آوای درون

دیروز با دو تا از دوستان قدیمی قرار داشتم. دوست قدیمی 14 ساله (14 ساله که دوستیم)! که یک سال بود ندیده بودمش. و دوست قدیمی 10 ساله، که هشت سال بود ندیده بودمش. خیلی خوش گذشت بهمان. خاطرات دوران تحصیل مقطع ارشد برایمان زنده شد. علیرضا هم با دختر دوست 14 ساله ام! کلللی بازی کرد و البته منزل دوست جان را به هم ریخت.

نمیدانم امروز میتوانم هماهنگ شوم با دوستانم و با هم برویم خرید؟! امیدوارم!

تمرکز ندارم این روزها. باید روی مایندفولنس ام کار کنم اساسی. خیلی وضعیت تمرکز ام بد شده. زیاد درون ذهنم با خودم حرف میزنم،...از نظر جسمی هم خسته ام و کمخوابی و درد زانوانم آزارم میدهد. صبر و تحملم هم کم شده در محل کار. دیروز در یک جلسه رسمی (اولین جلسه با معاون جدید) با یکی از همکاران درباره چرت و پرتهایی که میگفت(!!!) بحث کردم. بعدا پشیمان شدم که چرا بیخودی بحث کردم. همکار مذکور ارزش جواب دادن و بحث کردن مرا نداشت.

۱۳٩٥/۱٠/٢۸ | ٩:۳٥ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

بالاخره فیلم فروشنده را دیدم. نیم ساعت آخرش خوب بود، بقیه اش کمی حوصله سر برنده بود. زاویه دید مردانه اش را هم زیاد دوست نداشتم.

هوای تهران همچنان در وضعیت ناسالم است، صدای علیرضا 2-3 هفته است که گرفته، من هم سوزش چشم دارم بیشتر روزها. در چند روز اخیر گاهی مشکلات دیگری مثل بی اشتهایی و سردرد و ... هم برایم پیش می آید...

حیف شد که ه.ا.ش.م.ی قبل از انتخابات فوت کرد... و حرفهای دیگر که نمیشود زد! گرچه آدمی بود که نه سفید بود و نه سیاه محسوب میشد ولی بودنش خیلی بهتر از نبودنش بود...

دیروز صبح رفتیم پارک ژوراسیک. بدک نبود! برای یک بار دیدن جذاب است، درست مثل برج میلاد!

تهران به نسبت شهرهای دیگر امکانات تفریحی زیادی دارد، ولی کو وقت و حوصله؟؟ و البته هیچ وقت نظر هر سه نفرمان تامین نمیشود. آخر هفته ها صرف کسب آمادگی برای شروع هفته آینده می شود اغلب!! البته همیشه یک تفریح کوچک مثل پارک رفتن داریم، ولی با اینها تفریح خونم تامین نمیشود! تفریح خونم خیییلی پایین اومده! روز اول هفته است ولی من همچنان به استراحت احتیاج دارم!!

۱۳٩٥/۱٠/٢٥ | ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٥/۱٠/٢٥ | ۸:۱٠ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٥/۱٠/۱٩ | ٧:٢٧ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٥/۱٠/۱۸ | ٩:۱٤ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٥/۱٠/۱۳ | ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

امروز از خودم راضی هستم!! اما حالم بده... بد، بد، بد! خدایا خودت جواب اونایی که امروز قلبم را شکستند و مرا یاد زخمهای قدیمی ام انداختند بده، مراقب من هم باش. اگر همین یک جمله را هم نمینوشتم نصف شبی دق میکردم!

یک هفته دیگر نامزدی برادرم است، خدایا هر چه خوشبختی در دنیا وجود دارد برایش مقدر کن، روح پدرم را هم در ارامش قرار بده، به مادرم هم شادی و سلامتی بده. زبان نیشدار بستگان پدری را هم پیشاپیش! بسته نگه دار که اصلا حوصله شان را ندارم. امین.

۱۳٩٥/۱٠/۱٠ | ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

به نظر می رسد چند روز دیگر خواهر شوهر خواهم شد! نیشخند اگر مشکل خاصی پیش نیاید پنجشنبه 16 آذر نامزدی برادر جان برگزار خواهد شد.

هفته پیش از دوشنبه ویروسی شدم و سه شنبه و چهارشنبه نرفتم سر کار. بعدش هم نوبت همسر شد و یکی دو روز مریض بود. الان هم که شاخص آلودگی هوا در وضعیت ناسالم است و از صبح که از خانه راه افتادم سردرد بدی گرفته ام. هر بار که مدرسه ها تعطیل می شود می گویم کاش همه را تعطیل می کردند.

فیلم چهارشنبه را دیدم، با بازی شهاب حسینی. چقدر یک نفر می تواند احمق و خودخواه باشد!! فکر کنم ده تا فیلم دارم، برای دیدن! ببینم دفعه بعدی نوبت کدامشان است... مرگ ماهی را دیده اید؟ چطور است؟

۱۳٩٥/۱٠/٤ | ۸:۳۸ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

تعطیلات سه روزه چقدر زوووود تموم شد! من هنوز خستگی ام در نرفته!

چهارشنبه عصر که با علیرضا به خانه برگشتم حالش خوب بود، اما شب حالش بد شد و به همسرم اصرار کردم همان موقع ببریمش دکتر. چون در روزهای اخیر ویروسی بین بچه های مدرسه شایع شده بود که علائمش را در علیرضا می دیدم و ترسیده بودم. خوشبختانه پزشک شیفت خانم فهمیده ای بود و توصیه های خوبی بهمان کرد. دارو را همان موقع شروع کردیم. آن شب تا صبح علیرضا حالش بد بود و چند بار بیدار شد. پنجشنبه هم همچنان بیمار بود. عصر پنجشنبه حالش بهتر شد و همسر چند ساعتی رفت به محل کارش و من و علیرضا بازی کردیم. روز جمعه هم تقریبا حالش خوب شد و ظهر تا شب رفتیم منزل مادر و مادربزرگ همسر! شنبه هم درگیر رسیدگی به اوضاع به هم ریخته خانه بودم. عصر شنبه همسر علیرضا را برد پیش مادر همسر، و خودش رفت به محل کارش. حدود 4 ساعت در خانه تنها بودم، فرصتی که به نددددرت پیش می آید و خیلی خوب بود!! دو ساعت فیلم دیدم (ابد و یک روز) و دو ساعت هم درگیر آماده سازی شام و خوراکی و ... بودم.

ابد و یک روز فیلم جالبی بود. گرچه بدبختی و رنج یک خانواده را روایت می کرد، ولی به نظرم سیاه و تلخ نبود و پایان خوبی هم داشت. و چقدر برایم جالب بود که حدس برادر معتاد درست بود! ...

۱۳٩٥/٩/٢۸ | ۸:٢٧ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

امروز صبح دم در مدرسه به پسرم گفتم برو به سلامت، امروز روز خیلی خوبیه! پرسید چرا؟ منظورش این بود که تو برنامه مون چی داریم امروز که خیلی خوبه؟ نجاری یا زبان یا ورزش یا سفال که دوستشون دارم؟ که من از این جوابها نداشتم براش، چون نمیدونم برنامه سه شنبه چیه!! اوه  لذا گفتم چون ناهار سالاد الویه برات گذاشتم که خیلی دوست داری، و خوراکیهای زنگ تفریح هم خیلی خوشمزه اند و فردا هم قراره بری اردو! چه جواب بدی بهش دادم!! تو آن لحظه عجله داشتم و مثل همیشه دیرم شده بود و جوابی تو آستینم نبود! ولی واقعیتش این بود که امروز روز فرد است و هم اتاقی ام عصرها میرود سالن ورزشی شرکت، و میتوانم علیرضا را با خودم ببرم تو اتاقم و به همین خاطر خوشحال بودم! ولی نمیتونستم به پسرم بگم چون هم اتاقی ام بعد از ظهر شرش کم میشه خوشحالم! زبان

چند روز پیش مرخصیهای ساعتی سالانه ام تموم شد!!! البته دیروز فهمیدم. چون سقف اش 120 ساعت در سال است. و تا آخر سال تمام دیر رسیدنها و زود برگشتنهایم از محل کار غیر قابل جبران خواهد بود و کسری کار خواهم خورد! نگران فدای سرم!! اصلا چه بهتر! دیگر استرس نخواهم داشت چون فرم مرخصی ساعتی پر نخواهم کرد و مستقیما از حقوق ام کم خواهد شد! و جنبه خوب ماجرا: مرخصی های روزانه ام از این کمتر نخواهد شد و برایم ذخیره خواهد ماند تا حالشان را ببرم!! از اول سال تا الان حدود 14 روز از مرخصی هایم به خاطر تاخیرهایم پرپر شد، دیگر نمیشود. اصلا خیلی هم خوشحالم. اصلا هم مهم نیست که سیستم حضور و غیاب برایم غیبت رد خواهد کرد و مدیران میفهمند، از حقوقم کسر میشود، ممکن است ذهنیت بدی در موردم ایجاد شود... شیطان

از الان خوشحالم که فردا چهارشنبه است و از فردا عصر تا یکشنبه صبح که میشود سه روز و شانزده ساعت، سر کار نمیروم خنده علیرضا هم خوشحال است که فردا اردو میروند، همسر جان هم خوشحال است که صبح زود بیدارش نمیکنم و میتواند بیشتر بخوابد، اصلا همچین خانواده تعطیلی دوستی هستیم ما زبان

وقتی صفحه ارسال پست جدید را باز کردم قرار نبود اینها را بنویسم، ولی یادم هم نمی آید که چه میخواستم بنویسم!! هر چه بود، با نوشتن حالم بهتر شد. موقع نوشتن هم تصمیمات قبلی ام برای نوشتن به کارم نمی آیند و کلمات همان موقع به انگشتانم جاری میشوند.

به هم ریختگی پست را ببخشایید. به نوشتن احتیاج داشتم! خجالت

۱۳٩٥/٩/٢۳ | ۸:۱۳ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir