آوای درون

ماه مبارک رجب آمده تا دلهای مجذوب را به ميهمانی شعبان ببرد.

رجب واقعاً ماه خداست. ماهی که تلنگری به دلت مي خورد که معبودت را چگونه می پرستی و....

خوشا به حال آنان که رجب را از پيشگاه معبود شروع کردند و به سوی نور شتافتند.

رجب که می رسد رمضان را نزدیکتر می توان حس کرد و همین طور نیمه شعبان را. و هر شب می تواند قدر تو باشد.

۱۳۸٦/٤/٢٥ | ۳:٢٦ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید
معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید

معشوق تو هـمسایـه دیـوار بـه دیـوار
در بادیه سر گشته شما در چه هوایید

گـر صــورت بی صــورت مـعـشـوق ببینیـد
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

گر قصد شما دیدن آن خانهً  جان است                                 اول رخ آیینه به صیقل بزدایید


ده بار از آن خانه بـدان راه بـرفـتـید
یک بار از این خانه بر این بام بر آیید

آن خانه لطیف است نشان هاش بگفتید
از خـواجـه آن خـانـه نـشـانـی بـنـمایـیـد

یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید
یک گوهر جان کو آگر از بحر خدایید

با این همه آن رنج شما گنج شما باد                                
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

 

۱۳۸٦/٤/٢٢ | ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

شاید این جمعه بیاید، شاید.

                  پرده از چهره گشاید، شاید.

۱۳۸٦/٤/٢٢ | ۸:۱٠ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

هشت سال از "18 تير " گذشت، با همه تحليل هايی که انجام شد و يا نشد. آيا کسانی که آتش بيار معرکه بودند بهايی هم پرداختند؟ آيا کسی غير از "دانشجو" بهايی پرداخت؟ آيا "دانشجو" بود که "18 تير" را رقم زد؟ يا اينکه "18 تير" دانشجو را رقم زد؟!!! اصلاً هيچ معلوم هست که کی به کيه؟!!! چرا تيتر صفحه اوّل بسياری از روزنامه های امروز به خبر فارغ التحصيلی دانشجويان خارجی دانشگاه های ايران مربوط می شد؟!!!! يعنی سال های قبل از اين اتّفاقات نمی افتاد؟! يا 400 نفر تعداد زياديه؟ يا اينکه فقط در کشور ما دانشجوی خارجی هست؟!! يا اصلاً به خاطر سطح علمی اينجاست که ما دانشجوی خارجی داريم؟ الان خيلی بايد خوشحال باشيم؟ پس چرا من اصلاً خوشحال نيستم؟ به نظر شما من غير طبيعی هستم يا روزنامه هايی که تو روز 18 تير به جای پرداختن به خيلی چيز های مهم، مثل آسيب هايی که 18 تير بر رسانه، دانشگاه، دانشجو، اعتماد، اعتراض، نقش وزارت کشور و نيروی انتظامی تو روز هايی مثل 18 تير، و خيلی چيز های ديگه مثل امير کبير امروز گذاشت، از يک جشن خيلی معمولی حرف می زنند؟

شايد اين يک فراموشی اختياری است، شايد هم برای اين است که همه از اين بحث ها خسته شده اند. شايد هم برای به حاشيه سپردن چيز هايی است که در زمان حال اتفاق می افتد، و هزار تا شايد ديگه....!!!!( اينجاست که نسبيت رو خوب حس می کنم!!!! و عدم قطعيت رو!)

به خبرنگاران خارجی اجازه حضور در نمايشگاه پوشش اسلامی بانوان داده شد ولی به داخلی ها نه!!!

چرا فتح و حماس اين قدر درگيری دارند؟ اون هم بعد از اون همه مذاکره؟ چرا حماس کوتاه اومد؟ با اينکه انتخابات حق رو به اونها می داد. کاش می دونستم!

چرا فؤاد سينيوره اينجوريه؟!! من اصلاً درکش نمی کنم!!! چرا لبنان با اون همه سختی، جنگ 33 روزه، ترور رفیق حریری، احتمال جاسوس بودن پسرش، زخم هايی که هنوز رو تن جنوب باقی مونده و خواهد موند، باز هم شاهد درگيری سياسی و تنشه؟ چيزی جز ردپای مداخله خارجی ميتونه دليلش باشه؟

چرا با اينکه اين موضوعات به چند هفته پيش مربوط می شن، امشب بايد به ذهن من بيان؟!! آيا به دليل فرار کردن از سميناره؟ خنده داره!!!! می ترسم که بعداً گريه دار بشه!!

چرا من امشب فکرم به همه چيز مشغوله جز به ارائه سمينار؟؟؟ چرا به جای اينکه کارای سمينارم رو انجام بدم، اين قدر فکر می کنم به همه چيز؟!!!!!

يک بهانه ديگه برای اينکه کارای سمينارم رو انجام ندم!!: يکی از دوستانم دکترا قبول شد! همين الان فهميدم! آدم پرتلاشيه، مبارکش باشه!

اصلاً می دونيد چرا اينقدر حرف زدم؟ اون هم در مورد چيز های خيلی بی ربط؟ دليلش فقط يک چيز می تونه باشه!

 

 

 

 

 

 

 

۱۳۸٦/٤/۱۸ | ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

باد، پيچيده در ترانه برگ

هرکجا برگ خشک بود، افتاد!

باغ ناليد و گفت:

باد، مباد!

درشگفتم، گناه باد چه بود

برگ خشکيده بود، باد ربود

باد هرگز نبود دشمن برگ

مردن برگ دست باد نبود

زندگی ذره ذره می کاهد

خشک و پژمرده می کند چون برگ

مرگ ناگاه می برد چون باد

زندگی کرده دشمنی يا مرگ

برگ خشکم به شاخسار وجود

تا کی آن باد سرد، سر برسد

تو هم ای دوست، ذره ذره مکش!

تا نخواهم که زودتر برسد!

فريدون مشيری

 

 

 

 

 

 

۱۳۸٦/٤/۱٧ | ۳:٤٦ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

فاطمه، يك “زن” بود، آن‌چنان كه اسلام مي‌خواهد كه زن باشد. تصوير سيماي او را پيامبر خود رسم كرده بود و او را در كوره‌هاي سختي و فقر و مبارزه و آموزش‌هاي عميق و شگفت انساني خويش پرورده و ناب ساخته بود.
وي در همه‌ي ابعاد گوناگون “زن بودن” نمونه شده بود.

مظهر يك “دختر”، در برابر پدرش.

مظهر يك “همسر” در برابر شويش.

مظهر يك “مادر” در برابر فرزندانش.

مظهر يك “زن مبارز و مسؤول” در برابر زمانش و سرنوشت جامعه‌اش.

وي خود يك “امام” است، يعني يك نمونه‌ي مثالي، يك تيپ ايده‌آل براي زن، يك “اسوه”، يك “شاهد” براي هر زني كه مي‌خواهد “شدن خويش” را خود انتخاب كند.
او با طفوليت شگفتش، با مبارزه‌ي مدامش در دو جبهه‌ي خارجي و داخلي، در خانه‌ي پدرش، خانه‌ي همسرش، در جامعه‌اش، در انديشه و رفتار و زندگيش، “چگونه بودن” را به زن پاسخ مي‌داد.
نمي‌دانم چه بگويم؟ بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند.
در ميان همه جلوه‌هاي خيره كننده‌ روح بزرگ فاطمه، آنچه بيشتر از همه براي من شگفت‌انگيز است اين است كه فاطمه همسفر و همگام و هم‌پرواز روح عظيم علي است.
او در كنار علي تنها يك همسر نبود، كه علي پس از او همسراني ديگر نيز داشت. علي در او به ديده يك دوست، يك آشناي دردها و آرمان‌هاي بزرگش مي‌نگريست و انيس خلوت بيكرانه و اسرارآميزش و همدم تنهايي‌هايش.
این است كه علي هم او را به گونه‌ ديگري مي‌نگرد و هم فرزندان او را.
پس از فاطمه، علي همسراني مي‌گيرد و از آنان فرزنداني مي‌يابد. اما از همان آغاز، فرزندان خويش را كه از فاطمه بودند با فرزندان ديگرش جدا مي‌كند. اينان را “بني‌علي” مي‌خواند و آنان را “بني‌فاطمه”.
شگفتا، در برابر پدر، آن هم علي، نسبت فرزند به مادر و پيغمبر نيز ديديم كه او را به گونه‌ي ديگر مي‌بيند. از همه‌ي دخترانش تنها به او سخت مي‌گيرد، از همه‌ تنها به او تكيه مي‌كند. او را ـ در خردسالي ـ مخاطب دعوت بزرگ خويش مي‌گيرد.
نمي‌دانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟
خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لويي، از “مريم” سخن مي‌گفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه‌ سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده‌اند.
هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت‌ها در شرق و غرب، ارزش‌هاي مريم را بيان كرده‌اند.
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه‌ ذوق و قدرت خلاقه‌شان را به كار گرفته‌اند.
هزار و هفتصد سال است كه همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندي‌هاي اعجاز‌گر كرده‌اند.
اما مجموعه‌ گفته‌ها و انديشه‌ها و كوشش‌ها و هنرمندي‌هاي همه در طول اين قرن‌هاي بسيار، به اندازه‌ اين كلمه نتوانسته‌اند عظمت‌هاي مريم را بازگويند كه: “مريم، مادر عيسي است”.
و من خواستم با چنين شيوه‌اي از فاطمه بگويم. باز درماندم:
خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجه‌ي بزرگ است.

ديدم فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد (ص) است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است.

باز ديدم كه فاطمه نيست.

نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست.

فاطمه، فاطمه است.

۱۳۸٦/٤/۱۳ | ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

ديروز روزنامه خونديد؟ نظرتون چی بود؟ آيا سوّم تير به همون جايی ميرسه که دوّم خرداد رسيد؟

فقط يه جمله از يکی از مشاوران رئيس جمهور نقل می کنم: "در زمان هاشمی منتقد نبود، خاتمی شوی انتقاد راه انداخت، احمدی نژاد انتقادها را می پذيرد". (اگر درست يادم مونده باشه!! مفهومش اين بود، شايد نه دقيقاً همين کلمات!)

...

 

۱۳۸٦/٤/٤ | ٦:۱٠ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

صبح ها که چشماتون رو باز می کنيد، چه چيزی حس خوبی بهتون ميده؟ آب خنکی که خواب رو از چشماتون بپرونه؟ خمير دندون نعنايی که ترو تازتون کنه؟! يه فنجان نسکافه تلخ که بوش فکر خواب رو از سرتون بيرون کنه؟ صدای صبح بخير گرم مادر؟ ميز آماده صبحانه؟

حالا اگر اوّلين کسی باشيد که از خواب بيدار ميشيد و خبری از صبحانه و نسکافه و چای و صبح بخير نباشه چی؟

اوّلين کاری که می کنيد چيه؟

راستی! اصلاً چه جوری از خواب بيدار ميشيد؟! کسی صداتون ميکنه؟ با صدای پرنده ها؟ از سر و صدايی که از بيرون مياد؟ با زنگ ساعت؟

وقتی که با صدای reminder موبايل (که هر روز سر ساعت ثابتی تنظيمش کرديد که يه وقت اگه از شدت خستگی شب يادتون رفت ساعت بذاريد، خواب نمونيد) از خواب بيدار ميشيد، اوّلين کاری که می کنيد چيه؟ به اين فکر می کنيد که وای! دير شد!؟ بعدش چی؟ تو آينه به صورت خواب آلود خودتون نگاه می کنيد و در حالی که برس رو در دست ميگيريد به اين فکر می کنيد که حوصله صبحانه خوردن نداريد؟ بعد هم power کامپيوتر رو فشار ميديد که تا وقتی که صورتتون رو آب می زنيد، سيستم هم بالا بياد؟ و در زمانی که داريد مسواک می زنيد به اين فکر می کنيد که کاش اين ترم به خوشی بگذره، امّا از اين فکر خندتون می گيره( تنها چيزی که باعث ميشه شما يه کم بخنديد!!) چون وقتی اين ترم تموم بشه هيچ اتّفاق خاصی نميفته!! اما نه! وقتی ترم تموم بشه reminder موبايلتون رو delete  ميکنيد! و صبح ها ساعت  نميذاريد، چون مادر بيدارتون می کنه، البته اگه دلش بياد!!

وقتی ترم تموم بشه خوش اخلاق تر می شيد و صبح ها که تو آينه اون چهره آشنا رو می بينيد، سلامتون يادتون نميره!

امّا تو هردو حالت، چه ترم تموم بشه و چه نشه، وقتی که چشماتون رو باز می کنيد و سعی می کنيد که يادتون بياد که داشتيد چه خوابی می ديديد،) ولی فايده نداره، چون يادتون نمياد،( يه چيزی رو در هيچ حالتی فراموش نکنيد! و اون اينه: دعای اوّل صبح . 

 

اين دعا تقديم به الهام خانوم عزيز :

سبحان من لايعتدی علی اهل مملکته، سبحان من لا يأخذ اهل الأرض بألوان العذاب، سبحان الرئوف الرحيم، اللهم اجعل لی فی قلبی نوراً و بصراً وفهماً و علماً انّک علی کل شيئ قدير.

 

۱۳۸٦/٤/٤ | ٦:٠۸ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشکلات مهم زندگي نمي‌توانند با طرز تفکري حل شوند که آن‌ها را به وجود آورده است!!!
۱۳۸٦/٤/۳ | ۳:٠٢ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

هنگامي ‌كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد، با مشكل كوچكي روبرو شد. آنها دريافتند كه خودكارهاي موجود در فضاي بدون ‌جاذبه كار نمي‌كنند. (جوهر خودكار به سمت پايين جريان نمي‌يابد و روي سطح كاغذ نمي‌ريزد.) براي حل اين مشكل آنها شركت مشاورين اندرسون را انتخاب‌كردند. تحقيقات بيش‌از يك دهه طول‌كشيد، 12ميليون دلار صرف شد و در نهايت آنها خودكاري طراحي كردند كه در محيط بدون جاذبه مي‌نوشت، زير آب كار مي‌كرد، روي هر سطحي حتي كريستال مي‌نوشت و از دماي زيرصفر تا 300 درجه‌ سانتيگراد كار مي‌كرد.

روس‌ها راه‌حل ساده‌تري داشتند: آنها از مداد استفاده كردند!

اين داستان مصداقي براي مقايسه دو روش در حل مسئله است.

تمركز روي مشكل(نوشتن در فضا) يا تمركز روي راه‌حل(نوشتن در فضا با خودكار).

۱۳۸٦/٤/۳ | ٢:۳٤ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

روزي مرد كوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته بود و كلاه و تابلويي را در كنار پايش قرار داده بود. روي تابلو خوانده مي‌شد: "من كور هستم لطفا كمك كنيد."

روزنامه‌نگار خلاقي از كنار او مي‌گذشت. نگاهي به او انداخت. فقط چند سكه در داخل كلاه بود. او چند سكه داخل كلاه انداخت و بدون اينكه از مرد كور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را كنار پاي او گذاشت و آنجا را ترك كرد.

عصر آن روز، روزنامه‌نگار به آن محل برگشت و متوجه شد كه كلاه مرد كور پر از سكه و اسكناس شده است. مرد كور از صداي قدمهاي او، خبرنگار را شناخت. از او پرسيد كه بر روي تابلو چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد: "چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شكل ديگري نوشتم" و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد.

مرد كور هيچوقت ندانست كه او چه نوشته است ولي روي تابلوي خوانده مي‌شد: "امروز بهار است، ولي من نمي‌توانم آن را ببينم."

۱۳۸٦/٤/۳ | ٢:۳٠ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مارمولكي رفت پيش ماري كه چشم‌پزشك بود. از او خواست برايش عينكي تهيه كند.

مار گفت: "عينك به چه درد تو مي‌خورد؟ مگر با عينك و بي‌عينك فرقي مي‌كند؟ تو كه جايي را نمي‌بيني."

مارمولك گفت: "عينك كه بزنم ديده مي‌شوم."

۱۳۸٦/٤/۳ | ٢:٢٧ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

ای علی! همیشه فکر می‌کردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه میخوانم ! ای علی! من آمده‌ام که بر حال زار خود گریه کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی!...خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نیِ وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی.می‌خواستم که غم‌های دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیر صفت» غم‌های کثیفم را به زیبایی مبدّل کنی و سوزوگداز دلم را تسکین بخشی.

می‌خواستم که پرده‌های جدیدی از ظلم وستم را که بر شیعیان علی(ع) و حسین(ع) می‌گذرد، بر تو نشان دهم و کینه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسیسه‌بازی‌های کثیفی را که از زمان ابوسفیان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمایانم.

ای علی! تو را وقتی شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن یافتم. قبل از آن خود را تنها می‌دیدم و حتی از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهی از غیرطبیعی بودن خود شرم می‌کردم؛ اما هنگامی ‌که با تو آشنا شدم، در دوری دور از تنهایی به در آمدم و با تو هم‌راز و همنشین شدم.


ای علی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه بودم. همه ابعاد روحی و معنوی خود را نمی‌دانستم. تو دریچه‌ای به سوی من باز کردی و مرا به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتی‌ها و زیبایی‌های آن را به من نشان دادی.
ای علی! شاید تعجب کنی اگر بگویم که همین هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبیل» رفته بودم و چند روزی را در سنگرهای متقدّم «تل مسعود» در میان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط یک کتاب با خودم بردم و آن «کویر» تو بود؛ کویر که یک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها می‌برد و ازلیّت و ابدیّت را متصل می‌کرد؛ کویری که در آن ندای عدم را می‌شنیدم، از فشار وجود می‌آرمیدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز می‌کردم و در دنیای تنهایی به درجه وحدت می‌رسیدم؛ کویری که گوهر وجود مرا، لخت و عریان، در برابر آفتاب سوزان حقیقت قرار داده، می‌گداخت و همه ناخالصی‌ها را دود و خاکستر می‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فدای پروردگار عالم می‌نمود...
ای علی! همراه تو به کویر می‌روم؛ کویر تنهایی، زیر آتش سوزان عشق، در توفان‌های سهمگین تاریخ که امواج ظلم و ستم، در دریای بی‌انتهای محرومیت و شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات وجود ما می‌تازد.

ای علی! همراه تو به حج می‌روم؛ در میان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو می‌شوم، اندامم می‌لرزد و خدا را از دریچه چشم تو می‌بینم و همراه روح بلند تو به پرواز در می‌آیم و با خدا به درجه وحدت می‌رسم. ای علی! همراه تو به قلب تاریخ فرو می‌روم، راه و رسم عشق بازی را می‌آموزم و به علی بزرگ آن‌قدر عشق می‌ورزم که از سر تا به پا می‌سوزم....


ای علی! همراه تو به دیدار اتاق کوچک فاطمه می‌روم؛ اتاقی که با همه کوچکی‌اش، از دنیا و همه تاریخ بزرگتر است؛ اتاقی که یک در به مسجدالنبی دارد و پیغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکی که علی(ع)، فاطمه(س)، زینب(س)، حسن(ع) و حسین(ع) را یکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکی که مظهر عشق، فداکاری، ایمان، استقامت و شهادت است.

راستی چقدر دل‌انگیز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان می‌دهی که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌های بسیار کوچکش نوازش می‌دهد و زیر بغل او را که بی‌هوش بر زمین افتاده است، می‌گیرد و بلند می‌کند!

ای علی! تو «ابوذر غفاری» را به من شناساندی، مبارزات بی‌امانش را علیه ظلم و ستم نشان دادی، شجاعت، صراحت، پاکی و ایمانش را نمودی و این پیرمرد آهنین‌اراده را چه زیبا تصویر کردی، وقتی که استخوان‌پاره‌ای را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» می‌کوبد و خون به راه می‌اندازد! من فریاد ضجه‌آسای ابوذر را از حلقوم تو می‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را می‌بینم، در سوز و گداز تو، بیابان سوزان ربذه را می‌یابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌های داغ افتاده، در تنهایی و فقر جان می‌دهد ... .

‌ای علی! تو در دنیای معاصر، با شیطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختی، با زر و زور و تزویر درافتادی؛ با تکفیر روحانی‌نمایان، با دشمنی غرب‌زدگان، با تحریف تاریخ، با خدعه علم، با جادوگری هنر روبه‌رو شدی، همه آنها علیه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ایمان و روح، بر آنها چیره شدی، با تکیه به ایمان به خدا و صبر و تحمل دریا و ایستادگی کوه و برّندگی شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزویر» برخاستی و همه را به زانو در آوردی.
ای علی! دینداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نیز که خود را به دروغ، «روشنفکر» می‌نامیدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانت‌ها کردند. رژیم شاه نیز که نمی‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگری تو را مخالف مصالح خود می‌دید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره... «شهید» کرد
.
۱۳۸٦/٤/٢ | ٤:٥٦ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir