آوای درون

دیشب بالاخره دل به دریا زدم و فایل متن پایان نامه ام رو برای استاد راهنمام فرستادم! لبخند هورا دیگه خسته شده بودم، خیلی به چیزای الکی داشتم گیر می دادم.

الان احساس بیکاری می کنم!! خیلی وقت بود درگیر تایپ کردن بودم، پدرم در اومد! حدود صد تا فرمول تایپ کردم!! اوه امیدوارم استادم خیلی معطلم نکنه و زود پایان نامه رو بخونه.... البته با توجه به اخلاق استادم میدونم که چند بار بهم بر میگردونه که اصلاحاتی رو انجام بدم.

تو این پایان نامه نه از استاد راهنمام مشاوره گرفتم نه استاد مشاورم!! خدا تو جلسه دفاع بهم رحم کنه استرس هر دوشون از دستم شاکی اند! به جای دو تا استاد باید به چهارتا استاد جواب پس بدم! نگران

تو شرکت هم خانوم الف که با من هم اتاقه بالاخره بعد از مرخصی طولانی، اومد. با آقای الف هم که تو اتاق ماست میشیم سه نفر. از هیچ کدومشون خوشم نمیاد! مدام با هم درگیری دارند، پشت سر هم حرف می زنند.... رئیسم دیروز یواشکی بهم گفت که این دو نفر با همه دعوا دارند! و بهتره که با هیچ کدومشون رابطه دوستانه نداشته باشم! خلاصه من بدجوری وسط این دو نفر گیر افتادم!! هر کدومشون هم میخوان با من مهربون باشن!!!

چشمام داره میسوزه از کم خوابی!!! خنده

۱۳۸٧/۱٠/٢٩ | ٧:۳٢ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

١- سلام.

٢- این روزها که می گذرد... هیچ احساس خاصی ندارم!! فقط دوست دارم بگذره!

٣- دارم پایان نامه ام رو می نویسم، کاش زودتر تموم بشه...

۴- تو شرکت، کار جدید، بین آدمای جدید هنوز احساس غریبی می کنم.

۵- کمی خسته ام، فقط کمی.

۶- برای دفاع پایان نامه کمی استرس دارم، می ترسم کسی حرفامو نفهمه، آخه کاری که انجام دادم جدیده و نامانوس....

٧- التماس دعا، نه فقط الان، همیشه. 

۱۳۸٧/۱٠/٢٤ | ۸:٤٧ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

کشاورزی چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه استفاده میکرد.یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد.همسایه ها در خانه ی او جمع شدند و به خاطر بد شانسی اش به همدردی با او پرداختند. کشاورز به آنها گفت:شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی فقط خدا میداند
یک هفته بعد؛ اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه ها بازگشت. این بار مردم دهکده به او بابت خوش شانسی اش تبریک گفتند. کشاورز گفت: شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند
فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود؛ از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست. این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند؛به او گفتند :چه آدم بد شانسی هستی کشاورز باز هم جواب داد : شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی؛ فقط خدا می داند.
چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند؛به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود. این بار مردم با خود گفتند: کشاورز راست می گفت؛ ما هم نمی دانیم شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند؛ آری تنها خداست که میداند.

۱۳۸٧/۱٠/٢٤ | ۸:٤٥ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

اسماء نوزاد را پیچیده بود توی یک پارچه سفید.محمد(ص) نوزاد را از او گرفت.در گوش راستش اذان گفت و در گوش چپش اقامه.اسمش را گذاشت شبیر.شبیر به عربی می شود حسین.نوزاد، پسر کوچک علی بود و علی برای محمد، مثل هارون بود برای موسی.شبیر پسر کوچک هارون بود.
 *****
نصیحت کننده ها خیلی بودند.
می گفتند:نرو.
می گفت:خدا می خواهد مرا کشته ببیند.
می گفتند:لااقل زن و بچه ات را نبر.
می گفت:خدا می خواهد آنها را هم اسیر ببیند.کار این امت درست
نمی شود مگر با کشته شدن من و اسیر شدن خانواده ام.
  *****
حج را ناتمام گذاشت.حرکت کرد سمت کوفه.قبل از رفتن نامه نوشت.از حسین بن علی به محمد بن علی و از طرف او به بنی هاشم:هر کس با من بیاید شهید می شود و هر کس بماند پیروز نمی شود.والسلام.
 *****
جنگ که به پا شد انگار صدایی رسید به گوش حسین یا ندایی به گوش دلش:پیروزی بر دشمنان یا ملاقات پروردگار؟انتخاب کن.
انتخاب کرد، اما نه پیروزی بر دشمنان را.
  *****
1400سال،شاید هم کمی بیش تر گذشته ومحرم ها انگار سال اول،
اشک ها به یادش جاری می شود. به رغم همه ی نگذشتن ها،به یاد حسین.
 
*برگرفته از کتاب" آفتاب بر نی"زینب عطایی

۱۳۸٧/۱٠/۱۸ | ٥:٤٥ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

عقل گفتا بنوش که تشنه لبی / عشق گفتا مگر تو بی ادبی

عقل گفتا بنوش که جان بر تاب و تب است / عشق گفتا که حسین تشنه لب است

به دریا پا نهاد و تشنه لب بیرون شد از دریا / مروت بین جوانمردی نگر همت تماشا کن

۱۳۸٧/۱٠/۱۸ | ٥:۳٧ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

"اشتیاق در یک نفر 30 دقیقه و در دیگری 30 روز ادامه می یابد،اما تنها کسی به موفقیت می رسد که این شور و اشتیاق را به مدت 30 سال در خود زنده نگاه دارد."

Edward B. Batler

۱۳۸٧/۱٠/۱٠ | ٢:۳٢ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

اینجا چند تا داستان هست که به نظرم متن قشنگی دارن:

http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000209.php

۱۳۸٧/۱٠/۸ | ٧:٥٩ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

دانشجویی سر امتحان فیزیک به سوال زیر برخورد کرد:
"چگونه می توان با استفاده از یک فشارسنج ارتفاع یک ساختمان را حساب کرد"؟
او جواب زیر را برای این سوال نوشت:
"یک فشار سنج (ترجیحا خراب) را از بالای ساختمان به پایین می اندازیم و زمان رسیدن آن را به زمین محاسبه می کنیم (
t ) . با استفاده از فرمول h=1/2 at^2 + V0 t

و قرار دادن
a=g=9.8 و V0=0 می توان ارتفاع ساختمان ( h ) را با دقت خوبی حساب کرد". وی در ادامه نحوه اندازه گیری دقیق زمان و جزئیات دیگر را توضیح داد.
استاد درس که انتظار چنین جوابی را نداشت مساله را با همکارانش در میان گذاشت. تصمیم بر این شد که طی یک امتحان شفاهی از دانشجو بخواهند که جواب درست سوال را پیدا کند.
دانشجو 15 دقیقه وقت داشت تا به سوال جواب دهد. او با عصبانیت کاغذ و قلمی برداشت و شروع به نوشتن کرد و توضیح داد که به دلیل جوابهای متفاوتی که در ذهن دارد باید به نحوی آنها را مرتب کند و بدون اینکه حرف دیگری بزند 10 دقیقه تمام نوشت و بعد نوشته هایش را تحویل داد و رفت. پاسخ او چنین بود:

1- جوابی که شما می خواهید این است که فشارهوا را در پایین و بالای ساختمان حساب کرده، از روی اختلاف فشار در واحد طول ارتفاع ساختمان را حساب کنبم، ولی دقت این روش بسیار پایین است و روشی که در امتحان نوشتم و روشهای دیگری که در ادامه می آیند، دقیق تر هستند.

2- فشارسنج را با طنابی از بالای ساختمان به پایین آویزان می کنیم تا نزدیک سطح زمین برسد. اگر آنرا مانند یک پاندول با دامنه کم به نوسان درآوریم با محاسبه پریود نوسان پاندول می توان فاصله بام ساختمان تا مرکز ثقل فشارسنج را حساب کرد.

3- فشارسنج را مانند روش قبل از بالای ساختمان آویزان می کنیم تا به سطح زمین مماس شود. با متر کردن طناب مصرفی می توان ارتفاع ساختمان را محاسبه نمود.

4- در یک روز آفتابی فشارسنج را روی زمین می گذاریم. با اندازه گیری طول سایه فشارسنج و سایه ساختمان و با معلوم بودن ارتفاع فشارسنج، جواب مساله با یک تناسب ساده حل می شود.

5- طول فشارسنج را با خط کش اندازه می گیریم و بعد ساختمان را با همان فشارسنج متر می کنیم.

6- یک ستون آب به ارتفاع ساختمان درست می کنیم و فشار آب موجود در عمق انتهایی ستون را اندازه می گیریم. محاسبات بعدی بدیهی هستند.

7- فشارسنج را می فروشیم و با مقداری از پول بدست آمده، یک متر به اندازه کافی بلند می خریم.

8- ولی بهترین روشی که پیشنهاد می کنیم این است که به سرایداری ساختمان مراجعه کنید و از او بخواهید در ازای گرفتن یک فشارسنج نو، ارتفاع ساختمان را به شما بگوید.

نتیجه اخلاقی: دانشجو نمره سوال را گرفت.
نتیجه منطقی: سعی کنید همان جوابی را که از شما می خواهند بنویسید، چون ممکن است به اندازه این دوستمان خوش شانس نباشید!

 

۱۳۸٧/۱٠/۳ | ٧:۳۸ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

شعرى از پابلو نرودا

ترجمه احمد شاملو

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.


به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.


به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...

اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی . . .

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .

 

-
امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!

امروز کاری کن!

نگذار که به آرامی بمیری!

۱۳۸٧/۱٠/٢ | ۸:٢٦ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir