آوای درون

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٥/٥/٢٤ | ٧:٠٥ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

کمی هم از علیرضا بنویسم! برای یادگار در اینجا!

بزرگ و مستقل شده برای خودش! از شب اولی که در خانه جدید می خواست توی اتاقش بخوابد، بیشتر این موضوع را فهمیدم! فکر می کردم هنوز با محیط جدید اخت نشده و احتمالا دوست داشته باشد کنارش باشیم. ولی از اتاقش بیرونمان کرد! چون اتاق خودمان پر از کارتن های باز نشده بود از او خواستیم چند شبی را در اتاق او بخوابیم تا اتاق خودمان راست و ریست شود! خنده

شب ها بعد از شنیدن دو تا قصه شب از پدرش، یک قصه هم برای پدرش تعریف می کند، قصه هایی با داستان های عجیب و اتفاقات مبالغه آمیز....

مربی مهد می گفت علیرضا اجازه نمی دهد توی کیفش را ببینم. برای کارهای شخصی هم اصرار دارد که کمکی به او نشود... مهد کودک برایش خوب بوده در این دو ماه. به نظر میرسد از بودن در آنجا لذت می برد، گرچه همچنان چیزی تعریف نمی کند و از این مساله خوشحال نیستم. دوست داشتم حداقل کمی برایم تعریف کند، اما این اخلاقش متاسفانه به خودم رفته!!!

از اینکه بیرون مهد با کودکان در ارتباط نیست خوشحال نیستم. اما در مهمانی ها کمی بیشتر با بچه ها ارتباط برقرار می کند و مایه رضایت است. نسبت به یکسال قبل از نظر ارتباطات اجتماعی خیلی بهتر شده، ولی کاش می توانستم شرایط بهتری در بازی با همسالان برایش فراهم کنم.

برای یکی از دندان هایش 4 بار به دندانپزشک مراجعه کردیم تا بالاخره قضیه تمام شد! دندانپزشک کمی حواس پرتی کرده بود در جلسات اول و دوم. البته تا کاملا توجیه نشد اجازه اینکه کاری روی دندانش انجام بشود را نداد، دندانپزشک مربوطه نیم ساعت در جلسه اول مشغول توجیه و توضیح بود، کمی هم در جلسات بعدی. از میزان و نحوه همکاری اش با دندانپزشک خوشحال شدم و به او افتخار می کنم. بغل

بابت خورد و خوراکش نگرانی چندانی ندارم، البته چند روز پیش فهمیدم هم من و هم مربی مهد را سر کار میگذاشته! به مربی می گفت صبحانه ام را در خانه خورده ام، به من هم می گفت در مهد می خورم! بعد که فهمیدم صبحانه نمی خورد به من گفت آخه دیر میرسم و صبحانه تمام شده!!!! خلاصه دستش رو شد و هر روز صبح به او و مربی تاکید می کنم که صبحانه بخورد! خنده

در لگو سازی هم مهارت بیشتری پیدا کرده، به نظر می رسد در طراحی صنعتی و مکانیک و عمران استعداد داشته باشد  قبلا به وصل کردن سیم و وسایل برقی و ... علاقه بیشتری داشت.زبان خلاصه هر چیز که هست، استعدادش در زمینه مهندسی است، به نقاشی و رنگ آمیزی و ... هم علاقه چندانی نشان نمی دهد و برایشان وقت در نظر نمی گیرد.

همچنان علاقه و توجهی به پسر خاله اش که حالا تقریبا هفت ماهه شده نشان نمی دهد...

گاهی در کارها کمکم می کند، مثلا برای خوشحال کردن من اتاقش را مرتب می کند، برای کمک به من در چیدن سفره کمک می کند، و البته برای خوشحال کردن خودش کیک درست می کند!

فعلا همین! بقیه اش باشد برای بعد!

۱۳٩٥/٥/۱۳ | ٧:٥٦ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

توی گوگل ایمیج سرچ کنید "فرشته نشاندار"! چرا این قدر عکس سیاستمداران آمریکا را میاره؟ سوال خنده

بعدش می تونید توی گوگل در مورد فرشتگان نشاندار مطالبی را بخونید... جالبه...

http://fantezymamany.persianblog.ir/post/523/ را هم ببینید، عکس مینیاتور را می گویم... چه زیباست...

 

این وبلاگ خواننده زیادی نداره، ولی برای دل خودم می نویسم... مثل یک دوست قدیمی که باهاش حرف می زنم! دوستی از اول سال 86، از آن موقعی که آخرین نوروز پنج نفره مان را در خانه پدری ام می گذراندم، از روزهایی که با الان خیلی فرق داشت، خودم هم با الانم خیلی فرق داشتم، پدر و مادر و خواهر و برادرم هم همین طور.... اصلا همه چیز با الان فرق داشت...

۱۳٩٥/٥/۱۳ | ٧:٤٦ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٥/٥/۱٠ | ٩:٢٧ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

1) امروز کمی آرشیو وبلاگم را ورق زدم، و راستش را بخواهید از خواندن بعضی مطالب متعجب شدم! خاطراتی که فراموششان کرده بودم، روزهای تلخ و شیرینی که گذرانده بودم، تجاربی که زمانی برایم جدید بودند... و البته کمی هم ترسیدم! از اینکه روزی برسد که بعضی از آن روزها را دوباره تجربه کنم!! چه روزهایی داشتم....

2) فردا انشاالله وسایلمان به آپارتمان جدید منتقل خواهد شد. اگر مشکلی پیش نیاید روز سه شنبه کارهای اداری نقل و انتقال به اتمام خواهد رسید.

3) من هنوز ذوق چندانی برای رفتن به آپارتمان جدید ندارم! ولی دلم می خواهد زودتر کارها سر و سامان بگیرد و آپارتمان جدید مرتب و منظم شود، چون از امشب تا وقتی که آپارتمان جدید چیده شود در منزل مادر همسرم خواهیم ماند و برایم سخت است، چون استقلال عمل ندارم، از نظر لباس و زمان و مکان استراحت کردن و انجام امور شخصی روزانه راحت نیستم، کنترلم روی علیرضا خیلی کم می شود، شیطنت های علیرضا موجب ناراحتی خانواده همسرم می شود... خلاصه دوست ندارم اقامتمان از 3-4 روز بیشتر شود.

4) امروز از محل کار یکراست می روم خانه تا با همسر جان وسایل باقیمانده را بسته بندی کنیم. بیشتر زحمت بسته بندی وسایل بر دوش همسر بود، زیاد کمکی از دستم برنیامد! دست و کتف راستم و گردنم چند وقتی است که تحمل فشار و بلند کردن سنگینی ندارد و به راحتی دررررد می گیرد.

5) مادرم چند روزی است که برای دیدن برادرم (که از وقتی در تهران مشغول به کار شده پیش خواهرم است) و البته من و خواهرم،به تهران آمده است. امیدوارم با کمک مادر و برادرم کارهای آپارتمان جدید زود سر و سامان بگیرد. البته تا عید فطر قرار نیست کاری انجام بدهیم...

6) دلم خیلی چیزها می خواهد، از خرید وسایل منزل و مسافرت گرفته تا استراحت و دیدار دوستان و بستگان. فعلا شرایط هیچ کدامشان فراهم نیست.

7) کاش بشود تا آخر تابستان یک مسافرت تفریحی یک هفته ای برویم. همیشه مسافرتهایمان کوووووتاه بوده.

8) ذهنم اصلا آشفته نیست، ولی در مورد 2-3 تا مساله مهم هنوز نتوانسته ام تصمیم قاطع بگیرم. در این روزهای آخر ماه رمضان مرا از دعای خیرتان فراموش نکنید.

9) از خستگی و کم خوابی و البته دیییر رسیدن های هر روزه ام به محل کار چیزی نگویم بهتر است.

10) مدرسه علیرضا از 10 مرداد تا 2 شهریور پایگاه تابستانی در نظر گرفته است. جزییات برنامه هنوز اعلام نشده ولی اگر علیرضا را ببرم پایگاه تابستانی، دوباره ریتم زندگی مان تغییر می کند. مانده ام چه کنم!

11) باز هم التماس دعا!

۱۳٩٥/٤/۱۳ | ٩:٠٠ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مایندفولنس ام آرزوست!!!

روزها مثل برق و باد می گذرد. گاهی به خودم می آیم و از بالا به خودم نگاه می کنم. مثلا الان روی صندلی قوز کرده ام، دیشب دو تا دو ساعت خوابیده ام و سردرد بدی دارم، مثل روزهای قبل. دلم یک چای تازه دم می خواهد با عطر هل همراه با یک تکه شکلات تلخ، که در حال حاضر امکانش نیست. دلم گرفته چون از حراست شرکت به من زنگ زدند و گفتند آقای مدیر عامل دستور اکید بر عدم ورود کودکان به شرکت داده و این یعنی من باید برای سال تحصیلی آینده برای یک ساعتی که می خواهم علیرضا را پیشم بیاورم بدبختی بکشم یا ... نمیدانم چه خواهم کرد. پیشبینی بار مشترکین شرکت را برای روزهای آینده انجام داده و فرستاده ام ولی کار بررسی صورتحسابها مانده.روی صفحه مانیتور گردوخاک نشسته و اتاق جارو نشده چون آبدارچی ها و نظافت چی ها به خودشان استراحت مطلق داده اند. پوست دستانم خشک شده چون چند روز است کرم زدن مرتب را فراموش کرده ام انجام دهم. باد نسبتا خنک فن کویل لذتبخش است! هنوز قوز کرده ام!

خب! مایندفولنس بس است! بروم به ادامه کارم برسم!

۱۳٩٥/۳/۳٠ | ٩:٢٧ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

سلام. طاعات و عباداتتون قبول.

امروز دوازدهم ماه رمضان است و من شارژ خالی هستم!! البته نه فقط به خاطر روزه داری، بلکه به خاطر رفت و آمد های صبح و بعد از ظهر نیز! بیشتر از این توضیح نمیدم ولی التماس دعا دارم برای 3-4 هفته آینده، که هم روزه داری فشار وارد می کند و هم رفت و آمد های خسته کننده و هم اسباب کشی.

همان قدر که برای اسباب کشی ذهنم مشغول است و استرس دارم، برای رفتن به آپارتمان جدید ذوق و شوقی ندارم، و برایم عجیب است. چیزی که قبلا خیلی بهش فکر میکردم و برای به دست آوردنش با همسر خیلی تلاش کردیم و سختی کشیده و میکشیم و خواهیم کشید (به دلیل مسایل مالی و گرفتن وام با قسط بالا و ...) و قرار است آسایشمان را بیشتر کند و سختی رفت و آمدهایمان را کمتر، چرا ذوقی برایش ندارم؟؟؟ احتمالا به خاطر فشار مالی و خستگی فعلی و استرس نقل و انتقال است.

واقعیت این است که توان جسمی ام به شدت در سالهای اخیر افت کرده.دارم فکر میکنم که تا چه زمانی توان ادامه این برنامه روزانه (کار تمام وقت و رسیدگی به امور منزل و خانواده) را با توجه به گرفتاری ها و کمبود وقت همسر و اینکه از مادر و خواهر و برادرم دور هستم و روحیه ام دیر به دیر شارژ می شود را خواهم داشت. این ریتم  تکراری و فرسایشی و انرژی گیر را چندین سال است که طی می کنم و احتمالا در ماه های آینده تصمیم جدی برای کنار گذاشتنش خواهم گرفت. در حال حاضر در وضعیت شارژ کم جسمی و روحی قرار دارم.

خبر خوب اینکه همسر عزیزم بالاخره برای برادرم کار پیدا کرد و از امروز برادرم کارش را به صورت آزمایشی آغاز کرد. حدود دو سال است که برادرم در شهر پدری ام دنبال کار می گردد. اینکه میگویم کار منظور کار مرتبط با تحصیل و تخصصی نیست، هر کاری که متناسب با شرایط و روحیات برادرم باشد! که البته توقعاتش بالا نبود. بالاخره هم مجبور شد بیاید تهران. مادرم هم تنها شد و احتمال دارد برای تهران آمدن او هم برنامه ریزی کنیم، البته هنوز تصمیمی در این مورد گرفته نشده.

علیرضا هم سه هفته مهدکودک جدید را تجربه کرد. و با آنچه جسته و گریخته فهمیده ام باید بگویم مدرسه خودش خیییلیی از مهد بهتر است و کاش زودتر مدرسه ها باز شود!!! نه اینکه مهد بدی باشد، نه! اصلا! ولی مهد کجا و مدرسه خودش کجا!! واقعا دلم می خواهد زودتر تابستان تمام شود! با اینکه نه مسافرتی رفته ایم و نه قرار است برویم!! حداقلش این است که تا پاییز، دیگر در خانه جدید جا افتاده ایم، با توجه به نزدیکی مدرسه علیرضا به محل کار من زودتر پیش من می آید و وقت بیشتری را با هم هستیم، رفت و آمدمان کمتر می شود، از بابت محیطی که علیرضا در آن وقت سپری میکند هم خیالم راحت تر خواهد بود.... شاید خستگی من هم کمتر شود!

در سحر و افطار مرا از دعای خیرتان فراموش نکنید. التماس دعا.

۱۳٩٥/۳/٢٩ | ٧:۱٩ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

اردیبهشت هم در حال عبور است و چیزی به پایانش نمانده.

در این اوضاع راکد بازار مسکن، آپارتمانمان را حدود ده درصد زیر قیمت قولنامه کردیم. برادر یک عروس خانم، خریدار است و قرار است داماد آپارتمان را از برادر خانمش رهن کند. خانواده خوب و بامزه ای بودند. یک شب خانواده عروس و داماد آمدند و از آپارتمان بازدید کردند. خودشان هم خنده شان گرفته بود که دست جمعی امده بودند بازدید. عروس و داماد در ذهنشان در مورد چیدمان خانه نقشه می کشیدند :) چه حس خوبی از دیدنشان داشتم، برایشان آرزوهای خوب کردم. ته ذهنم هم از اینکه خودمان در زمان تشکیل خانواده سختی هایی را متحمل شدیم حسرت خوردم و احساس کردم اگر این همه دغدغه و خستگی نبود شاید الان پنج سال جوان تر بودم!!!

یک خبر خوب دیگر هم اینکه یک آپارتمان را از یک پیرمرد متشخص قولنامه کردیم.از یک ساختمان ده واحدی، مالک شش واحد است. پنجاه سال ساکن آن محل بوده و خانه اش را کوبیده، ولی بچه هایش نیامده اند در آپارتمانهای پدرشان ساکن شوند. احتمالا در روزهای آخر ماه رمضان آپارتمان فعلی را تحویل دهیم، 4-5 روز آواره باشیم!! و یکی دو روز بعد از ماه رمضان آپارتمان جدید را تحویل بگیریم! خلاصه اوضاع کمی به هم ریخته خواهد بود.

7-8 روز خییییلییی درگیر یافتن آپارتمان بودیم، الان هم همسر خان درگیر کارهای اداری مربوط به شهرداری و دارایی و وام گرفتن از بانک است، از آنجایی که در تعطیلات نوروز هم استراحت چندانی نداشتیم خسسسسته ایم!

مدرسه علیرضا این هفته تمام می شود. باز هم مهد و رفت و آمد به وسط شهر و .... پیش رویم خواهد بود. خلاصه اندکی (حدود دو ماه) صبر سحر نزدیک است!!!تا خانه مان به مهدکودک مورد نظر نزدیک شود!! البته یک مهدکودک معمولی است و تنها دلیل انتخاب کردنش نزدیکی به منزل مادرشوهرم است. امیدوارم مهد خوبی باشد.

ثبت نام سال آینده مدرسه و ثبت نام مهدکودک هم جزو کارهایی است که این هفته باید انجام بدهم، تو این وضعیت مالی تعویض آپارتمان!! امیدوارم مدرسه راضی شود که  چک ها را با تاریخ دیرتر بدهم.

دلم برای مادرم تتتتنننننگگگگ شده. چشم هایم خسته است، دلم یک تعطیلات چند روزه می خواهد.

۱۳٩٥/٢/٢٦ | ٦:٠٤ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

سلامممم دوستان، سال جدیدتون به خیر و شادی! به همین زودی فروردین به نیمه رسید!

سفر عتبات خیلی خوب بود، شاید دلچسب ترین سفر عمرم. گرچه کوتاه بود و عجله ای، اما خوب گذشت. در 6-7 روز شش امام را زیارت کردیم. البته چهار امام را در یک روز زیارت کردیم!! برنامه رفتن به کاظمین و سامرا در یک روز بود و در هر حرم 2-3 ساعت وقت زیارت داشتیم که عملا شبیه سک سک کردن شد! و همش داشتیم میگفتیم چه حیف! چه کوتاه!... کربلا و نجف مملو از ایرانیان بود، مردم عراق هم مهمان نواز بودند و کمتر با تیغ زنی مواجه شدیم!!!  پنجشنبه پنجم فروردین بعد از ظهر رسیدیم خانه، و از آن موقع زندگی با دور تند شروع شده است!! از شنبه رفتیم سر کار، علیرضا را هم هفته قبل گذاشتیم پیش مادر همسرم، البته ساعت کاری من کوتاه تر بود. عصرها هم میرفتیم عید دیدنی. هنوز هم چند تا از عید دیدنی ها مانده که آخر هفته هایمان را پر خواهد کرد. ده نفر هم برای عید دیدنی به خانه ما آمدند که پنج نفرشان خانواده خودم بودند و سه نفر از بستگان همسر، که آمارش مایوس کننده است!!! هنوز هم به شهر پدری و بستگان خودم سر نزده ام، خلاصه تا آخر فروردین در حال بدو بدو خواهیم بود! :)

قبل از تعطیلات علیرضا را بردم چشم پزشکی، بالاخره تن دادیم به عینک برای علیرضا!! از عصر روز شنبه عینک زدن را به مدت محدود در طول روز شروع کرده است و استقبال چندانی نشان نمی دهد.

هم اتاقی نامحترم ام در سر کار اعصاب خرد کن است همچنان. محیط کارم را دوست ندارم. :(

خواهرزاده ام بزرگ شده و فردا سه ماهه میشود، در آخرین دیدارمان که چند روز پیش بود، خوردمش!!! :))

خبر خاص دیگری نیست :)

 

۱۳٩٥/۱/۱٧ | ٦:۱٠ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

آخر هفته قبل کمی خرید کردیم، گرچه بیشتر از نیمی از خریدهای خودم باقی ماند، اما دیگر وقتی نیست.

انشاالله پنجشنبه صبح عازم عتبات عالیه هستیم و اگر خدا بخواهد در زمان سال تحویل در بین الحرمین خواهیم بود. دعاگوی دوستان خواهیم بود. فکر کنم ساعت 2.5-3 صبح پنجشنبه باید راهی فرودگاه شویم. چهارشنبه را مرخصی خواهم گرفت. اولین بار است که در تعطیلات نوروز میرویم مسافرت! البته رفتن به شهر پدری ام اصلا مسافرت حساب نمی شود :))

خانه تکانی نکردم، حتی یک سر سوزن! :))) از سبزه و هفت سین هم خبری نیست.

عمر این وبلاگ تا چند روز دیگر به نه سال خواهد رسید  :) فکر نمی کردم این راه طولانی را با من بیاید!!! آن موقع مجرد بودم و در آغاز دوره فوق لیسانس و برای تعطیلات نوروز از خوابگاه رفته بودم خانه. پدرم هم بود، و جمع پنج نفره مان جمع بود برای آخرین تحویل سال پنج نفره مان. امسال که ما در مسافرتیم، مادر و برادرم احتمالا خانه هستند، برنامه خواهرم که اولین نوروز سه نفره را تجربه می کند معلوم نیست. سالهای قبل، یعنی از نوروز 87، تقریبا تمام سال تحویلها در منزل مادر همسرم بوده ایم. در هر صورت نوروزهای با پدر تمام شده است، و کاش میشد که تمام نشود.

انشاالله فردا آخرین روز کاری ام خواهد بود، لذا همینجا از همه شما خداحافظی می کنم و برای شما سالی سرشار از سلامتی، شادی، موفقیت و اتفاقات خوب آرزو می کنم.

خدانگهدار

۱۳٩٤/۱٢/٢٤ | ٥:٤۱ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir