سلام و معذرت بابت غیبت طولانی!
راستش کمی سرم شلوغ بود...
یه دوره آموزشی باید شرکت می کردم که فشرده و سنگین بود شش روز طول کشید و انرژی زیادی مخصوصا در رفت و آمد از من گرفت! حیف که تموم شد و برگشتم شرکت! البته کل دوره سه هفته است که دو هفته بعدی در آینده برگزار میشه (البته امیدوارم که برگزار بشه!) از کل اعضای دفتر ما توی شرکت که 11 نفر هستیم فقط یک نفر سطح یک این دوره رو گذرونده (دوره در سه سطح برگزار میشه و در پایان هر سطح آزمون برگزار میشه)، در دو سه سال اخیر هم ورود به دوره از طریق آزمون بوده و من اولین کسی هستم که این آزمون رو با موفقیت پشت سر گذاشته ام و خلاصه اینکه این دوره آموزشی تخصصی برام خیلی مهمه و یه جورایی حیثیتی حساب میشه!!! و حتما باید در آزمونی که انتهای دوره برگزار میشه پذیرفته بشم.... خوبی بزرگش اینه که به مباحث مطرح شده علاقه دارم. در طول یک هفته اول هم با چند نفر دوست شدم، با یکیشون کمی صمیمی شدم، دختر خیلی خوبیه....
بالاخره تعلیم رانندگی ثبت نام کردم، یعنی کردیم! کلاسای تئوری دو هفته پیش بود و کلاسای عملی هم چند روزی هست شروع شده. امروز جلسه پنجم پشت فرمون نشستن منه! مربی هم چندان خوش اخلاق نیست. مدام نگران ماشین خودشه و تهدید میکنه که اگر اتفاقی بیفته باید به حساب من بریم تعمیرگاه! میگه من صفحه کلاجش رو خط خطی کردم!! ولی من فقط یکی دو تا اشتباه ناجور داشتم، مثلا یک بار سر پیچ با تذکرهاش حواسم رو پرت کرد و ماشین خاموش کرد. خلاصه که پشیمونم که چرا کلاسامو با این مربی برداشتم!!! نه درست و حسابی توضیح میده و نه خوش اخلاقه. به من هم آزادی عمل چندانی نمیده، تا حالا نگذاشته خودم استارت بزنم!! لابد میترسه خرابش کنم!! به خاطر چاله های وسط خیابونای فرعی با من دعوا میکنه! کلاسم ساعت 4 تا 6 عصره. ساعت یک ربع به 4 از شرکت بدو بدو باید برم آموزشگاه.... آقای همسر به خاطر مشغله های زیاد کلاساش رو ساعت 6 تا 8 صبح برداشته و بعد از اذان صبح بدو بدو نماز می خونه و پیاده میره آموزشگاه! آخه اون موقع تو خیابون ما پرنده هم پر نمیزنه چه برسه به تاکسی!
هم اتاقی نازنین (!!!) هم همچنان با من قهره (چه بهتر!). دست از تلاش های فراوان برای دادن پیشنهاد هم برنداشته و مسئول گرفتن و بررسی پیشنهادها بدجوری از دستش عاصی شده! من هم اصلا از قهر کردنش ناراحت نیستم و با خوشحالی اوقات می گذرانم!!! اگر فکر کرده من برای آشتی با اون قدمی جلو میگذارم سخت در اشتباهه.
راستی!! بالاخره بعد از شش ماه مدرک فوق لیسانسم رو گرفتم و نفس راحتی کشیدم. در تمام این شش ماه حس میکردم یه کار ناخوشایند و وقتگیر به اسم تسویه حساب رو دوشمه! خدا رو شکر تموم شد. اما چه حیف! دلم برای دانشگاه تنگ میشه، خیلی زیاد.
7 اسفند عروسی دختر خالمه، اگر برنامه جور شد میرم، عروسی اهواز برگزار میشه و هر جوری هم که بخوام برم حداقل یک روز باید مرخصی بگیرم. من هم که بیشتر مرخصیهام رو برای دفاع پایان نامه و گرفتن مدرک و .... استفاده کردم و تقریبا چیزی از مرخصیهام باقی نمونده.
از حالا باید کم کم به فکر خونه تکونی عید باشم. البته وقتی میگم خونه تکونی فکر نکنید یه ماه قراره خونه بتکونم!! سه چهار روز!حد اکثر!
بیشتر خریدهای عید رو هم کردیم و مقدار کمی هم که مونده سعی می کنیم تا دو سه هفته آینده حتما انجام بدیم. به نظر من خرید در دو هفته آخر سال خیلی خسته کننده است! من که هر وقت چیزی خواستم همون موقع می خرم و صبر نمی کنم که اتفاق خاصی بیفته!
به نظر من آدم باید دید و بازدیدای عید رو دودر کنه و بره مسافرت!
اسفند شلوغی دارم، هفته اول منو فرستاده اند دوره آموزشی سطح یک ICDL (مهارت های اول و دوم و هفتم)!! انگار تا حالا نمی دونستم کامپیوتر و ویندوز و اینترنت چیه و حالا باید بفهمم!! آخر هفته اول هم که عروسی دختر خالمه، آخر هفته دوم اگر خدا بخواد و جور بشه یه مسافرت سه چهار روزه می خوایم بریم، دو هفته باقیمونده هم که مال خداحافظی با سال 88 و خونه تکونی و کارای عقب افتاده شرکت و این جور کاراست.
کاش بتونیم تا آخر سال گواهینامه بگیریم، یعنی میشه؟ یه ساعت دیگه کلاس دارم، از الان استرسم شروع شده! کاش این مربی کمی خوش اخلاق تر بود.
وقتی آنچه دیگران در مورد تو فکر می کنند سبب شود از فعالیت باز بمانی ، انگار اعتراف کرده ای که : "عقیده شما نسبت به من بسیار مهمتر از عقیده خودم نسبت به خودم است"
الان دو هفته ای میشه که هم اتاقی گرامی ما در شرکت (که 7 ساعت در روز از عمر گرانبهامو در کنار ایشان صرف می کنم البته بدون احتساب ساعت نماز و ناهار!) یهو تصمیم گرفته اند با من قهر کنند (!!!!) آن هم بی دلیل. (لااقل بدون دلیلی که من متوجه شوم، ولو دلیل غیر منطقی!!!)
این خانم که اسمشان را می گذارم خانم الف، در میان همکاران در شرکت بسیار خوشنام (!!!) بوده به طوری که فقط تازه واردها و از همه جا بی خبرهای منتقل شده از شرکت های دیگر به فیض هم اتاقی شدن با ایشان نائل می شوند!
جونم براتون بگه که.... در این اواخر چند تا اتفاق افتاده که اولین آنها نامه تقدیر و تشویق مدیرعامل (که البته برادر و.ز.ی.ر ن.ی.ر.وی سابق هستند!!) به من است به مناسبت چاپ مقاله در کنفرانس بین المللی .... که ناگفته نماند که منظور از بین المللی این است که چند تا مقاله از کره جنوبی در کنفرانس شرکت می کنند! و مدیران برای دیدار دوستان و مخ زنی برای محصولات وارداتی و خوردن ناهارهای خوشمزه از سراسر کشور دور هم جمع می شوند و چند تا مقاله بی مزه هم که اکثرا جمع آوری آمار است ارائه می شود و واضح است که مقالاتی که خسته کننده هستند و زیادی علمی بوده و در آنها بیشتر از 4 تا فرمول درج شده باشد لیاقت ارائه دادن ندارند و فقط موجبات سوت کشیدن مخ آقایان را فراهم می کنند، لذا بدون داده شدن وقت برای ارائه چاپ می شوند تا دل دانشجویان مملکت و تازه فارغ التحصیل شده ها نشکند!
از آنجایی که خانم الف از چند ماه قبل (چیزی حدود ابتدای استخدام اینجانب) به من گوشزد کرده بودند که: "بیا با هم مقاله بدیم" و من و همسری دوست نداشتیم کسی را در کار انجام شده و به نتیجه رسیده خود شریک کنیم، ترجیح دادیم یواشکی مقاله بدهیم!! که نتیجه آن هم تحریک شدن خانم الف به قهر (!!) و شروع کردن پروسه دادن پیشنهاد در نظام پیشنهادات شرکت بود. (توضیح: در شرکت ما تنها راه ارتقای امتیازات دادن مقاله نیست، راه های زیادی وجود دارد از جمله دادن پیشنهاد در نظام پیشنهادات شرکت و نیز عضویت در کمسیون های مختلف که البته بعضی از آنها حتی وجود خارجی هم ندارند چه برسد به آنکه سالی یک بار جلسه تشکیل داده و دور هم چایی بخورند و صورتجلسه تنظیم نمایند).
خلاصه اینکه خانم الف آن قدر فرم پیشنهاد پر کردند که اعضای دفتر به من می گفتند تو چه تحولی در این شخص ایجاد کرده ای!!
به عنوان نمونه واقعی، یکی از پیشنهادات ایشان را که به طور اتفاقی و خارج از روال قانونی به چشمم خورد را برایتان نقل می کنم: "بعضی از همکاران با قیافه عبوس به شرکت می آیند وتمام روز را بدون اینکه کلمه ای حرف بزنند روبروی آدم می نشینند و به آدم انرژی منفی می دهند و روحیه کشی می کنند. طبق فرمایش امام علی روحیه کشی از قتل نفس بدتر است. من خودم هر روز صبح توی آینه خودم را می بینم که سرشار از انرژی مثبت هستم! پیشنهاد می شود در اتاق ها آینه نصب شود تا همکاران اول صبح توی آینه خودشان را ببینند تا عبوس نباشند". و به خاطر همین پیشنهاد بود که جناب مدیر یک روز اول صبح که پس از پیاده روی در هوای آزاد و با انرژی کامل رهسپار میز کارم بودم مرا دیدند و فرمودند: روزت رو با خنده شروع کن!!!
خلاصه اینکه همه در عجب اند که من چگونه این یک سال را در کنار ایشان سپری نموده ام و حتی در مراسم تولد خانم میم، خانم ع در ادامه آرزوهایشان برای خانم میم، آرزو کردند که سال آینده من از دست هم اتاقی خود خلاص شده باشم!!
ناگفته نماند که من اصلا از قهر کردن ایشان ناراحت نیستم که هیچ (!!) خوشحال هم هستم! چرا که مجبور نیستم پس از قطع تلفن در مورد محتوای مکالمه ام با دوستان و همسر و استاد گرامی ام به ایشان توضیح داده و به سوالاتشان پاسخ دهم! البته مکالمات مهم را از ابتدا هم در خارج از اتاق و با استفاده از موبایل انجام می دادم.
استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند...
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: "بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد . استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F ) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد.."
شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار برد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟ "
استاد زیاد مطمئن نبود. پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: " شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد .. خدا شیطان را خلق نکرد.. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید .
نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن!!!
پینوشت: شیطان وجود دارد، اما از جنس گرماونور نیست! دلیل نمی شود که چون خدا شیطان را خلق کرده پس خدا شیطان است!!
پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛
اما خود نیز علت را نمی دانست.
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.
به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’
آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.
ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…’
پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.
نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!!
اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’
پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’
نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید این کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید.
به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!! پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت.
آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟
آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!!
او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!!
فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛ اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد
و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.
تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد
که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛
او فقط تا حد توان کار می کرد!!!
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!!
اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند.
یادتونه گفته بودم که با مدیر دفترمون تو شرکت حرف زدم و ازش خواستم کار بهتر و علمی تری بهم بده؟ مدیر بسیار تنبل هم خیلی جدی نگرفت تا اینکه رفتم پیشش و گفتم تغییر کار من چی شد؟ اون هم حسابی جا خورد! چون حرف قبلی منو جدی نگرفته بود! گذشت و گذشت تا اینکه آقای م. یک روز برای کاری که با هم اتاقیم داشت اومد اتاق ما و بین حرفاش با اون خانمی که هم اتاقیمه به من گفت آقای مدیر با شما در مورد کار ... حرف زدند؟ من هم
گفتم پس چرا به من چیزی گفته نشد؟؟ و ازش خواستم که به مدیر فوق العاده تنبل یادآوری کنه که به من بگه چه خوابی برام دیده!! دو روز پیش آقای مدیر (که حتی شماره تلفن داخلی من رو هم نمی دونند!!) آمدند دم در اتاق ما و منو احضار فرمودند! بعد هم کار جدید توضیح داده شد!! آقای م. هم که این کار قبلا به عهده اون بود کلی برام کلاس گذاشت من هم که از کار سررشته داشتم سوالای خیلی خوبی ازش کردم و اون هم مجبور شد اعتراف کنه که تا حالا کار رو از سرش باز میکرده و می پیچونده 
تو جلسه اون روز تو اتاق مدیر بحث دکترا خوندن پیش اومد و به مدیر گفتم که اگر اوضاع همین جوری بمونه بعید نیست که بخوام برم دکترا بخونم
اون هم از اینکه دارم تهدیدش می کنم حسابی جا خورد!! فکر می کرد تا حالا دارم شوخی می کنم!
خلاصه اینکه بالاخره کار بهتری بهم داده شد....
در مورد اینکه ادامه تحصیل بدم یا نه هنوووز دارم فکر می کنم!!! کم کم دارم تصمیمم رو می گیرم! (یکی نیست بهم بگه آخه مگه دانشگاه برات دعوتنامه فرستاده که این قدر خودتو تحویل می گیری!!)
دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو دوستان بسیار قدیمى همدیگر بودند. هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او میرفت. یک روز خسرو گفت: «بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى میکردیم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، یک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم میشود فوتبال بازى کرد یا نه.» بهمن گفت: «خسروجان، تو بهترین دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر میدهم» چند روز بعد بهمن از دنیا رفت. یک شب، نیمههاى شب، خسرو با صدایى از خواب پرید. یک شیء نورانى چشمکزن را دید که نام او را صدا میزد: خسرو، خسرو ... خسرو گفت: کیه؟ منم، بهمن. تو بهمن نیستى، بهمن مرده! باور کن من خود بهمنم.. تو الان کجایی؟ بهمن گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و یک خبر بد برات دارم. خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو. بهمن گفت: اول اینکه در بهشت هم فوتبال برقرار است. و از آن بهتر این که تمام دوستان و هم تیمیهایمان که مرده اند نیز اینجا هستند. حتى مربى سابقمان هم اینجاست. و باز هم از آن بهتر این که همه ما دوباره جوان هستیم و هوا هم همیشه بهار است و از برف و باران خبرى نیست. و از همه بهتر این که میتوانیم هر چقدر دلمان میخواهد فوتبال بازى کنیم و هرگز خسته نمیشویم. در حین بازى هم هیچکس آسیب نمیبیند. خسرو گفت: عالیه! حتى خوابش را هم نمیدیدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چیه؟ بهمن گفت: مربیمون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تیم گذاشته! 
آواز عاشقانهی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمیکند
تنها بهانهی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریههای عقدهگشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ، دل نداد
ای وای، هایهای عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم، خواب بود
خوابم پرید و خاطرهها در گلو شکست
"بادا" مباد گشت و "مبادا" به باد رفت
"آیا" ز یاد رفت و "چرا" در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا..... در گلو شکست
به بهانه دومین سالروز درگذشت قیصر امین پور.....
دو روستایی می خواستند برای یافتن شغل به شهر بروند.
یکی از آن ها می خواست یه شانگهای برود و دیگری به پکن .
اما در اتاق انتظار آنان برنامه خود را تغییر دادند . زیرا مردم می گفتند که شانگهایی ها خیلی زرنگ هستند و حتی از غریبه هایی که از آنان راه می پرسند ، پول می گیرند ، اما پکنی ها ساده لوح هستند و اگر کسی را گرسنه ببینند ، نه تنها غذا بلکه پوشاک به او می دهند.
فردی که می خواست به شانگهای برود ، فکر کرد : پکن جای بهتری است ، کسی در آن شهر پول نداشته باشد ، بازهم گرسنه نمی ماند . با خود گفت : خوب شد سوار قطار نشد م ، وگر نه به گودالی از آتش می افتادم .
فردی که می خواست به پکن برود ، پنداشت : شانگهای برای من بهتر است ، حتی راهنمایی دیگران نیز سود دارد ، خوب شد سوار قطار نشدم ، در غیر این صورت فرصت ثروتمند شدن را از دست می دادم . هر دو نفر در باجه بلیت با یکدیگر برخورد کرده و بلیت را عوض کردند .
فردی که قصد داشت به پکن برود بلیت شانگهای را گرفت و کسی که می خواست به شانگهای برود بلیت پکن را به دست آورد.
نفر اول وارد پکن شد ،متوجه شد که پکن واقعا شهر خوبی است . ظرف یک ماه اول هیچ کاری نکرد ، همچنین گرسنه نبود . در بانک ها آب برای نوشیدن و در فروشگاه های بزرگ شیرینی های تبلیغاتی را که مشتریها توانستند بدون پرداخت پول بخورند ، می خورد .
فردی که به شانگهای رفته بود ، متوجه شد که شانگهای واقعا شهر خوبی است هر کاری در این شهر حتی راهنمایی مردم و غیره سود آور است ، . فکر خوبی پیدا شود و با زحمت اجرا گردد ، پول بیشتری به دست خواهد آمد . او سپس به کار گل و خاک روی آورد .
پس از مدتی آشنایی با این کار 10 کیف حاوی از شن و برگ های درختان را بارگیری کرده وآن را" خاک گلدان" نامیده و به شهروندان شانگها یی که به پرورش گل علاقه داشتند ، فروخت .
در روز 50 یوان سود برد و با ادامه این کار در عرض یک سال در شهر بزرگ شانگهای یک مغازه باز کرد.
او سپس کشف جدیدی کرد : تابلوی مجلل بعضی از ساختمان های تجاری کثیف بود ، متوجه شد که شرکت ها فقط به دنبال شستشوی عمارت هستند و تابلو ها را نمی شویند از این فرصت استفاده کرد، نردبان ، سطل آب و پارچه کهنه خرید و یک شرکت کوچک شستشوی تابلو افتتاح کرد .
شرکت او اکنون 150کارگردارد وفعالیت آن از شانگهای به شهرهای " هانگ جو " و" نن جینگ " توسعه یافته است .
او اخیرا برای بازاریابی با قطار به پکن سفر کرد. در ایستگاه راه آهن ، آدم ولگردی دید که از او بطری خالی می خواهد ، هنگام دادن بطری ، چهره کسی را که پنج سال پیش بلیط قطار را با او عوض کرده بود ، به یاد آورد ...
محدودیت ذهن ما همان محدودیتی است که ما برای آن در نظر میگیریم. فقر و ثروت هر دو نشاَت گرفته از ذهن ما هستند.
نه !
کاری به کار عشق ندارم !
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیز و هر کسی را
که دوستر بداری
حتی اگر که یک نخ سیگار
یا زهرمار باشد
از تو دریغ می کنند ...
پس
من با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار، دیگر
کاری به من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم ...
تا روزگار بو نبرد ...
گفنم که !
کاری به کار عشق ندارم
زنده یاد قیصر امین پور
زندگی یک مسابقه و رقابت نیست .پس دلیلی هم برای مقایسه خودت با دیگران وجود ندارد.
آنان که طمع کارند برای پر کردن احساس تهی بودنشان بارها و وزنه ها را با خود حمل میکنند.
زندگی یعنی آموختن صلح. صلح با دیگران نه، با خودت.
