو امضا کردم.

استاد راهنما دیشب اس ام اس زد که مقاله ام رو اصلاح کرده و برام فرستاده. باید اصلاحات مورد نظرش را انجام بدم و براش پس بفرستم، بعد هم بفرستمش برای کنفرانس مالزی!!

کاش استاد راهنما زودتر بذاره دفاع کنم.

۱۳۸٧/۱۱/٩ | ٧:٤٩ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می­افتد در آب می‌اندازد.

 - صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می­خواهد بدانم چه می­کنی؟

- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی­کند؟

مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:


"برای این یکی اوضاع فرق کرد."

۱۳۸٧/۱۱/٧ | ۸:٢٠ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

استاد راهنما هفته پیش بهم ایمیل زده بود که میخواد بره اندونزی! توی یک کنفرانسی که ربطی هم به زمینه کاریش نداره شرکت کنه!!! و از من خواست که اگر میتونم یک مقاله برای این کنفرانس آماده کنم. من هم که فکر میکردم با انجام دادن این کار کارم رو راه میندازه و بهم اجازه دفاع میده ٢-٣ روزه مقاله رو آماده کردم. ظاهرا بی کاری به من نیومده!

اما جاتون خالی!! استاد خان حالا انتظار دارن که مقاله ژورنال براشون بدیم!! گریه  آخه وقتی هییییچ کمکی به من نکرده چرا این قدر از من توقع داره؟؟ تا مقاله ژورنال به اسمش ندم دست از سرم بر نمیداره. ناراحت من میخوام زودتر فارغ التحصیل بشم. تو محل کارم هم دارن از دست مرخصی هام شاکی میشن.

۱۳۸٧/۱۱/٧ | ٧:٤٠ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir