آوای درون

افتاد ، آن سان که برگ ، آن اتفاق زرد می افتد، افتاد ، آن سان که مرگ ، آن اتفاق سرد ، اما او سبز بود و گرم که افتاد ۰

شاعر از جنس خداست
وخدارامرگي نيست.
صحبتي هست اگر
صحبت دوري ما از درياست.
او هميشه جاريت
مثل رودي از نور
غصه اي هست اگر
غصه ي تشنگي ماست
كه از رود
كمي دور شديم.
او به دريا پيوست
قصه ي تشنگي ما برجاست.
غصه اي هست اگر....
....

 

زنده یاد دکتر امين پور در بخشي از پنج پرسش بي پاسخ:
ما اگر بخواهـيم مثلـاً با لـحن و لهجـه دستور زبان در‌باره شعـر سخن بگوييم بايد گفت كه اصولا زبان از هيـچ كسي دسـتور نمي‌گيرد  بجـز از خـودش . مخصوصا زبان شعر  كه تنها از دل  دستور مي‌پذيرد. در يك كلام ، زبـان شـعر نه دستور مي‌دهـد ، نـه دسـتور مـي‌گيـرد . سـرودن ، يـك فعل مجهول اسـت . نه از آن روي كـه فاعـل آن معلوم نيست ،  بـلكه از آن روي كه فـاعل حقيقي آن معلوم نيست . شايد به همين دلــيـل قــدمـا  آن را بـه سـحـر و مـعـجـزه مانند كرده‌اند.
حكايت كسي كه شاعر را فاعل سرودن گرفت ، حكايت همان موري است كه بر كاغذ مي‌رفت ، نبشتن قلم را ديد و قلم را ستودن گرفت . نوشتن چنانكه گفته‌اند فعل لازم است ، نه متعدي .
 شعر خوب ، قيدها را نمي‌شناسد . در قيود زمان و مكان نمي‌گنجد. شعر خوب از حروف اضافه پرهيز مي‌كند .
شعر خوب را نمي‌توان تجزيه و تركيب كرد . شعر خوب از مبهمات است . شعر خوب ، ماضي نقلي است كه اگر چه در گذشته‌هاي بسيار دور انجام گرفته باشد ، ولي اثر و نتيجه آن تا زمان حال و آينده هم باقي است .
سرودن ، فعلي است كه حتي بزرگترين شاعران هم نمي‌تواند با قاطعيت آن را در صيغه مستقبل صرف كند و بگويد : من فردا يا پس فردا شعري خواهم سرود . و شاعر هر چه تواناتر باشد در گفتن چنين جمله‌اي ناتوانتر است . زيرا درست مثل آن است كه كسي بگويد : من درست در ساعت سه و سي و پنج دقيقه شهريور ماه سال هزار و سيصدو نود ، يك لبخند ، با دو زاويه چهل و پنج درجه‌اي خواهم زد ! شعر، فعلي است كه در تعريف آن بايد از وجه التزامي استفاده كرد. همراه با چندين قيد ترديد و حتي ياي گزارش خواب . به ” زبان ديگر ” نوشتن ، جزو افعال بي‌قاعده است . اگر چه افعال بي‌قاعده هم بالاخره براي خودشان قواعدي دارند. ولي در مجموع ، هيچگاه نمي‌توان گفت كه قواعد ، شعرها را مي‌آفرينند ، بلكه در اصل شعرها ، قواعد را مي‌آفرينند . و بالاخره بايد گفت : براي كسي كه نوشتن ، در زندگي او يك استثناست ، حتماً رعايت قاعده ضروري است . ولي براي كسي كه نوشتن ، قاعده زندگي اوست ، انديشيدن به هيچ قاعده‌اي جز زندگي ضروري نيست ...
    
            
گاه شمار زندگي و آثار قيصر امين‏پور:
1338 -  تولد در گتوند ‌خوزستان . دوم ارديبهشت
44 - 1343 - تحصيل در مكتبخانه
49-1345 – تحصيلات ابتدايي در گتوند
57-1350 – تحصيلات دوره راهنمايي و دبيرستان در دزفول
1357- پذيرفته شدن در رشته دامپزشكي دانشگاه تهران
1358- انصراف از رشته دامپزشكي و ورود به دانشگاه تهران ، همكاري در شكل گيري حوزه انديشه و هنر اسلامي                                
71-1360 – دبيري شعر هفته‏نامه سروش
62-1360 – تدريس در مدرسه راهنمايي
1363 – انتشار كتابهاي ”تنفس صبح ”و” در كوچه آفتاب”
1363 – تغيير رشته به ادبيات فارسي دانشگاه تهران
1365 – انتشار ”طوفان در پرانتز” ( نثر ادبي ) و منظومه ”ظهر روز دهم” ( براي نوجوانان )
1366- بيرون آمدن از حوزه هنري ، آغاز دوره كارشناسي ارشد ادبيات
1367 – سردبيري ماهنامه ادبي – هنري سروش نوجوانان و آغاز تدريس در دانشگاه الزهرا
1368- انتشار ”مثل چشمه مثل رود” ( براي نوجوانان ) ، جايزه نيما يوشيج ( مرغ آمين بلورين ) ، همكاري در تشكيل دفتر شعر جوان
1369 – آغاز دوره دكتراي ادبيات فارسي
1370 – انتشار ”بي بال پريدن” ( نثر ادبي براي نوجوانان ) ، آغاز تدريس در دانشگاه تهران ، انتشار ”گفتگو‏هاي بي گفت و گو”
1372- انتشار ”آينه‏هاي ناگهان”
1375- انتشار ”به قول پرستو” ( براي نوجوانان)
1376- دفاع از رساله پايان‏نامه دكترا با عنوان ”سنت و نوآوري در شعر معاصر ”
1378- انتشار ”گزينه اشعار”
1380- انتشار ”گلها همه آفتابگردانند”
1382- برگزيده شدن به عنوان عضو پيوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسي

1383-انتشار" سنت و نوآوری در شعر معاصر"
1385-انتشار "شعر کودکی"
1386-انتشار"دستور زبان عشق"

 

 «شعر»

تا نسوزم
تا نسوزانم
تا مبادا بى هوا خاموش
پس چگونه بى امان روشن نگه دارم
سال ها اين پاره آتش را
در كف دستم؟
تا بدانم همچنان هستم

 

«خواب»
مي‌خواهمت چنان كه شب خسته خواب را
مي‌جويمت چنان كه لب تشنه آب را

محو توام چنان كه ستاره به چشم صبح
يا شبنم سپيده‌دمان آفتاب را

بي‌تابم آنچنان كه درختان براي باد
يا كودكان خفته به گهواره تاب را

بايسته‌اي چنان كه تپيدن براي دل
يا آنچنانكه بال پريدن عقاب را

حتا اگر نباشي، مي‌آفرينمت
چونانكه التهاب بيابان سراب را

اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي
با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را


 «آواز عاشقانه »
آواز عاشقانه ي مادر در گلو شكست
حق با سكوت بود، صدا در گلو شكست

ديگر دلم هواي سرودن نمي كند
تنها بهانه ي دل ما در گلو شكست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گريه هاي عقده گشا در گلو شكست

اي داد، كس به داغ دل باغ، دل نداد
اي واي، هاي هاي عزا در گلو شكست

آن روزها ي خوب كه ديديم، خواب بود
خوابم پريد و خاطره ها در گلو شكست

«بادا» مباد گشت و «مبادا»‌به باد رفت
«آيا» ز ياد رفت و «چرا» در گلو شكست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرين و آفرين و دعا در گلو شكست

تا آمدم كه با تو خداحافظي كنم
بغضم امان نداد و خدا...در گلو شكست

«کودکي ها »
کودکي هايم اتاقي ساده بود
قصه اي ، دور اجاق ساده بود

شب که مي شد نقشها جان مي گرفت
روي سقف ما که طاقي ساده بود

مي شدم پروانه خوابم مي پريد
خواب هايم اتفاقي ساده بود

زندگي دستي پر از پوچي نبود
بازي ما جفت و طاقي ساده بود

قهر مي کردم به شوق آشتي
عشق هايم اشتياقي ساده بود

ساده بودن عادتي مشکل نبود
سختي نان بود و باقي ساده بود

۱۳۸٦/۸/٩ | ٢:٤٠ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

من می نویسم:

تو بخوان تمام حرف هایی که گفتنی نیست.

تمام حرف هایی که شاید تا ابد روی قلبم سنگینی کند.

من می نویسم .........

تو بخوان ...............

۱۳۸٦/۸/٢ | ۱:٢۱ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

این عکس هم برای نازنین خانوم عزیز که از من نا امید شده!!!!

۱۳۸٦/۸/٢ | ۱:٠٠ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

پادشاه فصل ها! پاییز!

۱۳۸٦/۸/٢ | ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir