آوای درون

دريا، - صبور وسنگين -

مي خواند و مي نوشت

- "... من خواب نيستم !

خاموش اگر نشستم ،

مرداب نيستم !

روزي كه برخروشم و زنجير بگسلم

روشن شود كه آتشم و آب نيستم !"

                                                                                         فریدون مشیری

۱۳۸٦/٢/۱ | ۱:٤٥ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

از دل افروز ترين روز جهان،

خاطره اي با من هست.

به شما ارزاني :

 

سحري بود و هنوز،

گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .

گل ياس،

عشق در جان هوا ريخته بود .

من به ديدار سحر مي رفتم

نفسم با نفس ياس درآميخته بود .

***

مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي !

 بسراي اي دل شيدا، بسراي .

اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !

تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !

 

آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،

روح درجسم جهان ريخته اند،

شور و شوق تو برانگيخته اند،

تو هم اي مرغك تنها، بسراي !

 

همه درهاي رهائي بسته ست،

تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !

بسراي ... ))

 

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !

***

در افق، پشت سرا پرده نور

باغ هاي گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها مي شد باز .

 

غنچه ها مي رسد باز،

باغ هاي گل سرخ،

باغ هاي گل سرخ،

يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو،

در لحظه شيرين شكفتن !

خورشيد !

چه فروغي به جهان مي بخشيد !

چه شكوهي ... !

همه عالم به تماشا برخاست !

 

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !

***

دو كبوتر در اوج،

بال در بال گذر مي كردند .

 

دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .

مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور ...

 

چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،

در سرا پرده دل

غنچه اي مي پرورد،

- هديه اي مي آورد -

برگ هايش كم كم باز شدند !

برگ ها باز شدند :

ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !

با شكوفائي خورشيد و ،

گل افشاني لبخند تو،

آراستمش !

تار و پودش را از خوبي و مهر،

خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :

(( دوستت دارم )) را

من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !

***

 اين گل سرخ من است !

دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،

كه بري خانه دشمن !

كه فشاني بر دوست !

راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !

 

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشيد،

روح خواهد بخشيد . »

 

تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !

اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،

نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !

« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !

« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !

                                                                                      فریدون مشیری

۱۳۸٦/٢/۱ | ۱:٤۱ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

انسان
کوته قدم مباش
 زیر ستارگان
تا در پگاه بدرود
هنگام رفتن از خویش
یک آسمان ستاره تو باشی

                                                                                م. آزاد

۱۳۸٦/۱/۳٠ | ۱:٥٢ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |


دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ‎ .‎
من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار ‏یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت‎.‎
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت‎.‎
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمی رسند و بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند‎.‎
دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه‎ .‎
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره ‏زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی ‏آرام گرفت. و اندوهنک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط ‏شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، ‏از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ‎.....‎
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با ‏هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است‎.‎
و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در ‏دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. ‏‏«آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی ‏معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم ‏برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند‎.‎
یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط ‏اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم‎.‎
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی ‏گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد‎.‎
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید‏‎.‎

  
 

 داستان دو خط
 نوشته:  نرگس آبيار
 انتشارات پژوهه   1383

 

۱۳۸٦/۱/۳٠ | ۱:٤٤ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

 دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.
هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.
اگر کسی تو را آن طور که می خواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند .
بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید .
هرگز لبخند را ترک نکن ‚ حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.
تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.
هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب. وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی.
به چیزی که گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده ، دوباره اعتماد نکنی.
خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد .
زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری .


                                                                                                                            گابریل گارسیا مارکز

۱۳۸٦/۱/۳٠ | ۱:۳٧ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

دوست داشتن

ما شقایق کوهستان های وطنمان را
داریم
 و هر که را
 که تاب این آتش رویان را
 در سینه دارد
ما شقایق ها را دوست داریم
 و روییدن و بالیدنشان را
 و به شباهنگامی چنین
 پاسداری شان را
 گرد آمده ایم
 ما گل ها را دوست داریم
 و نه تنها
 گلها ی گلخانه را
 که گلهای وحشی خوشبو را هم
و آزادی گفتن کلام عطر آگین دوست داشتن را
هر که گلی می پسندد
 و هر که گیاهی
 و هر که رویش جاودانه جان را
باور دارد
 با ما در این برخاستن یگانه است
 و ما برخاسته ایم
 تا بیگانگی را باطل کنیم
با ترانه مهر
 و در برابر آن که چیدن گلها را داس درو به دست دارد
با کینه مادران
جدایی را همچنان
 سنگ بر سنگ می نهند
 و اینک دیواری است
بگذار بر این دیوار
مرغ من بنشیند
و دست تو
 او را کریمانه دانه بخشد
و دیوار
 پله ای باشد
 برآمدن ما را
چه در بالا
 یک آسمان
 به چشمان ما نگاه می کند
 و در پایین
 گهواره و گور ماست
که بر آن
همواره شقایقی سوزان می روید

                                                                    سیاوش کسرائی

۱۳۸٦/۱/۳٠ | ۱:۱۸ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

کاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش

                        کی روی، ره زکه پرسی، چه کنی، چون باشی؟

!
۱۳۸٦/۱/٢۸ | ٩:٥٢ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

من اناری را می کنم دانه 

و به خود می گويم 

خوب بود اين مردم

دانه های دلشان پيدا بود

                 می پرد در چشمم آب انار

                                                اشک می ريزم!

۱۳۸٦/۱/٢۸ | ٩:٤۸ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

تو هیچ می گریی؟

- باز از ستاره می پرسم -

ستاره امّا-با دیدگان اشک آلود

به پرسشی که ندارد جواب می نگرد!بگو!

صدای من می رسد به کسی در آن سوی شب؟

بگو، که نبض کسی می زند در آن بالا؟

ستاره می لرزد!

 

 

۱۳۸٦/۱/٢۸ | ٩:٤٧ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

                 ما دیگران را دیر می شناسیم، خودمان را دیرتر!

موافقید؟

۱۳۸٦/۱/٢۸ | ٩:٤٢ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

بهار را باور کن

باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
 با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد
خک جان یافته است
 تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن

 

ماه و سنگ

 

اگر ماه بودم

 

             به هرجا که بودم
                                 سراغ ترا از خدا میگرفتم
وگر سنگ یودم  

 

              بهرجا که بودی
                              سر رهگذر تو جا میگرفتم
 اگر ماه بودی

 

             به صد ناز شاید
                                 شبی بر لب بام من می نشستی
وگر سنگ بودی

 

                 به هر جا که بودم 
                                                                         

                                            مرا می شکستی مرا می شکستی!
 

 

 

                                                                                                             فریدون مشیری

۱۳۸٦/۱/٢۱ | ۸:۳٦ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

من دیشب یه پست گذاشته بودم که امروز به صورت کاملأ اشتباهی با دست های خودم(!!!) حذفش کردم!! بنابر این یه بار دیگه:

 

 

 

 

 

آغاز امامت حضرت امام مهدی)عج (

 

بر تمامی دوست داران آن حضرت مبارک باد.

 

 

اون پست شامل یه چیز های دیگه هم می شد... بگذریم!

 

به جاش این شعر رو که سروده یه پسربچه سیاه پوست هستش و کاندید بهترین شعر سال 2005 بوده رو به شما تقدیم می کنم:

 

 

 

 

 وقتی به دنیا امدم سیاه بودم
وقتی بزرگتر شدم بازهم سیاه بودم
وقتی جلو افتاب میرم باز هم سیاهم
وقتی میترسم هم سیاهم
وقتی سردمه سیاهم
وقتی مریضم باز هم سیاهم
وقتی هم که بمیرم باز سیاه خواهم بود


 

تو ای دوست سفیدمن:
 وقتی به دنیا امدی صورتی بودی
وقتی بزرگتر شدی سفید شدی
 وقتی جلو افتاب میری قرمز میشی
وقتی میترسی زرد میشی
وقتی مریضی سبز میشی
وقتی هم که بمیری خاکستری میشی

                                      و تو به من میگی رنگین پوست؟!

 

راستی!! فردا سالروز ازدواج پیامبر اکرم (ص) و بانو خدیجه است. این روز بر تمامی شما مبارک باشه. مخصوصاً دوست عزیزم فاطمه که فردا مراسم عروسیش هستش!! مبارک باشه فاطمه جون! امیدوارم که همیشه شاد باشی!

 

 

۱۳۸٦/۱/۱٠ | ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

در دعای عدیله در مورد وجود گرامی حضرت حجت میخوانیم:

 

"ببقائه بقیت الدنیا و بیمنه رزق الوراء و بوجوده ثبتت الأرض و السماء"

خود آن حضرت می فرمایند:

ما در مراعات حال شما سهل انگار نیستیم و هرگز شما را فراموش نمی کنیم وگرنه سختی ها و تنگناهای فراوانی به شما می رسید و دشمنان شما را نابود می کردند.

 

 

و فروغی بسطامی چه عاشقانه می سراید:

 

 

کی رفته ای زدل که تمنا کنم تو را 

                                کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را 

غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور 

                               پنهان نگشته ای که پیدا کنم تو را 

 

با صد هزار جلوه برون آمدی که من

 

                               با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

 

و امروز جمعه ای دیگر بود که تمام شد و گذشت و به غروبی تاریک منتهی شد و به شبی دیگر همانند دیگر شب ها پیوست و من این جمعه هم فرصت نزدیک تر شدن و سخن گفتن را با "او" از دست دادم و هنوز در روزمرّگی این زندگی غرق ام! 

 

 

از خودم خجالت می کشم. ایام جوانی ام، بهترین لحظات زندگی ام را صرف چه می کنم؟ چگونه می گذرانم؟ به بیهودگی! در خوابم! هرازگاهی به فلسفه زندگی خود می اندیشم و به این نتیجه می رسم که باید...بگذریم!! از فلسفه زیاد خوشم نمی آید!!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۱۳۸٦/۱/۱٠ | ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

سال 85 چهار روزه که تمام شده! خدایا به خاطر تمام آن چیز هایی که در سال 85 به من آموختی سپاسگزارم!

 

پروردگارا! به خاطر زندگی دوباره ای که به عمویم بخشیدی، هزار بار، هزار بار، هزار بار، از تو ممنونم! روز دوم فروردین، برای اوّلین بار پس از یکسال، وقتی عمو را دیدم، به جای بغضی تلخ که به سختی فروخورده می شد، شادی قلبم را پرکرد. هیچ وقت روزی رو که تنها، توی حیاط بیمارستان، روی جدول کنار باغچه نشستم و سیر گریه کردم رو یادم نمیره! آخه همه بدجوری به من نگاه می کردند، من هم دیگه نمی تونستم خودم رو کنترل کنم، خدا رو شکر که استاد راهنمام از خیر دفاع گذشت! وگرنه نمی دونستم چه جوری از خودم دفاع  می کردم!!!

 

سال 85 با تمام خوبی ها و بدی هاش تموم شد! به همین سادگی! به چشم بر هم زدنی!! وقتی از بالا به آن نگاه می کنم، حتی حوادث تلخ هم به نظر  لذت بخش میان! چون  به من لطف خدا رو یاد آوری می کنند. یا یاد آور تلاش نتیجه بخش هستند و یا درس هایی که از آن آموخته ام و یا اشتباهی که کرده ام و سعی می کنم که دیگر تکرار نشود!

 

خوشحالم که بدون آمادگی نسبی تو کنکور ارشد شرکت کردم و رفتم سر جلسه!! چون زیاد تمایلی نداشتم!!(البته این مربوط می شه به اسفند ماه سال 84، والی عواقبش تو سال 85 معلوم شد! البته بهتره بگم نتایج اش!!) خوشحال ترم که انتخاب رشته کردم! قسمت خنده دارش اینجاست که خوشحالم که (ت) و همین طور (ا ) قبول نشدم!! چون یه زمانی دلم می خواست که بذارم سال بعدش تو کنکور گرایش (ق) شرکت کنم!!! چه خوب شد که این کار رو نکردم! آخه (ک )خیلی به نظرم بهتره! دوستان (ت) و( ا )لطفاً از دست من ناراحت نشن!

 

تنها چیزی که از اون 12 ماه باقی می مونه نتایجشه! و البته خاطراتی که بعضی هاشون تا آخر  عمرمون با ما هستن. توی این یک سالی که گذشت حس می کنم که خیلی بزرگ شدم. البته هنوز هم خیلی چیز های دیگه هست که باید یاد بگیرم. امیدوارم که سال 86 از سال 85 پربارتر باشه!

 

 

تو این چند روز بهم خوش گذشت! امیدوارم که به همه خوش گذشته باشه! امّا کم کم دلم داره شور میزنه! از وقتی که دانشگاه نرفتم، یعنی از 11-12 روز پیش، هیییچ کاری در راستای این ترمم انجام نداده ام! اوضاع داره بد میشه! از بد هم یه کم بدتر! مثل اینکه اوّل ترم یه قول هایی به خودم داده بودم....! یه جور هایی هم زیاد مقصر نیستم! این 12 روز اخیر یا درگیر مراسم و رفت و آمد های خانوادگی بودم، یا خونه تکونی!!! یا نصب کردن ویندوز و .. رو این کامپیوتر!! آخر این هفته هم اسباب کشی یکی از بستگان نزدیک که ناچارم به علت کمبود نیروی انسانی(!!) کمک کنم! خلاصه اینکه قضیه این ترم واقعاً جدیه و اصلاً شوخی بردار نیست! این جوری نمی شه! باید یه فکر اساسی بکنم!

 

 

۱۳۸٦/۱/٥ | ۱:٢٧ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

به نام او...

سلام!

و من آغاز می کنم! با نام و یاد او. در نخستین روز سال، با آرزوی نیکبختی و سلامتی همگان در سال جدید.

امیدوارم سال جدید، سال شادی و موفّقیت برای همه باشه!

آنگاه که بهار بیاید تا محبوب خویش را در میان بیشه ها و تاکستان های خفته بیابد، برف ها بی شک آب می شود و به راه می افتد تا رود ته درّه را بیابد، تا ساقی درختان مورد و غار باشد.

آنگاه که بهار شما بیاید،  برف قلب شما نیز آب می شود، پس راز شما در جویبار ها جاری می شود تا رود زندگی را در ته درّه بیابد و رود راز شما را عیان خواهد کرد و آن را تا دریای بزرگ خواهد برد!

آنگاه که بهار بیاید، همه چیز آب و به آواز بدل می شود، حتّی ستارگان! آنگاه که خورشید چهره او ازفراز افق پهناور بر آید، کدام تقارن منجمد به ترانه مایع تبدیل نمی شود؟! و در میان شما کدام یک ساقی مورد و غار نخواهد بود؟

باغ پیامبر/ جبران خلیل جبران

 

 

۱۳۸٦/۱/۱ | ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

الهی ای گشاینده زبان مناجات گویان و انس افزای خلوتهای ذاکران و حاضر نفسهای رازداران .

الهی بنام تو زبانها گویا شده ، بنام تو جانها شیدا شده ، بیگانه آشنا شده ، زشتها زیبا شده ، کارها هویدا شده راهها پیدا شده .

خدایا  من کجا بودم که تو مرا خواندی ، من نه منم که تو مرا ماندی ، الهی مران کسی را که تو خود خواندی.

الهی روزگاری تو را میجستم خود را می یافتم ، اکنون خود را میجویم تو را می یابم ، ای محب را یاد و انس را یادگار ، چون حاضری این جستن به چه کار؟

الهی گاه گریم که در اختیار دیوم از بس تاریکی بینم ، باز ناگاه نوری تابد که جمله بشریت در جنب آن ناپدید بود.

خدایا گاه از تو میگفتم و گاه از تو مینیوشیدم ، میان جرم خود و لطف تو می اندیشیدم ، کشیدم آنچه کشیدم ، همه نوش گشت چون آوای تو شنیدم .

الهی آمدم با دو دست تهی ، سوختم به امید روز بهی ، چه باشد اگر بر این دل خسته ام مرهم بنهی!

 

 

۱۳۸٦/۱/۱ | ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

این وبلاگ متعلق به aava-ye-daroon می باشد
۱۳۸٦/۱/۱ | ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir