آوای درون

 

چه شورها پيوست


به اين شکستۀ بيدار،با شکستن خواب:

 

ستاره بود و رواق بلند شب
                                تاريک!

 

صداي نبض زمان بود


صداي بال درخت


صداي پاي نسيم


صداي نرم غزل هاي آب،در مهتاب.

 

همان ترانۀغمگين که مي سرود سپهر


همان حکايت مبهم که مي نوشت شهاب.

 

ستاره را گفتم:

 

کجاست مقصد اين کهکشان سرگشته؟

 

کجاست خانۀ اين ناخداي سرگردان؟

 

کجا به آب رسد تشنه،

 

                        با فريب سراب؟

 

ستاره گفت که :

                       خاموش!

                                    لحظه را درياب!

 

 

 
 
 
۱۳۸٦/٢/٢٧ | ٩:٠۱ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

يه مدّتی يه که خيلی دلم گرفته، خيلی زياد. اينکه چرا اينقدر دلم گرفته بماند. اين روز ها همش حالم گرفته ميشه، از خيلی چيزها...

سه شنبه امتحان ميان ترم داشتيم. وسط امتحان اونقدر حالم خوش نبود که با اينکه ميدونستم يکی از سؤال ها رو اشتباه حل کردم و هنوز نيم ساعت وقت باقی بود، برگه ام رو دادم. اميدوارم که پنج نفر ديگه اي که امتحان می دادند من رو نفرين نکرده باشند!!

اين روز ها رو اصلاً دوست ندارم. کاش... ولی چه فايده! دنيا قرار نيست که بر وفق مرادمون بگذره، هرچی بيشتر ميگذره، بيشتر به بی ارزشی اين دنيا پی می برم!!

يه کم نا اميد شده ام، از همه چيز! از همه اون چيز هايی که ميخواستم به دست بيارم و به دست نياوردم، از همه اون چيز هايی که به دست آوردم ولی خيلی زود فهميدم که اونی نيستند که به نظر می آمدند.

وقتی به اين موضوع فکر می کنم که چه آرزو هايی دارم، به اين نتيجه می رسم که اين آرزو ها يا توی اين دنيا تا حدود زيادی دست نيافتنی اند و يا اينکه مثل خيلی چيز های ديگه اي که روزی "آرزو" ی من بودند، بعد از به دست آوردن برام بی معنی ميشوند.

چيزی هست که بتونه راضی ام کنه؟

کاش می شد reset بشم، تا اينقدر قصه نخورم. کاش می تونستم اون چيز هايی که توی فکر، قلب و ذهنم ميگذره رو بيان کنم. کاش بعضی چيز ها رو هرگز نمی ديدم و درک نمی کردم. کاش.....

امّا چه فايده! اين "کاش" ها هرگز به واقعيت تبديل نمی شوند.

به حافظ تفألی می زنم، اون هم فهميد که من دردم چيه!! :

بود آيا که در ميکده ها بگشايند

گره از کار فرو بسته ما بگشايند

اگر از بهر دل زاهد خود بين بستند

دل قوی دار که از بهر خدا بگشايند

۱۳۸٦/٢/٢٧ | ۸:٤٩ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

نفرت هرگز با نفرت از بين نمی رود. برای از بين بردن نفرت محبت لازم است. اگر يک روز نتوانستی گناه کسی را ببخشی بدان که از بزرگی گناه او نيست، از کوچکی قلب توست. عشق با دوست داشتن خود آغاز می شود. کار نبايد اوّلين اولويت زندگی باشد، هميشه به ندای درون گوش بده، که به ندرت دروغ می گويد.

۱۳۸٦/٢/٢٦ | ٢:۱۳ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مدت زیادی از تولد برادر سکی کوچولو نگذشته بود . سکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند
پدر و مادر می ترسیدند سکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار سکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .
سکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها سکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !

                                                                                    آن میلمن 

نکنه من هم یادم رفته باشه؟؟
 

۱۳۸٦/٢/٢٤ | ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

خدای را
مسجد من کجاست
ای ناخدای من؟
در کدامین جزیره آن آبگی ایمن است
که راهش
از هفت دریای بی زنهار
می گذرد؟
***
از تنگابی پیچاپیچ گذشتیم
- با نخستین شام سفر -
که مزرعه سبز آبگینه بود.

و با کاهش شب
- که پنداری
در تنگه سنگی
جای خوش تر داشت -
به در یائی مرده درآمدیم
- با آسمان سربی ِ کوتاهش -
که موج و باد را
به سکونی جاودانه مسخ کرده بود.
و آفتابی رطوبت زده
 - که در فراخی ِ بی تصمیمی خویش
سر گردانی می کشید،
و در تردید ِ میان فرو نشستن یا بر خاستن
به ولنگاری
یله بود-.
***
ما به سختی در هوای کندیده طاعونی ‍‍‍‍‎‏َدم می زدیم و
عرق ریزان
در تلاشی نو میدانه
پارو می کشیدم
بر پهنه خاموش ِ دریائی پوسیده
که سراسر
پوشیده ز اجسادی ست که چشمان ایشان
هنوز
از وحشت توفان بزرگ
بر گشاده است
و از آتش خشمی که به هر جنبنده
در نگاه ایشان است
نیزه های شکن شکن تندر
جستن می کند.
***
و تنگاب ها
و دریاها.
تنگاب ها
و دریاهای دیگر...
***
آنگاه به دریائی جوشان در آمدیم،
با گرداب های هول
وخرسنگ های تفته
که خیزاب ها
بر آن
می جوشید.

((-اینک دریای ابرهاست...

اگر عشق نیست
هرگز هیچ آدمیزاده را
تاب سفری اینچن
نیست!))
چنین گفتی
با لبانی که مدام
پنداری
نام گلی
تکرار می کنند.

و از آن هنگام که سفر را لنگر بر گرفتیم
اینک کلام تو بود از لبانی
که تکرار بهار و باغ است.

و کلام تو در جان من نشست
و من آ ن را
حرف
به حرف
باز گفتم.
کلماتی که عطر دهان تو را داشت.

و در آن دوزخ
- که آب گندیده
دود کنان
بر تابه های تفته ی سنگ
می سوخت ـ
رطوبت دهانت را
از هر یکان ِ حرف
چشیدم.

و تو به چربدستی
کشتی را
بر دریای دمه خیز ِ جوشان
می گذراندی.
و کشتی
با سنگینی سیــّالش
با غـّژا غـّژ ِ د گل های بلند
- که از بار غرور بادبان ها
پست می شد -
در گذار ِاز دیوارهای ِ پوک ِ پیچان
به کابوسی می مانست
که در تبی سنگین
می گذرد.
***
امـّا
چندان که روز بی آفتاب
به زردی نشست،
از پس تنگابی کوتاه
راه
به دریایی دیگر بردیم
که پکی
گفتی
زنگیان
غم غربت را در کاسه مرجانی آن گریسته اند و
من اندوه ایشان را و
تو اندوه مرا
***
و مسجد من
در جزیره ئی ست
هم از این دریا.
اما کدامین جزیره، کدامین جزیره،نوح من ای ناخدای من؟
تو خود ایا جست و جوی جزیره را
از فراز کشتی
کبوتری پرواز می دهی؟
یا به گونه ای دیگر؟ به راهی دیگر؟
- که در این دریا بار
همه چیزی
به صداقت
از آب تا مهتاب گسترده است
و نقره کدر فلس ماهیان
در آب
ماهی دیگریست
در آسمانی
باژ گونه -.
***
در گستره خلوتی ابدی
در جزیره بکری فرود آمدیم.
گفتی
((- اینت سفر، که با مقصود فرجامید:
سختینه ئی ته سرانجامی خوش!))
و به سجده
من
پیشانی بر خاک نهادم.
***
خدای را
نا خدای من!
مسجد من کجاست؟
در کدامین دریا
کدامین جزیره؟-
آن جا که من از خویش برفتم تا در پای تو سجده کنم
و مذهبی عتیق را
- چونان مومیائی شده ئی از فراسوهای قرون -
به ورود گونه ئی
جان بخشم.

مسجد من کجاست؟

با دستهای عاشقت
آن جا
مرا
مزاری بنا کن!
                                                                                           

                                                                                         احمد شاملو

۱۳۸٦/٢/۱۱ | ۱:۳۳ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

تکيه بر تقوی و دانش در طريقت کافريست

راهرو گر صد هنر دارد توکل بايدش...

۱۳۸٦/٢/۱۱ | ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir