آوای درون

اکثریت رفته اند تعطیلات. ما مانده ایم تهران، مثل هممممه تعطیلات دیگر. دیگه متنفر شده ام از اینجور تعطیلیها. یکنواخت و حوصله سر برنده و کسل کننده اند. برای خودم چندتا فیلم خریدم، بلکه حال و حوصله ام بهتر بشه.

۱۳٩٥/٩/۱٠ | ٢:۱٢ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

با هم اتاقی ام دعوا کردم. برای اولین بار در شش سال گذشته. البته خیییلی خودم را کنترل کردم که زیاد شدید نباشه. روزم ساخته شد اصلا!! نگران با عصبانیت و سردرد و بالا رفتن فشار خون! آخرش بهم گفت من سابقه کارم از تو بیشتره باید بهم احترام بگذاری، من هم بهش گفتم این خبرا نیست، دارم زیادی تحملت می کنم.

بعد هم رفتم پیش مدیر و گفتم اگر بخواد پشت سر من چرت و پرت بگه، این دفعه تحمل نمیکنم و عکس العمل جدی نشون میدم. گفته باشم از همین الان! اون هم گفت خودتو بگذار جای من! چه کار کنم؟؟ با چند تا از واحدها حرف زدم که منتقلش کنم، هیچ کس نمی خواهدش، سعی کن عکس العملت را کنترل کنی!!! حالا باهاش حرف میزنم. من هم گفتم نمیخواد حرف بزنی فایده نداره. پشت سر شما هم چرت و پرت میگه. گفت میدونم! (من هم تو دلم گفتم پس بکش! حقته! بگذار هر چی میخواد پشتت بگه. وقتی این قدر بی عرضه ای!) آخرش گفت امروز دوباره با کارگزینی حرف میزنم که ببرنش یک واحد دیگه. من هم تو دلم گفتم یک سال و نیمه که داری همین کارو میکنی!! خنثی

متاسفانه تا پیمانه صبرم لبریز نشه تحمل می کنم، وقتی سرریز شد آتشفشان میشم... بالاخره یک روز این اتفاق می افتاد.

۱۳٩٥/٩/٧ | ٦:۳٧ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٥/٩/٦ | ٦:٠۸ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

از اولین شب آذر ماه انگار زمستان در تهران شروع شد! البته بیشتر در قسمت های شمالی شهر که برف بارید. مدرسه علیرضا تعطیل شد. و من مجبور شدم زنگ بزنم به مادر همسرم و علیرضا را ببرم پیش او. و تا خودم را از وسط شهر به محل کارم برسانم دو ساعت طول کشید!!! باز جای شکرش باقی است که خانه مان را بردیم نزدیک منزل مادر همسرم. وقتی رسیدم شرکت بدنم کوفته شده بود خنده خلاصه اینکه دیروز، روز خنده داری بود. از طرفی از دست مدیر مدرسه عصبانی بودم که ساعت 6:15 در تلگرام اعلام کرده بود بچه های پایه های پیش دبستانی تا دوم تعطیل هستند، و این را سوء مدیریت تلقی می کردم، از طرفی خدا را شکر می کردم که علیرضا از شر ترافیک در امان است. از طرفی هم به خودم می گفتم چرا فقط وقتی علیرضا همراهم است آژانس میگیرم و وقتی خودم تنها باشم از تاکسی های خطی استفاده می کنم و پدر خودم را در می آورم! اصلا چرا نمیروم دست به فرمانم را خوب کنم که اتومبیل همسر خان را تصاحب کنم؟ اصلا چرا به ما مجوز طرح ترافیک نمی دهند که نگران جریمه شدن نباشم؟ اصلا چرا تا یک برف پنج سانتی در مناطق شمالی شهر می آید کل شهر به هم میریزد؟ اصلا آقای شهردار چرا سرگرم سی.ا.س.ی گری هستند؟ خلاصه بعد از کلی خود درگیری، به این نتیجه رسیدم که بهتر است در این جور مواقع مرخصی بگیرم و از یک روز تعطیل مادر و پسری لذت ببرم خنده

دیشب حدود ساعت 3 همسر جان از سفر برگشتند. خدا را شکر که سالم و خوب هستند...انتظار سوغاتی نداشتم ولی مقداری شیرینی مخصوص نجف برای من و مادرشان آورده اند. یک اسباب بازی هم از قبل تهیه کرده بودیم و در خانه قایم کرده بودم که به عنوان سوغاتی تقدیم پسر خان شود! گویا پسر جانم چندین بار به پدرشان سفارش کرده بودند که علاوه بر خودشان، حتما برای من هم سوغاتی بیاورند قلب

خیییلی خوابم میاد! از سه شنبه هفته قبل خواب درستی نداشتم....  دلم یک خواب گرم و نرم و بی دغدغه می خواهد، و بعدش یک سوپ خوشمزه! این هوس ها را باید تا آخر هفته عقب بیندازم...  امروز هم برف زیبایی در حال بارش است. خدایا شکرتتتتت

۱۳٩٥/٩/٢ | ٧:۱٦ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٥/۸/٢٤ | ٦:٥٥ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٥/۸/٢۳ | ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٥/۸/۱٩ | ٦:۱۸ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

آخر هفته دوران عاشقی را دیدم. به نظرم شهاب حسینی زیاد به این نقش نمی آمد. انتظار نداشتم تو نقش خیانت کننده به زندگی مشترک ببینمش!! لیلا حاتمی هم مثل همیشه بود، ماست! هیییچ کاری نکرد، تا وقتی که فهمید که همسرش میداند که او ماجرای خیانت را فهمیده. اصلانی هم عالی بود مثل همیشه! خوشم نیامد اصلا، از نقش لیلا حاتمی. زنی که فقط به کار فکر میکند، و از طرفی هم منفعل است و ماست.

آخر هفته مثل برق و باد گذشت، فرصتی شد با همسر یک ساعتی برویم پیاده روی، به بهانه خرید لباس زمستانی برای علیرضا. نیم ساعتی هم علیرضا را بردم پارک و باهاش بدو بدو کردم. بقیه اش روتین بود. دو تا از دوستانم را هم می خواستم ببینم که برنامه هامون جور نشد. احتمالا آخر این هفته برویم شهر پدری ام، بعد از چندین ماه سه نفری می رویم، اگر برنامه به هم نخورد.

هم اتاقی دیوانه من توی اتاق پالتو می پوشد، پنجره ها را هم بسته، دارم خفه میشوم. از طرفی وقتی از اتاق بیرون می رود پالتو را در می آورد. حتما بیرون ساختمان هوا گرم تر است!!!!!! از دعوا کردن ها و حرفهای مزخرفش پای تلفن و مکالمات طولانی اش هم خسته شدم. اداهای مسخره و مصنوعی اش هم اعصاب خرد کن است. فقطططط می خواهد حرص من را در بیاورد و در انظار عمومی هم تو چشم باشد. یک پست معاونت هم هم در بس.ی.ج شرکت دارد، با اینکه نه نماز می خواند و نه روزه می گیرد و نه .... کاش میگذاشتنش در اختیار کارگزینی. خدایا شرش را از اتاق من کم کن لطفا، البته به شرطی که یک آدم دیوانه تر نصیبم نشود. خدایا لطفا!!! کسی حاضر نیست با او هم اتاق شود. یک سالی که مرخصی گرفتم در غیاب من چیدمان را عوض کرده بودند و مرا انداخته بودند پیش این دیوانه.... خدایا لطفا....!

زویا پیرزاد می خوانم این روزها، در فرصت های خیلی کوتاهی که دارم.

یک فیلم از تلویزیون پخش شد آخر هفته، نصفه نیمه دیدمش و خوشم آمد. اسمش سنگ و مرجان بود فکر کنم. دوست داشتم کامل ببینمش.

یک گل کلم بزررررگ خریدم! احتمالا تنهایی باید نوش جانش کنم! چون همسر و علیرضا تمایلی ندارند! دلم به و کدو حلوایی هم می خواست ولی یخچال جا ندارد، باید فکری به حال خوردنش کنم و بعدش بروم تو فاز به و کدوحلوایی!!!! وقت نمی کنم درست و حسابی آشپزی کنم. محدود شده ام به برنامه تغذیه علیرضا، چون ناهاری که میبرد باید با برنامه مدرسه هماهنگ باشد.

خدایا برای این هوای دل انگیز امروز صبح متشکرم، لطفا کپی پیست کن برای صبح های فردا و پس فردا!

۱۳٩٥/۸/۱٦ | ۸:٤۳ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

کم خوابی کلافه ام کرده، بدجور! دلم می خواهد یک شب زود بخوابم. آن قدر بخوابم که صبح فردایش خستگی ام در رفته باشد. علیرضا تا بخوابد کلافه ام می کند. بعضی وقتها از خستگی بد اخلاق می شوم و دعوایمان می شود... گریه

زندگی به صورت ربات وار جریان دارد!! هر هفته را به امید آخر هفته می گذرانم، آخر هفته هم مثل برق و باد می گذرد و صرف مهمانی های بی تنوع و کارهای روتین و عقب افتاده می شود. خسته ام... خمیازه

آلرژی تنفسی علیرضا کمی بهتر شده، اما فکر می کنم تا بهار درگیرش خواهیم بود.

از ابتدای سال تا کنون چهار نفر از کارکنان شرکت در ساختمان ما، فوت کرده اند (شرکت محل کارم ساختمان ها و اماکن متعدد دارد، ساختمان ما دومین ساختمان از نظر اهمیت و وسعت و تعداد کارکنان است). به همین مناسبت از خودمان پول جمع کردند که گوسفند قربانی کنند برایمان!! یک موقع چشم نخوریم!! آخ

هوا چقدر گرم شده... هم اتاقی من هم سرمایی است!! دارم میپزم از گرمای اتاق!

از مرخصی های اول فروردین تا آخر آبان، سه روزش مانده! ذخیره اش کنم یا با زود رفتن و دیر آمدن تمامش کنم؟!!

معتاد شدم! به شکلات تلخ و آدامس نعنایی. دیروز نوشابه هم خوردم!! گاهی از شدت خستگی می روم سراغشان. به تازگی هات چاکلت و چای هم اضافه شده. باید یک فکری به حال اعتیادم بکنم تا سنگین تر نشده!!! وزنم هم در چند ماه اخیر 3-4 کیلو بالا رفته. دوست ندارم این وضعیت را!

آنقدر بعد از اسباب کشی کارها کش پیدا کرد (و هنوز هم خرده کاری ها مانده) که نشد از فضای پاسیو برای کاشتن گلدان استفاده کنم. الان هم هوا خنک شده و هر چه بکارم به زودی از بین خواهد رفت. سه تا گلدان در اتاق کارم دارم، شاید یکی دوتایشان را بردم خانه. هر چه قدر از گیاهان خوشم می آید، همان قدر از حیوانات خوشم نمی آید! حتی دوست ندارم آکواریوم هم داشته باشم. حوصله مردنشان را ندارم اصلا.

برای ایبوک خوندن تو محیط اندروید چی خوبه؟! اپلیکیشن خوش دست می خوام، با قابلیت دانلود رمان.

خدایا شکرت که هوا زیاد آلوده نشده هنوز، که آلرژی علیرضا بد نشده هنوز، که سرماخوردگی شدید نداشتیم هنوز. که جراحی پدر همسر خوب پیش رفت، که امنیت شغلی دارم (گرچه محیط کار و همکارانم را دوست ندارم اصلا و اینجا دارم فسیل می شوم). لطفا بقیه خواسته هام را مد نظر قرار بده!! زبان ممنون

۱۳٩٥/۸/۱۱ | ٦:٢٩ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

  1. در راستای توجه به وضعیت درونی خودم، به شناخت ترسناکی از خودم رسیده ام!!! در مواردی میتوانم پیشبینی کنم که در فلان موقعیت به علت ترس، عصبانیت، لجبازی، کمبود اعتماد به نفس، پیشبینی منفی به دلیل شرایط مشابه گذشته، احساسات بیش از حد، دلتنگی، تنهایی، کمبود محبت، حسادت یا هزار دلیل مثبت و منفی دیگر، ... فلان عکس العمل را نشان خواهم داد. و این ترسناک است، چون بسیاری از این عکس العملها علیرغم طبیعی بودن، ایده ال نیستند. البته کمالگرایی هم ازاردهنده است و سعی میکنم بر ان غلبه کنم. اینکه بتوانی انسانی را به منزله یک دستگاه در نظر بگیری و با دانستن ورودیها، خروجی را پیشبینی کنی، برای من هراس انگیز است. دارم سعی میکنم از این فضا خارج شوم و شناخت و توجه به خودم را فقط در جهت غرق نشدن در افکار و احساساتم به کار بگیرم و نه تحلیل انها. نمیدانم کار درستی است یا نه. البته تلاش در جهت بهتر شدن سر جای خودش است. ولی اینکه "بدانی" الان داری از روی عصبانیت کاری را انجام می دهی، و آن عکس العمل غلط است، و نتوانی جلویش را بگیری، درد دارد!!گر چه گاااهی هم در کنترل عکس العملها و داشتن عکس العمل بهتر موفق می شوم...
  2. همان قدر که عصر چهارشنبه جذابیت خودش را دارد (بیشترین فاصله تا شروع تایم کاری هفته بعد)، عصر شنبه هم جذابیت خودش را دارد! وقتی کلید را می چرخانی و وارد خانه ای میشوی که همه چیزش مرتب است!! البته من همیشه کارهای انجام نشده مختصری دارم که چشمانم را به رویشان میبندم!! سعی میکنم جنبه مثبتش را ببینم و ان این است که بیشترین فاصله را با وضعیت درهم برهم و نامرتب چهارشنبه داریم!!
  3. پدر همسرم همین الان در اتاق عمل هستند، امیدوارم همه چیز به خوبی پیش برود. التماس دعا.
  4. علیرضا به سرپرست اجرایی پیش دبستان شان گفته من باور نمیکنم شما شب به خانه میروید، من فکر کردم شما در مدرسه زندگی میکنید، گفتم چرا رخت خواب تو مدرسه نداریم!!!
  5. به علیرضا میگویم چرا خوراکیهایت را در زنگ تفریح نمی خوری؟ میگوید چون زنگ تفرییییییح است نه زنگ خوراکی!
  6. کنفرانس هفته پیش چنگی به دلم نزد. کنفرانس هم کنفرانس های قدیم!! اما کاچی به از هیچی. همین که از محیط غیر جذاب و غیر دوست داشتنی محل کارم دور بودم خدا را شکررررر. گرچه مجبور بودم برای برداشتن پسرم از مدرسه تا چند قدمی محل کارم بیایم هر سه روز.
  7. در زمان برگزاری کنفرانس هیچ کدام از دوستان و همکاران قدیمی را ندیدم، بر خلاف دفعه های قبل.
  8. خرده کارهای خانه تمام نشده، از یک ماه بعد از اسباب کشی تا الان، تقریبا هیچ کاری نکرده ایم. وقت نمی شود!! باورم نمی شود چهار ماه است که در آپارتمان جدید سکونت داریم. هر آخر هفته کاری پیش می آید که باعث می شود نه استراحت چندانی بکنیم و نه تفریح دلچسبی و نه خرده کارها را تمام کنیم.
  9. علیرضا همچنان چیزی از مدرسه تعریف نمی کند، وقتی هم می پرسیم عصبانی میشود و می گوید برای چه می خواهید بدانید؟!!! از عکسهای ارسالی مسئول پیش دبستان می فهمم که چه فعالیت هایی داشته اند.
  10. دلم باران می خواهد. گرچه نه چتر همراهم دارم و نه بارانی و کت و ژاکت.
۱۳٩٥/۸/۸ | ٩:٤٢ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir